ديپلمات
مقالات سياسي- نظامي- امنيتي
 
 

چرچیل جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۵۳ را به خاطر نوشته‌هایش بدست آورد. مجله تایم در سال ۱۹۴۹، وینستون چرچیل را به عنوان «مرد نیمهٔ اول قرن بیستم» انتخاب کرد. چرچیل سال ۱۹۴۰ نیز به عنوان مرد سال تایم انتخاب شده بود.


 

وینستون چرچیل شاید تنها مردی در تاریخ باشد که بتوان او را بی غیرت گنده و باهوش نامید. سر وینستون لئونارد اسپنسر چرچیل (Sir Winston Leonard Spencer-Churchill) (تولد: ۳۰ نوامبر ۱۸۷۴ - درگذشت: ۲۴ ژانویه ۱۹۶۵) سیاستمدار و نویسندهٔ بریتانیایی است که بین سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵ یعنی در طول جنگ جهانی دوم و بار دیگر بین سال‌های ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۵ نخست وزیر بریتانیا بود. او افسر ارتش بریتانیا نیز بود. چرچیل جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۵۳ را به خاطر نوشته‌هایش بدست آورد. مجله تایم در سال ۱۹۴۹، وینستون چرچیل را به عنوان «مرد نیمهٔ اول قرن بیستم» انتخاب کرد. چرچیل سال ۱۹۴۰ نیز به عنوان مرد سال تایم انتخاب شده بود.

سال های اولیه زندگی و خدمت در ارتش

چرچیل در ۳۰ نوامبر ۱۸۷۴ در «بلنهایم پالاس» در آکسفوردشایر انگلستان در خانواده معروف اسپنسر به دنیا آمد. پدر وی «لرد راندولف چرچیل» یک سیاستمدار و مادر او «لیدی راندولف چرچیل» دختر یک میلیونر آمریکایی بود. او همچنین برادری به نام «جان استرنج اسپنسر چرچیل» داشت.

نام خاندان چرچیل با تحولات تاریخ معاصر ایران پیوند ناگسستنی دارد به دلیل نقش عضو نامدار آن، سِر وینستون چرچیل، در دو حادثه مهم و سرنوشت‏ ساز- کودتای 3 اسفند 1299 و صعود سلطنت پهلوی، کودتای 28 مرداد 1332 و اعاده سلطنت پهلوی. در حادثه نخست، وینستون چرچیل 47 ساله وزیر جنگ بریتانیا بود و همو بود که دستور اجرای کودتا را به ژنرال آیرونساید، فرمانده قشون انگلیس در شمال ایران، صادر کرد. در حادثه دوم چرچیل 79 ساله نخست ‏وزیر قدرتمند بریتانیا بود و عامل اصلی در کودتای فضل ‏الله زاهدی و بازگشت محمد رضا پهلوی به ایران.

چرچیل ابتدا به مدرسه «هارو» و پس از آن به «آکادمی نظامی سلطنتی سندهرست» ملحق شد.چرچیل یکی از هشت داوطلبی بود که از میان 150 داوطلب برای ورود به دانشکده افسری پذیرفته و بلافاصله به عنوان ستوان دوم در گارد حفاظتی ملکه مشغول به کار شد و از همانجا تا سمت فرماندهی پیش رفت.در سال ۱۸۹۳ به ارتش بریتانیا پیوست و در ۱۸۹۸ به عنوان افسر ارتش در جنگی در سودان شرکت کرد. در سال ۱۸۹۹ ارتش را به قصد انجام فعالیت های سیاسی ترک کرد ولی قبل از آن به عنوان روزنامه نگار به آفریقای جنوبی که در آن «جنگ دوم بوئر» در جریان بود رفت ولی در آنجا توسط بوئرها به دعنوان اسیر جنگی دستگیر و زندانی شد ولی چرچیل توانست از آنجا فرار کند.

پارلمان و نخست وزیری

در سال۱۹۰۰ در حالیکه 26سال بیشتر نداشت برای نخستین بار به عنوان نماینده از حزب محافظه‌کار به مجلس عوام راه یافت. ولی بعد از مدتی از حزب جدا شد و در سال ۱۹۰۴ به حزب لیبرال پیوست. در سال 1906 وزیر مستعمرات، در۱۹۰۸ وزیر بازرگانی و در ۱۹۱۰ وزیر کشور شد.چرچیل در جنگ اول جهانی، فرمانده نیروی دریایی بریتانیا و در سال۱۹۱۸ وزیر جنگ شد. در ۱۹۲۴ وزارت خزانه‌داری را به عهده گرفت.در سال۱۹۳۹ وزیر نیروی دریایی شد و در دهم مه۱۹۴۰ به عنوان نخست وزیر بریتانیا جانشین «چمبرلن» شد که سیاست مماشات با هیتلر را داشت. وینستون چرچیل در سن ۶۵ سالگی در جای او به عنوان نخست وزیر و وزیر دفاع قرار گرفت.

وقتی برای بار اول، نخست وزیر شد (ماه مه۱۹۴۰) پیامی ‌برای ملت بریتانیا فرستاد و به آنان گفت: «ما امروز مجبوریم تنها در برابر فاشیسم مقاومت کنیم و من هیچ هدیه‌ای جز اشک و خون ندارم که به شما تقدیم کنم. می‌دانم روزهای مشقت‌باری را می‌گذرانیم ولی بدانید و قاطعانه بدانید پیروزی با ملل آزاد جهان و دموکراسی است.»در زمان جنگ جهانی دوم همزمان با پادشاهی جرج پنجم، رهبری بریتانیادر دست وینستون چرچیل بود. چرچیل در طول جنگ به برقراری روابط قوی با رئیس جمهور آمریکا، فرانکلین روزولت پرداخت.

وقتی سکان هدایت بریتانیا در جنگ دوم جهانی را بر عهده داشت برای اولین بار اصطلاح “پرده آهنین”را به کار برد: «از استتین در بالتیک تا تریست در ساحل آدریاتیک یک دیوار آهنی در سراسر قاره [اروپا] کشیده شده است. در پشت این دیوار، پایتخت‌های کشورهای باستانی اروپای مرکزی و شرقی قرار دارند. ورشو، برلن، پراگ، وین، بوداپست، بلگراد، بخارست و صوفیه؛ همه این شهرهای مشهور و ساکنین این مناطق اکنون در محدوده‌ای واقع شده‌اند که من آن را گستره شوروی می‌خوانم.»او حتی دستور ساخت نخستین تانک‌های تجربی را با استفاده از استعداد ذاتی خود صادر کرد که این تانک‌ها مورد استفاده ارتش بریتانیا قرار گرفت.

لندن وقتی دریافت هیتلر، اتریش را ضمیمه قلمرو خود کرده؛چک اسلواکی را نیز زیر فرمان خود درآورده و با حمله به لهستان به زودی بزرگترین قدرت نظامی،اقتصادی و صنعتی جهان خواهد شد که رقیب خطرناکی برای امپراتوری بریتانیا خواهد بود با تحلیل سیاسی چرچیل موافقت کرد و چمبرلن را کنار زد و چرچیل جایگزین او شد. پیش‌بینی چرچیل در مورد جنگ سرد هم درست بود و اندکی پس از پایان جنگ متحدان پیشین (ترومن و استالین) به دشمنانی سخت بدل شدند؛

سخنان چرچیل در ۵ مارس ۱۹۴۶، در واقع درخواستی بود از آمریکا که متوجه این واقعیت باشد که استالین در حال برپا کردن رژیم‌های خودکامه کمونیستی در تمام کشورهایی است که تحت کنترل نظامی‌شوروی قرار داشتند.آمریکا که در آن زمان به صورت بزرگترین ابرقدرت جهان درآمده بود مدت‌ها از پذیرفتن این نتیجه‌گیری سر باز می‌زد؛ ولی یکسال بعد ترومن تصمیم گرفت که سیاست محدود کردن قدرت شوروی را دنبال کند.درسال ۱۹۴۸ با اشغال چکسلواکی توسط نیروهای شوروی و محاصره برلین تردیدی که آمریکا در این باره داشت از بین رفت.

چرچیل دوباره در سال ۱۹۵۱ به عنوان نخست وزیر انتخاب شد و در سال ۱۹۵۵ برکنار شد. با این حال تا اواخر عمر به عنوان عضو پارلمان بریتانیا باقی ماند.در زمان او بود که ایدن وزیر امورخارجه بریتانیا در تبانی با آمریکا و شاه،دولت دکتر مصدق را سرنگون کردند. اصولاً مبارزه برای ملی شدن صنعت نفت موجب شد محافظه کاران در بریتانیا به قدرت برسند.چرچیل در دنیای سیاست بریتانیا نقش بزرگی به عهده داشت چرا که نقش و دخالت سلطنت را در سیاست بریتانیا به تدریج تقلیل داد و تأثیرات این عملکرد از دوران ملکه ویکتوریا تا ملکه الیزابت دوم به چشم می‌خورد.

چرچیل اشراف‌زاده‌ای بود که بر خلاف دیگران با ورود به ارتش سودای ارتقای موقعیت اجتماعی در سر نداشت و بودند احزابی که امیال سیاست‌ورزی آنان را ارضا کنند و ارتش قدرتی نیست که بر این نظم سیاسی بشورد؛ چرچیل مظهر یک سیاستمدار نظامی‌بود که بریتانیایی‌ها در برهه‌ای صحیح از دانش نظامی ‌در کنار منش سیاسی‌اش بهره بردند.

مرگ

وینستون چرچیل در صبح یکشنبه، ۲۴ ژانویهٔ ۱۹۶۵ بعد از ۱۰ روز نگرانی عمومی از وضعیت سلامتی‌اش، در اثر سکته مغزی در سن ۹۰ سالگی در منطقه هایدپارک گیت در شهر لندن درگذشت. به دستور ملکه الیزابت دوم برای وی مراسم تشییع رسمی در کلیسای سنت پال با حضور ملکه برگزار شد. این اولین مراسم رسمی از سال ۱۹۱۴ در بریتانیا بود که برای فردی خارج از خاندان سلطنتی انجام می‌شد. این مراسم همچنین بزرگ ترین مراسم از این دست در بریتانیا بود به طوری که افرادی از بیشتر از صد کشور جهان شامل افرادی چون رئیس جمهور فرانسه، شارل دوگل، و رئیس جمهور آمریکا، دوایت آیزنهاور، حضور یافته بودند.

وینستون چرچیل در طول مدت خدمت سیاسی و فعالیتش به عنوان نویسنده افتخارات زیادی کسب کرده است.مردم بریتانیا در رای گیری نوامبر ۲۰۰۲ بی‌بی‌سی، سر وینستون چرچیل را به عنوان «بزرگ‌ترین بریتانیایی تمام تاریخ» انتخاب کردند. مارک تواین گفته است چرچیل "مردترین مردها" بود. وینستون چرچیل در کودکی تنبل ترین شاگرد مدرسه بود؛ «اودیس لکسی»، یعنی کندی یادگیری، داشت. در جوانی بهترین خبرنگار دیلی تلگراف بود.

 از 5 جنگ در سه قاره گزارش تهیه کرد. در میانسالی منفورترین عضو پارلمان بریتانیا بود؛ به خاطر پیش بینی طولانی شدن جنگ جهانی اول و نیز ارائه طرح تانک جنگ طلب شناخته شد و در پیری محبوب ترین نخست وزیر تاریخ انگلیس شد؛ تنها رهبر اروپا که در برابر هیتلر ایستاد. در کتاب های درسی انگلیس به عنوان سخت کوش ترین فرد معرفی می شود؛ معروف است که تا سی سالگی نمی توانست حرف اس را تلفظ کند اما آن قدر تمرین کرد تا توانست. کمیته نوبل او را ماهرترین سخنران قرن بیست می دانست به خاطر همین سخنرانی ها و شش جلد خاطراتش در سال ۱۹۵۳ جایزه نوبل ادبیات گرفت.

آثار مکتوب او عبارتند از: سرگذشت نیروی پیاده ملکند، جنگ رودخانه، سورولا، لرد راندولف چرچیل، مسافرت آفریقایی من، بحران جهان، مارلبرو، تاریخ مردم انگلیسی زبان، زندگی جوانی من، افکار و ماجراها، معاصران بزرگ، جنگ جهانی دوم، طوفان نزدیک می شود، بهترین لحظات آنها، حلقه بسته می شود، پیروزی و تراژدی، بحرانی جهانی، تاریخ جنگ جهانی دوم و اتحاد بزرگ و محور سرنوشت.

مجله تایم در سال ۱۹۴۹، «وینستون چرچیل» را به عنوان «مرد نیمه اول قرن بیستم» معرفی کرد. چرچیل در سال ۱۹۴۰ نیز «مرد سال تایم» شده بود. وی در دوران خدمت سیاسی و فعالیتش به عنوان نویسنده، افتخارات زیادی کسب کرده است.چرچیل در ۹ آوریل ۱۹۶۳ با درخواست ریاست جمهور آمریکا، «جان اف. کندی» و با تصویب کنگره آمریکا، «اولین شهروند افتخاری ایالات متحده آمریکا» نام گرفت، ولی به دلیل ناتوانی جسمی، در مراسم کاخ سفید حاضر نشد و پسر و نوه اش، این نشان افتخار را به جای او طبق یک آمار جالب او در زمان زمامداری به طور متوسط سالیانه یک میلیون کلمه در مقالات، نوشته‌ها و صحبت‌های خود به کار می برد که هر یک از این کلمات به نحوی در تعیین سرنوشت جهان مؤثر واقع شد.

این پرتره چرچیل زندگی حرفه ای« یوسف کارش» را دگرگون کرد...او در سفری به کانادا فرصتی چند دقیقه ای یافت تا از چرچیل عکس بگیرد. گویا چرچیل بعد از آنکه به عکاس اجازه میدهد که از او عکس بگیرد سیگاری روشن میکند.یوسف کارش که در این فرصت همه چیز را آماده کرده بود به سمت نخست وزیر می رود و سیگار را از میان لبهایش بیرون میکشد! بعد به دو میرود و ژست دوربین و تصویر را ثبت میکند. چرچیل که از این حرکت جا خورده بود با حالتی متخاصم که در عین حال متعجب نیز بود به دوربین نگاه میکند!اما چرچیل بعد از دیدن این عکس بسوی کارش رفت و دست وی را فشرد وگفت "تو حتی میتوانی یک شیر غران را ساکت کنی و از وی عکس بگیری!"

"عده ای این عکس را نماد عزم راسخ بریتانیا برای رویارویی با آلمان نازی میدانند."

سیاست وینستون چرچیل و جنازه ای که مسیر جنگ را عوض کرد !

 

جسدی که ماهیگیر اسپانیایی در ساحل «هوئلوا Huelva» با تور خود گرفته بود بسیار عادی بود. زیرا آن زمان (آوریل 1973) جنگ جهانی دوم باعث شده بود که اجساد زیادی از هواپیماهای سقوط کرده و کشتی های غرق شده در آب های اقیانوس اطلس شناور شوند.

 

ولی این جسد با جسدهای دیگر فرق داشت، چون جسد مردی بود که هرگز وجود خارجی نداشت و تعداد زیادی از سربازان متحدین هنوز به خاطر روشی که او آلمانی ها را فریب داد، زنده هستند.چیزی از بیرون راندن نازی ها از شمال افریقا توسط متحدین نگذشته بود و بنابر گفته های «وینستون چرچیل»: همه کس به جز یک احمق می داند سیسیل حتما هدف آینده متحدین است. متفقین به نحوی هیتلر را فریب دهند تا او طور دیگری فکر کند.

راه حلی که در بخش بسیار محرمانه نیروی دریایی انگلیس طراحی شد کاملا زیرکانه و حساب شده بود.

نقشه این بود:اسنادی را که آلمانی ها هرگز تصورش را نمی کردند به دست بیاورند، به دست آنها بیفتد و این کار باید به روشی صورت پذیرد که آنها مشکوک به توطئه نشوندقرار شد قاصدی که برای رهبران متحدین پیروز دستوراتی را حمل می کرد و به افریقای جنوبی می رفت هواپیمایش سقوط و همه اسنادش در آب های اسپانیا غرق شود. دولت اسپانیا ظاهراً بی طرف بود ولی دوستان آلمانی بسیار نیرومندی داشت و جاسوسان آلمانی در آن کشور آنقدر زیاد بودند که متحدین اطمینان داشتند هر نوع سند انگلیسی فورا به آلمان می رسد.

یک سقوط واقعی هواپیما غیر ضروری بود زیرا از هواپیماهایی که در دریا سقوط می کردند، اغلب چیزی روی سطح آب باقی نمی ماند، قرار شد جسد را از یک زیر دریایی در خارج از سواحل اسپانیا بر آب بیاندازند.به دست آوردن اسناد تقلبی بسیار آسان بود، ابتدا ژنرال «سر آرچیبالد نای» ستاد همگانی سلطنتی به ژنرال «الکساندر» فرمانده ارتش هشتم نامه ای نوشت و نقشه ی حمله به خلیج «اراکسوس» در یونان را در آن نامه مطرح کرد. سپس آدمیرال «لرد لوئیس مونت باتن» به ژنرال «آیزنهاور» فرمانده ی کل در آفریقای شمالی و «سر اندروکانینگهم» آدمیرال ناوگان، نامه ای نوشت و در آن درباره ی ساردین هایی که باعث می شد نازی ها به یاد «ساردینیا» بیفتند شوخی کرد. مونت باتن همچنین در نامه اش قاصد را به عنوان عضو قابل اعتماد ستادش در عملیات مشترک معرفی کرد.

ولی مشکل اصلی پیدا کردن یک قاصد مرده بود. ظاهر جسد بایست طوری باشد که آلمانی ها هویت او را باور کنند. بنابراین قرار شد که جسد باید متعلق به مردی 30 ساله باشد و ظاهرش طوری باشد که نشان دهد قربانیِ سقوط هواپیما در دریا است.سرانجام جسد مردی به همان سن پیدا شد، او بر اثر ابتلا به ذات الریه درگذشته بود. پدر و مادر او به این شرط که تششیع جنازه کاملی برای پسرشان برگزار شود و اینکه هویت واقعی او هرگز فاش نشود، قبول کردند از جسد پسرشان استفاده شود.

بنابراین نیروی دریایی شروع به خلق هویت جدید برای آن مردِ مرده کردند، آنها از او دریانوردی سلطنتی ساخته و او را کاپیتان «ویلیام مارتین» نام نهادند. زیرا در نیروی دریایی چندین نفر با نام خانوادگی مارتین بودند. آنها نام او را در پست افراد نیروی دریایی قرار دادند و محل تولد او را کاردیف و سال تولدش 1907 تعیین شد. برایش کارت شناسایی شماره ی 148228 صادر شد و برای توجیه نو بودن کارت، دست نویسی زیر کارت نوشتند: به جای کارت شناسایی شماره ی 9650 که مفقود شده، صادر شده است.

آنها در کیف پولش یک اسکناس 5 پوندی و 3 اسکناس 1 پوندی گذاشتند. در جیب های شلوارش پول خُرد، یک بسته سیگار، یک قوطی کبریت، ته یک مداد، 2 بلیت استفاده شده ی اتوبوس و یک دسته کلید، رسید پرداخت شش شب اقامت در کلوپ دریایی و نظامی «پیکادلی» لندن و 2 بلیط تأتر قرار دادند.برای اینکه به زندگی خصوصی سرگرد مارتین (مردِ مرده) نیز رنگ بدهند، یکی از دختران نیروی دریایی به عنوان نامزدش 2 نامه برای او نوشت، این دو نامه همراه عکس آن دختر و فاکتور 53 پوندی برای خرید حلقه ی نامزدی را نیز در جیب هایش گذاشتند. همچنین نامه ای از پدرش که از ولز شمالی نوشته شده بود و در آن خبر نامزدی پسرش با حرارت کمتری ذکر شده بود را نیز در جیبش قرار دادند.

آخرین مدارکی که همراه او گذاشتند، نامه ای از بانک «لوید» بود که خواستار رسیدگی سریع به چک بی محلی به مبلغ 79 پوند بود و یادداشتی از طرف شرکت وکلا که درباره ی منظم کردن وصیت نامه اش نوشته شده بود.اکنون همه چیز برای تحویل دادن قاصد مرده به آلمانی ها آماده بود.جسد را از سردخانه بیرون آوردند، به آن اونیفورم پوشاندند و به یک جلیقه نجات مجهزش کردند.

اموال شخصی او بسته بندی شده و اسناد رسمی اش که در یک کیف دستی گذاشته شده بود به کمرش بسته شد. سپس او را در کانتینری که پر از یخ خشک بود گذاشتند و 2 نفر همراه با جسد سفر طولانی شبانه ی خود را به طرف گریناک اسکاتلند آغاز کردند. زیردریایی «سراف» در آنجا منتظر تحویل گرفتن جسد برای بردن به «مالتا» بود.

در این مرحله، فقط فرمانده ی زیر دریایی از این عملیات سـری با خبر بود، زمانی که جعبه بزرگ به روی عرشه ی زیر دریایی آورده شد، به خدمه گفتند که در آن یک راهنمای شناور مخصوص برای کنترل وضع هوا قرار دارد که می بایست بدون اطلاع اسپانیایی ها از وجود چنین وسیله ای در آب های این کشور گذاشته شود.

بعد از 10 روز زیر آب ماندن، زیردریایی سراف در 30 آوریل ساعت 4:30 بامداد در نزدیکی سواحل جنوبی اسپانیا به سطح آب آمد. همانطور که افسرهای منتخب که ماهیت واقعی بار در آخرین دقایق به آنها گفته شده بود، جعبه را روی عرشه می آوردند، مه به تدریج روی دریا را می پوشاند. آنها سرگرد مارتین را بیرون آورده جلیقه ساخت غرب اورا باد کرده و وی را به آرامی در 2 کیلومتری دهانه ی رودخانه ی «هوئلوا» به آب انداختند. یک قایق لاستیکی با پارو نیز همراه او به آب انداخته شد تا نشانگر سقوط هواپیما باشد.نقشه بهتر از این عملی نمی شد. ماهیگیر اسپانیایی همان روز آنچه را که در دریا پیدا کرده بود به پلیس اطلاع داد و جسد به یک گشت دریایی اسپانیا تحویل داده شد. اخبار این حادثه همراه با اموال شخصی سرگرد به سرعت به سفارت انگلستان در مادرید رسید ولی درباره ی اسناد هیچ خبری گفته نشد.

این مدارک در 13 مه پس داده شد ولی قبل از آن از لندن درخواست رسمی هشدار دهنده ای برای بازپس گرفتن آنها رسیده بود ولی جاسوسان نازی تا رسیدن آن کار خود را انجام داده بودند. آزمایش های عملی ثابت کرد که پاکت ها را باز کرده بودند.بعد از جنگ، اسناد مصادره شده نازی ها نشان داد که افراد عالی رتبه آن نامه ها را خوانده اند. آن نامه ها حتی هیتلر را متقاعد کرده بود که متحدین به یونان و ساردینیا حمله خواهند کرد.

فرماندهی عالی آلمان، نیروهای آماده ی خود را پخش کرد تا مهاجمین را غافلگیر کنند، ولی زمانی که متحدیدن به سیسیل حمله کردند در انجا فقط با یک گردان ایتالیایی و 2 گردان آلمانی روبرو شدند این آلمانی ها بودند که غافلگیر شده بودند.

حمله بسیار موفقیت آمیز بود زیرا خسارات وارده در سواحل از آن چیزی که انتظار می رفت کمتر بود و از طریق ایتالیا راهی به اروپا باز شده بود.قهرمان آن مردی بود که درباره ی آن هیچ چیز نمی دانست. مردی که هرگز وجود نداشت، مردی که با تشریفات کامل نظامی توسط همان مردی که بدون اطلاع خودش کمک کرده بود تا هیتلر را گول بزند، در هوئلوا به خاک سپرده شد.

بهترین لحظه زندگی چرچیل از زبان روی جنکینز( کتابی در مورد چرچیل)

شهرت، محرک همیشگی اش بود، وقتی سخن می گفت کسی را توان مقابله با او نبود و کاملاً می دانست که درباره چه چیز سخن می گوید.او هفته ای یک بار و گاهی هم چند بار، با چند پروژه و طرح غیرممکن و مخاطره آمیز وارد دفترش می شد اما بعد از نیم ساعت، چیزی که ظاهر می شد اگرچه هنوز مخاطره آمیز بود، اما دیگر غیرممکن نبود!»چرچیل یک بار گفته است که تاریخ درباره او قضاوت خوبی خواهد داشت. البته او قصد داشت خودش تاریخ را بنویسد!

بسیاری از مردم تصور می کنند وینستون چرچیل دارای نقشی منحصربه فرد و قهرمانی دراوج دوره تمدن است . اما او به جز جنگ و خون و اشک و حرف، چیزی برای ارائه نداشت: «ما نباید تسلیم شده یا شکست بخوریم، ما باید تا آخر ادامه دهیم باید در شنزارها وسواحل بجنگیم باید درمیادین و خیابانها بجنگیم ما نباید تسلیم شویم». «پس بگذار با وظایف خود سازگار شویم، وخود را چنان نیرومند کنیم که اگر امپراتوری بریتانیا وجمهوری آن ، هزاران سال نیز پابرجا باشد، مردم بگویند: «این بهترین لحظات زندگی شان بود».

 

البته اینها فقط حرف بودند وهمان گونه که چرچیل گفته است: «کلمات تنها چیزهایی هستند که تا ابد باقی می مانند». من این سخنان را از دوران کودکی به خاطر دارم ، هنگامی که با وحشت، در پناهگاههایی که باد درآنها می پیچید خم شده بودیم و صدای بمب ها از بالای سرمان به گوش می رسید. هفتاد هزارنفر از مردم به وسیله همین بمب ها کشته شدند. از آن روزهای وحشتناک، صدها تاریخچه ، خاطره و بسیاری فیلم ها ساخته شد وهمین ها تصویر افسانه ای چرچیل را و تقلید تمسخرآمیز سخن وری او، علامت V شکل مختص به او و خرناس هایش را زنده نگه می دارد و بسیار حیرت انگیز است که آن میلیونها عبارتی که درباره او نوشته شده است، تنها درباره بهترین لحظه او متمرکز شده است.داستان عجیبی است، لیکن نتیجه اش آن شد که ما با تصویری خاص و تنها با فصلی از زندگی او، روبرو شویم. کسی که آیزابرلین او را «بزرگترین انسان عصرما» نامیده است.

عصر چرچیل به صورتی رؤیایی وهیجان انگیز، به امپراتوری قرن نوزدهم و انقلاب قرن بیستم متصل شده است. مردی نظامی که در «آمدورمن» مبارزه را شروع کرد و حدود شصت سال ، زمانی که بریتانیا مرکز جهان محسوب می شد، آن را ادامه داد. تصور درخشش نور آفتاب بر زرهی ، واهتزاز زیبای پرچمی ، همیشه درمورد او وجود دارد. شخصیت او ، همیشه چند وجهی است. درسال ۱۹۲۱ رئیس مستعمره کاریو بود . در آنجا سرگرم کشتن ملی گراهای مصری شد وشیفته لارنس عربستان ، که سلسله سلطنتی هاشمی را در اردن و ملتی جدید را درعراق به وجود آورده بود.

همان زمان به همراه همسرش به اورشلیم رفت تا با کاشتن درختی درآنجا تعهد انگلستان به یهود را نشان دهد. او رئیس مرکز مطالعات سیاست خارجی کشور هم بود ، هرچند که درآن دوره همیشه چهره ای اخمو داشت اما درآنجا بود که واژه هایی چون «سالهای جنگ سرد»، «پرده آهنین»، «همزیستی مسالمت آمیز» و «اجلاس سران» را ابداع کرد.

با خواندن کتاب استادانه «روی جنکینز» متوجه می شویم که چرچیل چه منافع گوناگونی برای روباه پیر بریتانیا به ارمغان آورده است. او مرد بزرگی بود ، البته نه از جهت جثه! قد او حدود ۸فوت، وکوتاهتر از هری ترومن بود. اما از نظر دوراندیشی وخویشتنداری مرد بزرگی بود . لجاجتی نداشت وبه راحتی با دشمنان گذشته اش طرح دوستی می ریخت. فرضاً دشمنان جنگ بوئر؛ لوئیس بوتا، جان اسماتس و نیز میشل کالینز. پس از آنکه درسال ۱۹۲۶ اعتصاب عمومی معدنچی ها را در هم شکست، مالکین معادن زغال سنگ را هم مجبور کرد تونل های حفاری معدن را ایمن تر کنند.

بالاترین هدف زندگی اش این بود : مقاومت به هنگام شکست و جوانمردی در زمان پیروزی . سخن گفتن درباره قدرت رهبری او مشکل نیست. رئیس جمهور وران هاردینگ ، سخنران زبردستی بود، جملاتش ارتش باشکوهی از عباراتی بودند که درجست وجوی عقیده ای حرکت می کرد. اما چرچیل سخنانش را به گونه ای دیگر می ساخت. هنگامی که آموزش زبان لاتینی اش درمدرسه شکست خورد، ساختار اصلی جمله عادی انگلیسی را بهتر فهمید. می دانست که مردم به دنبال عبارتی شرطی به حرکت درنمی آیند: «اگر آلمانی ها در سواحل ما فرود آیند، آنگاه باید بجنگیم» استعارات زبانی اش برای همه بود: «دیکتاتور آلمانی به جای آنکه همه غذا را به یکباره از روی میز بردارد، راضی شده است که آن را به صورت تکه تکه برایش سرو کنند!»

در جنگ با نازی ها، کلماتش همچون یک رشته تاریخی، بین او و مردم انگلستان ارتباط برقرار کرد. او خود را درگیبون با ۲۷ جلد دفتر سالانه گزارشهای سیاسی، آموزش داده بود! به صورتی وحشیانه کار می کرد. می گویند دریک سفر دریایی طولانی، هرگز پایش را روی عرشه کشتی نگذاشت و در کابین خود مشغول مطالعه مقاله ای درباره «ملزومات جهانی نفت» شد! در سال ،۱۹۱۱ چرچیل یادداشتی طولانی منتشر کرد که در آن یک جنگ تمام عیار و خط سیر سریع آن را به صورتی شگفت انگیز، پیشگویی کرد و این ماجرای غم انگیزی برای دهه سی محسوب می شود.درباره این مرد بی پروا، شجاع، خشمگین و گزافه گو، اطلاعات وسیعی موجود است. البته به همین دلیل عجیب است که زندگی او هرگز به صورتی جامع مورد بررسی قرار نگرفته است.

از دیدگاه جنکینز، چرچیل بسیار مقتدر است، اما این اقتدار، حقیقتی نومیدکننده دارد. او از زبان پدرچرچیل می نویسد: «از موهبت گستاخی و قدرتی برای به کار گرفتن سخنان سرگرم کننده و جرأت بیان کردن آنها بهره مند بود.» از آنجا که در سراسر صفحات این کتاب، چرچیل حضور دارد و کلمات قصارش را پراکنده می کند، همراهی جنکینز با او، در میان جنجال های جنگ و صلح، لذتبخش است.

روی جنکینز، به عنوان نویسنده زندگینامه چرچیل، کاملاً مناسب است. هر دو انسانهایی با روحیه رادیکال و هر دو برای یک زندگی سیاسی و ادبی ساخته شده اند. جنکینز، به عنوان مردی هشتادساله وتنومند در خاندان اشراف، زندگی چرچیل را به صورت نماینده یاغی و وزیر سلطنتی، دوباره بر پرده آورده است. آنها هر دو به عنوان وزیر کشور خدمت کرده اند. در اتاقی تاریک می نشستند و نمودار محکومینی را که مانند مهره های میز بیلیارد، به چوبه دار نزدیک می شوند، بررسی می کردند. چرچیل پس از کوشش فراوان و یادداشت های طولانی که در آن باره نوشت، از امتیاز ویژه بخشش، برای ۲۱ نفر از ۴۳ نفر، استفاده کرد. جنکینز هم طرح منسوخ شدن مجازات اعدام را به پیش برد.

چرچیل مجموعه ای از عقاید رنگارنگ بود و در عین حال نمی دانست که کدام یک از آنها درست است. یکی از کارکنان ارشد وزارت کشور می گوید: «او هفته ای یک بار و گاهی هم چند بار، با چند پروژه و طرح غیرممکن و مخاطره آمیز وارد دفترش می شد اما بعد از نیم ساعت، چیزی که ظاهر می شد اگرچه هنوز مخاطره آمیز بود، اما دیگر غیرممکن نبود!»)

در سال ۱۹۲۵ پیش از آنکه اندیشه های چرچیل درباره خزانه داری منجر به بازگشت ارزش پوند به میزان پیش از جنگ شود، حوادث او را خرد کرد. جنکینز به عنوان وزیر پیشین خزانه داری، می فهمد که چگونه کارشناسان استاندارد حالا بر چرچیل فائق آمده اند.حتی هم پیمان او «کینز» هم، درملاقاتی رسمی که پس از شامی مفصل، ساعتها پس از نیمه شب ادامه داشت، با فضل فروشی و تکبر خود، چرچیل را به شدت ناامید کرده بود. چرچیل تنها ماند، اگرچه حق با او بود، لیکن به درکش از علم اقتصاد اطمینان زیادی نداشت. در سال ۱۹۴۰ این اتفاق تکرار شد زیرا زمانی که کارشناسان مذکور به دیدار چرچیل رفتند سواد اقتصادی آنها او را از نظر خودش برنگرداند.تصویری که نویسنده از چرچیل در آن بحران ارائه می کند، دقیق است. آن ۲۱روزی که در ماه مه از روز سه شنبه نهم مه سال ۱۹۴۰ آغاز شد، از دید مردم جهان پنهان است.

دهم ماه مه، نویل به بوکینگهام رفت تا نزد پادشاه جرج دوم استعفا دهد چرا که هیتلر نیروی هوایی خود را به آنجا فرستاده بود. پادشاه می خواست که لرد هالیفاکس را جانشین او کند. اما همه چیز تغییر کرد. در عرض ۶ ساعت چرچیل دست پادشاه را بوسید و نخست وزیر شد! او در آن زمان ۶۵ سال داشت. چهل سال از اولین انتخابش در مجلس و حدود ده سال از سرگردانی اش گذشته بود. زمانی که همه می خواستند طبق چیزهایی که تحمیل می شد زندگی کنند، سخنرانی شگفت انگیز چرچیل روز غم را به روز نشاط و خوشحالی در کشور تبدیل کرد:

«می پرسید که سیاست ما چیست؟ خواهم گفت: می جنگیم، از دریا، از زمین، از هوا، با تمام امکاناتمان و باتمام نیرویی که خداوند به ما عطا می کند می پرسید هدفمان چیست؟ می توانم در یک کلمه پاسخ دهم: پیروزی! پیروزی با تمام هزینه هایش، پیروزی با وجود همه ترس هایش، پیروزی، هر اندازه که این راه سخت و طولانی باشد؛ و در صورتی که پیروزی نباشد، زندگی هم نخواهد بود.»این فکر که پیروزی نهایی به سرعت به دست آید، عاقلانه نبود و بیشتر ما در همان زمان و بعضی همین امروز، فهمیده اند که حکومت، حتی یک کلمه آن را هم باور نداشت.

پدر جنکینز، وقایع روزانه را یادداشت می کرد، او در آنجا به نکات جالبی اشاره کرده است. اینکه چگونه نخست وزیر جدید، از سوی اکثریت محافظه کار مجمع ملی و دیگران مورد بی مهری قرار گرفت، آنها درباره «دیکتاتور» اظهار ناراحتی می کردند، جدایی میان افکار عمومی و اشراف که در هراس بودند، پنهان شده بود اگرچه این شکاف، بسیار بزرگ وخطرناک بود. بحران در روزهای ۲۶ ۲۷، و ۲۸ مه، هنگامی که نه جلسه طولانی کابینه جنگ تشکیل شد، به اوج خود رسید. و البته تنها، آرزوی یک مرد یعنی وینستون چرچیل، بود که انگلستان را از تبدیل شدن به ایالتی حاشیه ای در اروپا و تحت سلطه ابدی قرارگرفتن، نجات داد.

آن روزها، خبرها لحظه به لحظه بدتر می شد، ارتش فرانسه تارومار شده بود و ارتش انگلستان در پیشانی جبهه قرار داشت. هالیفاکس، آن روباه مقدس، در انتظارموسیلینی بود تا او نزد هیتلر وساطت کند. ایجاد دوباره مستعمره های آلمان، هیتلر را ارباب اروپا می کرد و بریتانیا، پشت کانال تنها می ماند. درست مانند اسپانیا که پشت کوههای پیرینه قرار داشت. ملاقات ها مشکوک و خطرناک شده بود. رهبران حزب کارگر، چرچیل را عقب زدند. خزانه داری محور همه چیز شده بود. چرچیل با احترام با آنان رفتار کرد و امیدوار بود که او را به حساب آورند.

یکشنبه سیاه ۲۶ ماه مه، در یک روز بارانی، نخست وزیر فرانسه، پاول رینولد به لندن آمد. چرچیل ساعتهای زیادی تلاش کرد تا او را در تصمیم اش مصمم کند ـ او حتی قبلاً شش سفر خطرناک به فرانسه انجام داده بود ـ آن شب او شخصاً به نیروهای کوچک انگلیسی دستور داد تا تسلیم نشوند و تا دم مرگ بجنگند.

جنگ تا روز دوشنبه طنین افکن بود. یادداشت های هالیفاکس میزان خشم او را نمایان می کند: «فکر می کنم وینستون و گرین وود، چرندترین حرف ها را زدند و من پس از تحمل آن حرف ها، دقیقاً آنچه را که درباره آنها فکر می کردم گفتم این حرفها وقتی که برای شادی یا هیجان می خواهی آماده شوی، مأیوس کننده است، چرا که مجبوری مغزت را به تفکر وادار کنی»!و آن بعدازظهر طولانی، چرچیل مغزش را به اندازه کافی به کار بست و ۲۵ وزیر کابینه علاوه بر کابینه جنگ را به جلسه ای فرا خواند. او گفت: «علیرغم هر اتفاقی که بیفتد ما باید به جنگ ادامه دهیم.» آنها او را تشویق کرده و با اشتیاق به سویش رفتند. هالیفاکس کناره گیری کرد و پیشنهاد «تسلیم شدن» در جنگ هم منتفی شد.

چرچیل یک بار گفته است که تاریخ درباره او قضاوت خوبی خواهد داشت. البته او قصد داشت خودش تاریخ را بنویسد! بعد از آن بحران در ماه مه، چرچیل در یادداشت هایش می نویسد: «نسل های آینده ممکن است این سؤال اصلی به ذهنشان خطور کند که چرا باید به تنهایی به جنگ ادامه می دادیم، درحالی که حتی جایی برای تشکیل کابینه جنگ وجود نداشت؟ واضح است که این تصمیم از طرف همه افراد و احزاب مختلف کشور پذیرفته شد و ما آنقدر گرفتاریم که نمی توانیم وقت مان را برای حرف های آکادمیک تلف کنیم»! همانطور که جنکینز می نویسد، این تنها یکی از دروغ های هیجان انگیز چرچیل است! دروغی که حتی به ندرت خود فرد را راضی می کند.

سؤال دشوارتر آن است که او، تا چه اندازه خود را فریب داده است؟ درست مثل بقیه که درماه ژوئن و قبل از آنکه فرانسه خود را تسلیم کند، خود را فریب می دادند. رینولد نخست وزیر فرانسه، درخواست ناامیدانه ای برای روزولت نوشت. سخنان تکان دهنده ای که روزولت روز سیزدهم ژوئن بر زبان آورد، هرگز اجازه انتشار نیافته است. او پیش بینی می کرد که در مجلس سنا، هیچ کاری نمی تواند انجام دهد. اما چرچیل در کابینه جنگ چنین گفت: «به زودی اعلام جنگ خواهیم کرد». اگرچه این سخن تصوری بیش نبود، اما او مجبور بود که آن را باور کند.خانم لیتون درباره چرچیل گفته است: اولین باری که وینستون را ببینید، همه بدیهایش را خواهید دید، و بقیه زندگیتان را باید صرف کشف کردن خوبیهای او کنید!

جنکینز تحقیقش را با تصور اینکه گلادستون ـ موضوع بیوگرافی کتاب قبلی اش ـ انسان بزرگتری بوده، شروع کرد. اما در پایان راه، تصورش را تغییر داد: «من اکنون چرچیل را با تمام خصوصیات اخلاقی اش، زیاده روی ها، فرصت طلبی های کودکانه اش و نیز نبوغ و سرسختی و سماجتش، درست یا نادرست، موفق یا ناموفق، باهم و یکجا در نظر می گیرم» و جنکینز برای رسیدن به نتیجه، نسبت خود را با چرچیل، همچون نسبت توسکانینی و بتهوون توصیف کرده است.

 

همه سؤال‌هایی که دلتان می‌خواست ولی رویتان نمی‌شد در مورد چرچیل بپرسید!!


نسخه اصلی چاپلین

منتقدها می‌گویند چاپلین در فیلم‌هایش مدل راه رفتن او را تقلید می‌کرده، جنگ جهانی دوم را «جنگ چرچیل» لقب داده اند. یک کالج کمبریج (که مربوط به علوم پایه است و تا به حال 2 تا نوبل هم برده) به اسم چرچیل است؛ همین طور 3 دانشکده در آمریکا و یکی هم در کانادا. در امارات (همین بغل دست خودمان) یک «شهرک چرچیل» وجود دارد. در استرالیا، کانادا، انگلیس، ایرلند و آمریکا نیز رودخانه و قله به نام این سیاست بازترین مرد تاریخ نامگذاری شده. (سیگار وینستون)، یک نوع غذای زهرماری، 3 ناو جنگی آمریکا، یک مدل تانک و یک جور میلک شیک (به خاطر دو رنگ بودن) به نام اوست. در یک نظرسنجی جهانی در سال 2005، چرچیل، هیچکاک و مارادونا معروف ترین چاق‌های تاریخ انتخاب شدند.

 

طبق انتخابات BBC در سال 2002، او بزرگ‌ترین بریتانیایی تاریخ (و حتی بالاتر از شکسپیر و نیوتن) است. در کاستاریکا، آدم‌های دورو را «چرچیل» صدا می‌زنند و در فرهنگ لغات خود ما ایرانی‌ها هم «چرچ» و «چرچیل» کاربرد دارد. می‌بینید؟ هر جور بخواهیم حساب بکنیم، نمی‌شود درباره این مرد چاق حقه باز ننوشت.

آیا زندگی چرچیل هم مثل بیشتر شخصیت‌های معروف، فیلم هندی بوده؟ او از آشپزی دربار کی به آن مقامات رسید؟
خیر، چرچیل از همان اول بچه پولدار بود و هیچ وقت هم شاگرد آشپز یا نانوا نایستاد. اجداد او صاحب جایی بودند که الأن شده دانشگاه آکسفورد و اتفاقا ً پدر او لرد راندولف چرچیل معتقد بود که این بچه آبروی خانواده را به باد خواهد داد. چون وینسوتن جوان در بچگی به صورت همزمان شیطان و خنگ تشریف داشت؛ مثلا ً در امتحان لاتین کلاس 4 دبستان، برگه جواب‌های او شامل یک عدد داخل پرانتز، چند لکه کوچک، چند لکه بزرگ و یک امضا بود. منتها ار آنجا که شکاف نسل‌ها آن زمان خالی بود، به قدرت خدا چنین بچه خنگی توانست بعدا ً در 25 سالگی به پارلمان برسد؛ در حالی که بابای زرنگش در 46 سالگی به همین پست رسید.

حالا این بچه خرپول هنری هم داشت؟ یا فقط می‌خورد و چاق می‌شد؟

از آنجا که بابای چرچیل خیلی زود ریق را سر کشید و مادر پولدارش هم با این بچه تنبل چندان حال نمی‌کرد، بله، چرچیل یک شکوفه‌هایی هم زد و مجبور شد کار هم بکند؛ منتها کاری که فرصت کرد قبل از سخنرانی و سیاست بازی انجام بدهد، روزنامه نگاری بود. او برای تهیه گزارش به کوبا، هند، افغانستان، سودان و آفریقای جنوبی رفت و در این کشور آخری برای فرار از دست بومیان که در حال «جنگ بوئر» با انگلیسی‌ها بودند، یک بار 80 کیلومتر را یک نفس دوید و پوز آقای ماراتن را زد.

چرچیل طرفدار چلسی بود یا منچستر یونایتد؟

چرچیل از ورزش‌های محبوب انگلیسی‌ها، یعنی فوتبال و کریکت متنفر بود. تنها ورزش مورد علاقه اش شمشیربازی بود که سر آن یک بار در 17 سالگی تا نزدیکی‌های تیم ملی هم رفت. به جز شمشیر بازی، عاشق بنایی و فعلگی بود و رسما ً عضو «اتحادیه آجرچین‌ها» به حساب می‌آمد. گاهی نقاشی هم می‌کرد اما تمام نقاشی‌هایش را زنش دور انداخت چون به نظرش مزخرف بودند. کتاب‌های مورد علاقه او «قصه‌های هزار و یک شب»، «جزیره گنج» (لویی استیونسن) و «ظهور و سقوط امپراتوری روم» (ادوارد گیبون) بودند. از هومر و شکسپیر بدش می‌آمد و به جای آنها، بازی ویون لی در فیلم «لیدی ‌هامیلتون» را دوست داشت. احتمالا ً خانمش نسخه ویدئویی این فیلم را هم دور انداخته.

نظر به این که همیشه کار، کار انگلیسی‌هاست، چقدر از این کارها، کار چرچیل بوده؟

چرچیل، سمبل رنگ کردن و رنگ عوض کردن است. او فقط در سیاست داخلی انگلیس، 2 بار از این طرف تالار پارلمان (حزب دست راستی یا چپی) به آن طرف تالار (در پرانتز قبلی راست در نظر گرفتید یا چپ؟ حالا برعکسش) رفت و حزب عوض کرد. حتی درباره انتخاباتی که بلافاصله بعد از جنگ جهانی برگزار شد و طبق نتیجه آن، نخستین وزیری را به کلمنت اتلی سپرد، گفته بود: «من می‌خواستم حزبم را عوض کنم اما متأسفانه خارج از کشور بودم و نرسیدم این کار را بکنم» (چرچیل 2 سال بعد پستش را از اتلی پس گرفت) اما تاریخی‌ترین رنگ عوض کردن چرچیل در جریان جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد. او که زمان انقلاب اکتبر روسیه پیشنهاد داده بود انگلیس برای دفاع از تزارها نیرو به روسیه بفرستد و تا شروع جنگ جهانی هم مخالف درجه یک کمونیست‌ها بود و دوست داشت تقاص خون نریخته پدرش را از آنها بگیرد، در جریان جنگ توانست با همان روش همیشگی اش استالین را با غرب آشتی دهد و «اتحاد بزرگ» را راه بیندازد. بعد هم که متفقین جنگ را بردند، چرچیل دوباره رنگ پس داد و با همان سرعتی که با روسیه متحد شده بودند، دوباره از روسیه فاصله گرفتند. ایده «جنگ سرد» در اصل مال چرچیل بود.

خدایی اش چرچیل توی جنگ جهانی نقشی داشت؟ آن وقت با آن شکم، چه جوری فانوسقه می‌بست؟

چرچیل بیشتر از آنکه سیاستمدار باشد، یک نظامی ‌کهنه کار بود. او ایده ساخت تانک، ‌هاورکرافت، بمب اتم و چند روش حمل مهمات را داد و استفاده از رادار را باب کرد. مدتی فرمانده کل نیروی دریایی بریتانیا بود و زمانی فرمانده نیروی هوایی (در کنفرانس تهران او با لباس «فیلد مارشال»ی نیروی هوایی شرکت کرد). از کشورهای متعددی (انگلیس، آمریکا، فرانسه، ایتالیا، روسیه، مصر و حتی باور کنید از حبشه) مدال نظامی‌دریافت کرده بود. 7 سال قبل از شروع جنگ جهانی دوم، تنها با خواندن «نبرد من» هیتلر، پیش بینی کرده بود که جنگ جهانی دیگری در راه است. او حتی چیزهای جزئی مثل این که هیتلر، اول به لهستان حمله می‌کند یا لندن بمباران می‌شود را هم حدس زده بود. به همین خاطر تا مدت‌ها مطبوعات و مردم انگلیس با او لج بودند و به او «کاهن جنگ» لقب داده بودند. رقبایش هم فرصتی گیر آوردند تا به همین بهانه استاد را از صحنه سیاست کیش کنند و تنها وقتی که جنگ شروع شد، از انزوای سیاسی درآمد. پشت بی‌سیم ناوهای جنگی انگلیس این جمله 3 کلمه‌ای دهان به دهان چرخید که «وینستون برگشته است» و انگلیسی‌ها باورشان شد که شوخی شوخی، قضیه جنگ جدی شده. تمام نقشه‌های جنگی متفقین یک جورهایی زیر سر چرچیل بود و او در طول جنگ، بیشتر در خارج از انگلیس بود تا توی کابینه. می‌گویند یکی از فرمانده‌های هیتلر به محض شنیدن خبر بازگشت چرچیل، به «پیشوا» گفته بود: «من می‌دانم که ما شکست خواهیم خورد؛ فقط نمی‌دانم کی». البته احتمال دارد راوی این خبر، یک انگلیسی باشد.

چرا به چرچیل نوبل ادبیات دادند؟ خیلی خوش ادا بود یا خیلی جوک تعریف می‌کرد؟

چرچیل روزنامه نگار بود و تا آخر عمرش یک ستون ثابت در «تایمز» داشت. او 30 عنوان کتاب هم نوشت که همه شان نثر مشکل و پیچیده و مزخرفی داشتند. رمان عاشقانه اش با عنوان «ساورلا» که حتی به اندازه یک چاپ هم نفروخت. با ابن حال، کتاب 6 جلدی خاطراتش از جنگ جهانی دوم با عنوان «پیروزی و تراژدی» (با زیر تیتر طولانی و به نظر خودش بامزه «چگونه دموکراسی‌های بزگ پیروز شدند و توانستند حماقت‌هایی را که تقریبا ً به قیمت حیات آنها تمام شده بود، از سر بگیرند»)،چنان شهرت و محبوبیتی کسب کرد که آکادمی ‌علوم سوئد را به دادن جایزه نوبل ادبیات 1953 به او راضی کرد. در ضمن، چرچیل جوک را هم خوب تعریف می‌کرده، اما این مال سؤال بعدی است.

واقعا استاد نمک هم داشت؟ یا ملت همین جور مرامی‌به حرف‌هایش می‌خندیدند؟

چرچیل با همه اهمیتی که برای انگلیسی‌ها دارد، در همان جا شخصیتی معادل ملانصرالدین خودمان به حساب می‌آید و مجموعه‌های مختلفی از ماجراها و جملات طنز آمیز او منتشر شده. بیشتر ماجراهای او، کل کل با برناردشاو نمایشنامه نویس است_ که او هم از طنازان تاریخ به حساب می‌آید. از جمله می‌گویند یک بار برناردشاو 2 تا بلیت از یک نمایشش را برای چرچیل فرستاد و برایش نوشت: «شب اول بیایید و اگر دوستی هم دارید، با خودتان بیاورید». چرچیل نامه تشکر فرستاد و نوشت: «برای شام افتتاحیه بیش از حد گرفتارم اما شب دوم می‌آیم؛ اگر شب دومی ‌در کار باشد».

اصلا ً این چرچیل چه اش بود؟

این سؤال را باید جور دیگری پرسید: چرچیل چه اش نبود؟ او آن اول که دیس لکسی (یعنی کندی یادگیری) داشت و معلم‌هایش فکر می‌کردند عقب مانده است. بعد هم که چاقی مفرط دچارش شد و چاپلینی راه می‌رفت. 2 بار هم به همین خاطر سکته زد. لکنت زبان هم داشت و s را نمی‌توانست درست تلفظ بکند. آخر عمری هم شد کلکسیون انواع امراض جسمی ‌(کم شنوایی) و عقلی (آلزایمر) و روحی (اعتیاد به الکل). کلا ً زنده ماندن چرچیل تا 91 سالگی، از عجایب علم پزشکی است.خودمان می‌دانیم که این موضوع، نه قرار عاشقانه است و نه شور و حال عارفانه. اما لطفا ً یک مقدار عدد بدهید.چرچیل متولد 1874 بود و در 1965 مرد. 91سال عمر کرد و 2 قرن را به چشم دید. در 7 جنگ در 4 قاره جنگید. در راه اندازی 8 کودتا (از جمله کودتای 28 مرداد خودمان) نقش مستقیم داشت. 30 عنوان کتاب نوشت. 65 سال نماینده مجلس عوام بود؛ 25 سال وزیر و 8 سال و 8 ماه نخست وزیر. به 5 پادشاه خدمت کرد. وقتی که به مردن رضایت داد، دارایی اش 2/13 میلیارد پوند بود.

حالا که دیگر خودمانیم، چرچیل کلا ً چند می‌ارزید؟

بستگی دارد شما کدام طرف ماجرا اشید. اگر اهل آفریقای جنوبی بودید و در جنگ بوئرها چرچیل جوان را اسیر می‌کردید و بعد هم او از دستتان در می‌رفت، برای سرش 25 پوند جایزه می‌گذاشتید. اگر مسئول شاخه تبلیغات حزب نازی بودید و برای تهییج روحیه سربازهایتان، می‌خواستید سران متفقین را مسخره کنید و قیمت دستگیری شان را پایین بگذارید، 10 مارک جایزه برایش می‌گذاشتید. اگر هم جای مردم آمریکا بودید که خودتان را مدیون چرچیل می‌دیدید و می‌خواستید از کتاب خاطرات جنگ جهانی اش (همان مورد 2 سؤال قبلی) سر در بیاورید، برای خرید کتابش 2 میلیارد دلار خرج می‌کردید.

 


با نمکی های چرچیل

سخنانی از چرجیل:

 

«آلمانی‌ها یا تسلیم می‌شوند یا سرکش.»
«از مخالفت نهراسید! بادبادک زمانی اوج می‌گیرد که با باد مخالف روبرو شود.»
«بدون پول، صلح به دشواری به دست خواهد آمد.»

 

«بعضی‌ها سرمایه‌گذاری بخش خصوصی را به ببری درنده تشبیه کرده‌اند که باید او را به ضرب گلوله از پای درآورد. عده‌ای آن‌را به صورت گاو شیرده می‌نگرند که باید دوشیدش. فقط عده قلیلی آن را همانطور که هست می بینند - قاطری که با تمام قدرت گاری را می‌کشد.»
«پنهان‌کردن مسایل مشکلی را حل نمی‌کند.»
«سیاست‌‌مدار کسی است که حوادث فردا و یک‌ماه و یک‌سال آینده را پیش‌بینی کند و بعد بتواند دلایلی بیاورد که چرا اتفاق نیفتاد.»
«شخصاً همیشه آماده
ٔ آموختن هستم. با وجود این، هیچ‌گاه دوست ندارم که به من درس بدهند.»
«قرون تاریک بازخواهند گشت، عصر حجر بربال‌های درخشان دانش بازخواهد گشت، چه‌بسا امروز برکت‌های بی‌شمار به‌بشر ارزانی داشته تا یک‌روز مایه
ٔ نابودی وی شود، زنهار فرصت از دست نرود.»
«ما انسان‌ها گرچه به نابودی خوی حیوانی در سرشت خود موفق شدیم اما خر هنوز باقی‌ست.»
«همه در عین حالی که به دنبال آرامش هستند به ناآرامی نیز دامن می‌زنند.»
«یک خطیب خوب باید موضوع را حلاجی کند، نه شنونده را.»
«از استتین در دریای بالتیک تا تریست در دریای آدریاتیک پرده‌ای آهنین برروی قاره کشیده شده است.»
«باید به واقعیت‌ها بنگری زیراکه آنها به تو چشم دوخته‌اند.»
«بجز چشمانی خونبار و عرق جبین و کاری پرمشقت چیز دیگری ندارم.»
«خواندن کلمات قصار برای یک آدم تحصیل‌نکرده چیز خوبی است.»
«دموکراسی بدترین نوع حکومت است - باستثنای انواع دیگری که گاه و بی‌گاه تجربه شده‌اند.»
«مشکلات حاصل از پیروزی دلنشین‌تر از مسایل حاصل از شکست است ولی آسان‌تر از آن نیست.»
«میانجی مانند کسی است که به تمساح غذا می دهد و امیدوار است که آخرین کسی باشد که طعمه او می‌شود.»
«هندوستان مانند خط استوا یک مفهوم جغرافیایی است و نه یک ملت متحد.»
« اگر حوادث اضطراب آور جهان در من اضطرابی تولید می کرد اکنون از جزیره انگلستان اثری باقی نمانده بود.»

خاطرات طنز از وینستون چرچیل

نانسى آستور - (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته
و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش به
¬دست آورده بود) -
روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و
گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.
چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!
******************************
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته
رد می شده
که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه

بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن
رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده
می گه ولی من این کار رو هر چه زودتر می کنم

******************************
در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدین (آلمان و ایتالیا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقین (انگلیس و فرانسه و آمریکا و شوروى) بود، شکست دادند و در جولاى سال
۱۹۴۰ میلادى انگلستان در میدان نبرد جهانى با دشمن پیروزمند، تنها ماند، در پاریس کنفرانس سرى بین سه نفر از سران جنگ جهانى (یعنى بین چرچیل رهبر انگلستان، و هیتلر رهبر آلمان، و موسولینى رهبر ایتالیا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در این کنفرانس، هیتلر به چرچیل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترین نیروى اروپا و متفق انگلیس یعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگیرى از کشتار بیشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسلیم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.

چرچیل در پاسخ گفت: بسیار متاءسفم که من نمى توانم چنین قراردادى را امضاء کنم، زیرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پیروز نمى شناسم، هیتلر و موسولینى از این گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند.چرچیل با خونسردى گفت: «عصبانى نشوید، انگلیس به شرط بندى خیلى اعتقاد دارد، آیا حاضرید براى حل قضیه با هم شرط ببندیم ، در این شرط هر که برنده شد باید بپذیرد». سران فاشیست و نازیست (هیتلر و موسولینى) با خوشروئى این پیشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچیل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بینید، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هیتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشید و به این سو و آن سوى استخر پرید و شروع به تیراندازیهاى پیاپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتیجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولینى گفت: حالا نوبت تو است.

موسولینى لخت شده به استخر پرید و ساعتى تلاش کرد او نیز بى نتیجه، خسته و وامانده بیرون آمد و بر صندلى خود نشست.
وقتى که نوبت به چرچیل رسید، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و لیوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سیگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با لیوان نمود، رهبران آلمان و ایتالیا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله این روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صید از من خواهد بود.

 

 

 ---------------------------

منابع:

www.daneshju.ir
همشهری جوان
ویکی پدیا
forum.isatice.com
www.padna.ir
www.tanziran.com
شهروند امروز
zahra-hb.com
punez.nafice.com
labdan.wordpress.com
www.iran-newspaper.com

 

 

 

 

 



موضوع مطلب : شخصیتهای جهان- سیاسی

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ :: ۸:٤٧ ‎ب.ظ :: توسط : مصطفی
موضوعات
RSS Feed
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت