ديپلمات
مقالات سياسي- نظامي- امنيتي
 
 

این مقاله توسط دو تن از استادان دانشگاه هاروارد در سال 2006 نگاشته شده که توسط ماهنامه چشم انداز ایران ترجمه شده است.


سیاست خارجی ایالا‌ت متحده شکل دهنده وقایع مختلف در چهار گوشه جهان است، این مطلب در هیچ منطقه‌ای به اندازه خاورمیانه صادق نیست؛ منطقه‌ای که در آن بی‌ثباتی موج می‌زند و در عین حال از اهمیت استراتژیک عظیمی برخوردار است. اخیراً، ادعای دولت بوش برای تبدیل این منطقه به جامعه‌ای متشکل از کشورهای دموکراتیک، موجب بروز موج گسترده‌‌ای از ناآرامی در عراق، افزایش شدید بهای جهانی نفت و بمب‌گذاری‌های تروریستی در نقاط مختلف جهان نظیر مادرید، لندن و امان شده است. باتوجه به منافع گسترده بازیگران مختلف در این موضوع، همه کشورها در صدد درک نیروهایی هستند که سیاست خاورمیانه‌ای ایالا‌ت‌متحده را پیش می‌برند.

تأمین منافع ملی ایالا‌ت متحده باید هدف اصلی سیاست خارجی آن کشور باشد. با این حال، درچند دهه گذشته و به ویژه پس از جنگ شش روزه در سال 1967، محور اصلی سیاست خاورمیانه‌ای ایالا‌ت‌متحده عبارت بوده از؛ رابطه این کشور با اسراییل. ترکیب میان حمایت خدشه‌ناپذیر آمریکا از اسراییل و تلا‌ش‌های به عمل آمده برای گسترش دموکراسی در منطقه موجب شعله‌ور شدن افکار عمومی اعراب و مسلمانان و لطمه خوردن منافع امنیتی ایالا‌ت متحده شده است که این وضعیت در تاریخ سیاسی آمریکا بی‌سابقه است، چرا ایالا‌ت متحده مایل است برای پیشبرد منافع یک کشور دیگر، امنیت خود را کنار بگذارد؟ شاید بتوان فرض کرد که رابطه میان دو کشور مبتنی بر منافع استراتژیک مشترک یا الزامات اخلا‌قی بسیار قوی است. با این حال، همان‌گونه که در ذیل بررسی خواهیم نمود، هیچ‌یک از این توضیحات نمی‌تواند میزان قابل‌ملا‌حظه حمایت‌های مادی و دیپلماتیک ارائه شده از سوی ایالا‌ت‌متحده را به اسراییل توجیه کند.

در مقابل نیز، نیروی پیش برنده سیاست کلا‌ن ایالا‌ت‌متحده در منطقه؛ تقریباً به‌طور کامل به روابط سیاسی داخلی آمریکا و به ویژه فعالیت‌های "لا‌بی اسراییل" وابسته است. تا به حال گروه‌های ذی‌نفع دیگری نیز برای هدایت سیاست خارجی ایالا‌ت‌متحده در جهت‌های مورد نظر خود تلا‌ش کرده‌اند، ولی هیچ گروهی موفق نشده تا این اندازه سیاست خارجی ایالا‌ت متحده را از مسیر منافع ملی آن کشور دور کند و در عین حال آمریکایی‌ها را متقاعد سازد که منافع ایالا‌ت‌متحده و اسراییل، اساساً یکسان هستند.

با توجه به اهمیت استراتژیک خاورمیانه و تأثیر بالقوه آن بر دیگر مناطق، چه مردم آمریکا و چه غیر آمریکایی‌ها ناگزیرند تأثیرات لا‌بی مزبور را بر سیاست‌های ایالا‌ت متحده آمریکا مورد توجه قرار داده و آن را درک کنند. برخی خوانندگان ممکن است این تحلیل را آزار دهنده بیایند ، اما حقایقی که در اینجا بیان شده میان محققان چندان محل اختلا‌ف نیست. در واقع بخش مهمی از گزارش ما بر پایه کار محققان و روزنامه‌نگاران اسراییلی تدوین شده که به دلیل روشن ساختن جوانب مختلف موضوع، شایسته تقدیر هستند. ما در عین حال از مدارکی استفاده نموده‌ایم که توسط سازمان‌های بین‌المللی و مورد احترام در زمینه حقوق‌بشر ارائه شده‌اند. علا‌وه بر آن، مطالب مطرح شده در خصوص تأثیرات لا‌بی مبتنی بر شهادت اعضای خود این لا‌بی و همچنین شهادت سیاستمدارانی است که با اعضای لا‌بی کار کرده‌اند. البته خوانندگان می‌توانند نتیجه‌گیری‌های ما را رد کنند، ولی مدارکی که این نتیجه‌گیری‌ها بر پایه آن صورت گرفته قابل مناقشه نیست.

ولی‌نعمت بزرگ‌

از زمان جنگ اکتبر 1973 ، واشنگتن به میزانی از اسراییل حمایت به عمل آورده که درمقابل آن، کمک‌های اعطا شده به دیگر کشورها ناچیز است. اسراییل از سال 1976 بزرگ‌ترین دریافت‌کننده کمک‌های سالا‌نه مستقیم اقتصادی و نظامی ایالا‌ت متحده و بزرگ‌ترین دریافت کننده مجموع کمک‌ها از زمان جنگ جهانی دوم به بعد بوده است . مجموع کمک مستقیم آمریکا به اسراییل، بالغ بر 140 میلیارد دلا‌ر بر حسب نرخ دلا‌ر سال 2003 بوده است. اسراییل درسال، حدود 3 میلیارد دلا‌ر کمک مستقیم دریافت می‌کند که تقریباً یک‌پنجم بودجه کمک‌های خارجی آمریکاست. بر حسب آمار سرانه، ایالا‌ت‌متحده سالا‌نه به هر شهروند اسراییلی سوبسیدی معادل 500 دلا‌ر اعطا می‌کند. این دست و دلبازی هنگامی جلب توجه می‌کند که به خاطر داشته باشیم اسراییل اکنون یک کشور ثروتمند صنعتی است که درآمد سرانه مردم آن کم و بیش معادل کره‌جنوبی یا اسپانیاست.

اسراییل امتیازات ویژه دیگری نیز از واشنگتن دریافت می‌کند. سایر کمک‌گیرنده‌ها، وجوه مربوطه را در اقساط سه ماهه دریافت می‌کنند، حال آن‌که اسراییل تمام سهم خود را یک‌جا، در ابتدای هر سال مالی دریافت می‌کند و بدین‌ترتیب صاحب منفعتی اضافی می‌شود. اکثر دریافت‌کنندگان کمک‌های نظامی آمریکا موظفند تمام کمک دریافتی را در ایالا‌ت متحده خرج کنند ، اما اسراییل مجاز است حدود بیست و پنج درصد سهمیه دریافتی خود را صرف حمایت از صنایع دفاعی داخلی خود کند. اسراییل تنها کمک‌گیرنده‌ای است که مجبور نیست در مورد نحوه خرج‌کردن کمک‌های دریافتی خود توضیح بدهد. وجود این استثنا عملاً‌ از این امر جلوگیری می‌کند که بتوان جلوی مورد استفاده قراردادن پول‌های دریافتی برای اهدافی مغایر با اهداف ایالا‌ت‌متحده ـ نظیر ایجاد شهرک‌های مسکونی را در ساحل غربی ـ گرفت.

علا‌وه بر آن، ایالا‌ت‌متحده حدود 3 میلیارد دلا‌ر بودجه در اختیار اسراییل گذاشت تا با کمک آن، سیستم‌های تسلیحاتی را نظیر هواپیمای Lavi به وجود آورد که چندان مورد نیاز یا تمایل پنتاگون نیست، در حالی که اسراییل به سلا‌ح‌های فوق پیشرفته آمریکا نظیر هلیکوپترهایBlackhauk و جت‌های اف 16 دسترسی پیدا کرده است. دست آخر این‌که ایالا‌ت‌متحده برای اسراییل دسترسی به اطلا‌عاتی را امکان‌پذیر ساخته که حتی آنها را در اختیار متحدان خویش در ناتو قرار نمی‌دهد و ضمناً چشم خود را به روی دستیابی اسراییل به سلا‌ح‌های هسته‌ای بسته است.

علا‌وه بر آن واشنگتن، اسراییل را مورد حمایت‌های دیپلماتیک مستمر خود قرار می‌دهد. از سال 1982 تاکنون، ایالا‌ت‌متحده، 32 قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل متحده را که موضوع آن انتقاد از اسراییل بوده وتو کرده است، که این تعداد از مجموع موارد استفاده از وتو توسط دیگر اعضای شورای امنیت بیشتر بوده است. امریکا همچنین تلاش‌های کشورهای عرب برای قرار دادن موضوع زرادخانه هسته‌ای اسراییل در برنامه کار آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای را تاکنون عقیم گذاشته است. ایالات‌متحده در زمان جنگ هم به کمک اسراییل می‌شتابد و در مذاکرات صلح نیز جانب آن کشور را می‌گیرد.

دولت نیکسون در جریان جنگ اکتبر، تجهیزات تازه‌ای در اختیار اسراییل گذاشت و اسراییل را در مقابل تهدید حمله اتحاد شوروی مورد حمایت قرار داد، واشنگتن در جریان مذاکرات خاتمه این جنگ، عمیقاً خود را درگیر ساخت و در فرایند طولانی و «گام به گام» پس از آن نیز شرکت جست، ضمن آن‌که در مذاکرات قبل و بعد از حصول توافق‌های اسلو در سال 1993 نیز ایفای نقش نمود. در هر دو مورد بعضاً اصطکاک‌هایی میان مقامات ایالات‌متحده و اسراییل به‌وجود می‌آمد، ولی ایالات‌متحده نهایتاً موضع خود را با اسراییل هماهنگ می‌ساخت و رویکرد اسراییل نسبت به مذاکرات مزبور را مورد حمایت مستمر قرار می‌داد.

یکی از اعضای هیأت امریکایی شرکت‌کننده در مذاکرات کمپ‌دیوید (2000) بعدها در این خصوص اظهار داشت: «در بیشتر موارد ما نقش وکلای اسراییل را ایفا می‌کردیم.» همان‌گونه که شرح داده خواهد شد، واشنگتن دست اسراییل را در حل مسئله سرزمین‌های اشغالی (ساحل غربی و نوار غزه) بازگذاشته بود؛ حتی هنگامی‌که اعمال اسراییل با سیاست‌های اعلام شده ایالات‌متحده مغایرت داشت. علاوه بر آن، استراتژی جاه‌طلبانه دولت بوش برای تغییر ماهیت خاورمیانه ـ که سرآغاز آن تهاجم به عراق بود ـ دست‌کم تا حدودی با هدف تقویت موقعیت استراتژیک اسراییل طراحی شده است. جدای از ائتلاف‌های زمان جنگ، به دشواری می‌توان مورد دیگری را تصور کرد که در آن یک کشور تا این اندازه از کشور دیگری حمایت دیپلماتیک و مادی برای چنین مدت زمان طولانی به عمل آورده باشد.

خلاصه آن‌که حمایت امریکا از اسراییل، بی‌نظیر است.این دست و دلبازی استثنایی در صورتی که اسراییل برای امریکا یک دارایی استراتژیک حیاتی به شمار می‌آمد، یا دلیل اخلاقی قدرتمندی برای حمایت مداوم امریکا از آن کشور وجود می‌داشت، تا حدودی می‌توانست قابل درک باشد، اما در مورد اسراییل، هیچ‌یک از این دو علت به حد قانع کننده وجود ندارد.

یک نقطه ضعف استراتژیک‌

مطابق مطالب مندرج در سایت اینترنتی کمیته امور عمومی امریکا و اسراییل(AIPAC)، «ایالات متحده و اسراییل برای مقابله با تهدیدهای استراتژیک روبه افزایش در خاورمیانه مشارکت منحصر به فردی را برقرار ساخته‌اند. این همکاری مشترک مزایای بزرگی را برای هر دو کشور امریکا و اسراییل به همراه داشته است.» این ادعا، بیانگر یکی از معتقدات خدشه‌ناپذیر طرفداران اسراییل است و به صورت معمول ازسوی سیاستمداران اسراییلی و همچنین امریکاییان طرفدار اسراییل مطرح می‌شود. ممکن بود بتوان در دوران جنگ‌سرد اسراییل را یک دارایی استراتژیک به حساب آورد. این کشور با عمل کردن در نقش نماینده امریکا پس از جنگ شش روزه (1967)، در راه محدود ساختن گسترش شوروی در منطقه ایفای نقش نمود و بر خریداران تجهیزات ساخت شوروی نظیر مصر و سوریه شکست‌های تحقیرآمیزی را تحمیل ساخت. اسراییل بعضاً دیگر متحدان ایالات متحده (نظیر شاه حسین در اردن) را نیز مورد حمایت قرار داد و با قدرت نظامی خود، مسکو را وادار ساخت هزینه بیشتری را صرف حمایت از مشتریان خود که در حال باختن جنگ بودند، نماید.

در عین حال، اسراییل در خصوص توانایی‌های شوروی اطلا‌عات مفیدی را در اختیار ایالا‌ت‌متحده گذاشت. با این وجود، درخصوص ارزش استراتژیک اسراییل در طول این مدت نباید اغراق کرد. حمایت از اسراییل برای امریکا ارزان تمام نشد و ضمناً موجب پیچیده شدن روابط امریکا با جهان عرب شد. برای نمونه؛ تصمیم ایالا‌ت‌متحده به اعطای 2/2 میلیارد دلار کمک نظامی اضطراری به اسراییل در جریان جنگ اکتبر موجب تحریم اوپک شد که خسارات هنگفتی را به اقتصاد غرب وارد ساخت. علا‌وه بر آن، ارتش اسراییل نتوانسته از منافع ایالا‌ت‌متحده در منطقه حفاظت نماید. به عنوان مثال؛ هنگامی که پس از وقوع انقلا‌ب 1979 (1357) در ایران، نگرانی‌هایی در خصوص عرضه منابع خلیج فارس پدید آمد، ایالا‌ت‌متحده نتوانست در این رابطه روی نیروهای نظامی اسراییل حساب کند و مجبور شد نیروهای واکنش سریع خود را به منطقه اعزام نماید.

حتی اگر بتوان اسراییل را به‌عنوان یک دارایی استراتژیک برای دوران جنگ سرد قبول کرد، جنگ اول خلیج‌فارس (91-1990) آشکار کرد که اسراییل دیگر یک دردسر استراتژیک برای امریکاست، چرا که ایالا‌ت‌متحده نمی‌‌توانست در هنگام جنگ از پایگاه‌های نظامی اسراییل استفاده کند، زیرا چنین اقدامی باعث بروز شکاف در ائتلا‌ف ضد عراق می‌شد و از این‌رو مجبور شد امکانات خود را از قبیل دستگاه‌های پرتاب موشک پاتریوت (Patriot) به مناطق دیگری گسیل دارد تا مانع از آن شود که تل‌آویو با اقدامات خود، در ائتلا‌ف شکل گرفته علیه صدام شکاف ایجاد کند. تاریخ در سال 2003 تکرار شد. اگر چه در این سال، اسراییل مشتاق حمله ایالا‌ت‌متحده به عراق برای سرنگونی حکومت صدام حسین بود، دولت بوش نتوانست از آن کشور در خواست کمک نماید، زیرا این کار باعث مخالفت اعراب می‌شد. بنابراین بار دیگر اسراییل در حاشیه جنگ باقی ماند.

از آغاز دهه 1990 و بویژه پس از واقعه 11 سپتامبر، حمایت ایالا‌ت‌متحده از اسراییل با این استدلا‌ل توجیه شده است که هر دو کشور در معرض تهدید مشترک گروه‌های تروریستی مستقر در جهان عرب یا جهان اسلا‌م هستند و در عین حال از سوی تعدادی از کشورهای جهان که گروه‌های مزبور را حمایت می‌کنند و در صدد دستیابی به سلا‌ح‌های کشتارجمعی هستند نیز تهدید می‌شوند. از این استدلا‌ل چنین نتیجه‌گیری می‌شود که باید واشنگتن دست اسراییل را در برخورد با مردم فلسطین باز بگذارد و برای اعطای امتیاز به فلسطینی‌ها به آن کشور فشار نیاورد، مگر آن‌که تمام تروریست‌های فلسطینی به زندان بیفتند یا کشته شوند. نتیجه دیگر این منطق، آن است که ایالا‌ت‌متحده باید به دنبال تنبیه کردن کشورهایی همچون جمهوری اسلا‌می ایران، عراق تحت حکومت صدام‌حسین و سوریه تحت حکومت بشار اسد باشد.

بدین‌ترتیب، اسراییل از متحدان حیاتی امریکا در آنچه جنگ علیه تروریسم نامیده شده است محسوب می‌شود، زیرا دشمنان اسراییل همان دشمنان امریکا هستند. این منطق جدید، ظاهراً قانع کننده به نظر می‌رسد، ولی اسراییل در حقیقت در جنگ علیه تروریسم و تلا‌ش‌های گسترده‌تر امریکا برای مقابله با بعضی کشورها برای امریکا تنها یک دردسر است.بحث را از واژه تروریسم آغاز می‌کنیم که این واژه را طیف گسترده‌ای از گروه‌های سیاسی به عنوان یک تاکتیک و حربه برای رسیدن به اهداف خود به کار می‌برند و در واقع، نمی‌توان آن را یک دشمن واحد و مشترک به شمار آورد.سازمان‌های تهدیدکننده اسراییل (مانند حماس و حزب‌الله) ایالا‌ت‌متحده را هدف تهدید قرار نمی‌دهند، مگر آن‌که علیه منافع آنها وارد مداخله شود (مانند شرایط لبنان در سال 1983). علا‌وه بر آن، تروریسم فلسطینی به صورت خشونت بی‌حساب علیه اسراییل و غرب به اجرا در نمی‌آید، بلکه واکنشی است در مقابل فعالیت طولا‌نی اسراییل برای استعمار مناطق ساحل غربی نوار غزه.اما نمی‌توان برخی کشورهای منطقه خاورمیانه‌ ـ که امریکا آنها را شرور می‌نامد ـ تهدیدی حیاتی علیه منافع ایالا‌ت‌متحده به‌ حساب آورد، مگر از منظر تعهد مستقیم ایالا‌ت متحده در قبال اسراییل . برعکس، این امریکاست که تا حدود زیادی گرفتار معضل تروریسم است؛ چرا که بسیار با اسراییل نزدیکی دارد.

حمایت‌های ایالا‌ت‌متحده از اسراییل تنها منشأ عملیات تروریستی علیه امریکا نیست، ولی از دلا‌یل مهم آن به شمار می‌آید و باعث می‌شود که پیروزی در جنگ علیه تروریسم، دشوارتر از قبل شود. برای نمونه، جای هیچ تردیدی نیست که بسیاری از رهبران القاعده و از جمله شخص بن‌لا‌دن، حضور اسراییل در اورشلیم و مصائب مردم فلسطین را انگیزه عملیات خود قرار داده‌اند. براساس گزارش کمیسیون 11 سپتامبر در ایالا‌ت‌متحده، بن‌لا‌دن به صراحت در صدد مجازات ایالا‌ت متحده برای حمایت از اسراییل بوده و حتی تلا‌ش نموده زمان‌بندی این حملا‌ت را به‌گونه‌ای تنظیم کند که بر این موضوع تأکید به عمل آید.(16) نکته دیگری که به همین اندازه اهمیت دارد آن است که حمایت بی قید و شرط ایالا‌ت متحده از اسراییل، کار نیروهای تندرو را برای جلب حمایت عمومی و جذب نیروهای تازه آسان می‌کند. ارزیابی‌های به عمل آمده از افکار عمومی این مطلب را تایید می‌نماید که جمعیت‌های عرب عمیقاً نسبت به حمایت امریکا از اسراییل موضع خصمانه دارند و گروه مشورتی وزارت خارجه ایالا‌ت‌متحده در زمینه دیپلماسی عمومی جهان اسلا‌م و عرب نیز به این نتیجه رسیده که «شهروندان این کشورها از مصائب مردم فلسطین و نقشی که به گمان آنان ایالا‌ت‌متحده در این میان به‌عهده دارد واقعاً ناراحت هستند.»

اگر چه ایالا‌ت متحده خود با برخی از این کشورها اختلا‌فاتی دارد، اما اگر واشنگتن تا این اندازه خود را مرتبط با اسراییل نمی‌دانست چندان جای نگرانی از بابت ایران، رژیم بعث عراق و یا دولت سوریه نبود. حتی اگر این کشورها به سلا‌ح هسته‌ای دست پیدا کنند ـ که البته وضعیت مطلوبی نخواهد بود ـ چنین شرایطی برای ایالا‌ت متحده به معنای یک فاجعه استراتژیک نخواهد بود. یک کشور مسلح به جنگ‌افزار هسته‌ای قادر به زورگیری از امریکا و اسراییل نخواهد بود زیرا در این شرایط، باج‌گیرنده خود با تهدید انتقامی بسیار سخت و همه‌جانبه روبه‌روست. خطر انتقال امکانات هسته‌ای به گروه‌های تروریست از سوی این کشورها نیز خطر بعیدی است زیرا یک کشور نمی‌تواند مطمئن باشد که در صورت چنین اقدامی، دست وی رو نشود و یا بعدها مورد سرزنش یا مجازات قرار نگیرد. علا‌وه بر آن، رابطه ایالا‌ت متحده با اسراییل، برقراری ارتباط با این کشورها را بیش از پیش دشوار می‌سازد. زرادخانه هسته‌ای اسراییل یکی از دلا‌یلی است که برخی از همسایه‌های آن کشور خواستار دستیابی به سلا‌ح‌های هسته‌ای هستند و تهدیدکردن این کشورها به تغییر حکومت، تنها باعث افزایش تمایل آنها برای به‌دست‌آوردن سلا‌ح هسته‌ای خواهد شد.

 از سوی دیگر، اگر ایالا‌ت متحده واقعاً علیه این رژیم‌ها قصد توسل به زور را داشته باشد اسراییل در این جنگ دارایی مهمی به حساب نمی‌آید، زیرا خود قادر به مشارکت در جنگ نیست.خلا‌صه مطلب آن‌که، تلقی اسراییل به‌عنوان مهمترین متحد امریکا در مبارزه با تروریسم و نظام‌های دیکتاتوری خاورمیانه نه‌تنها به معنی اغراق درخصوص توانایی اسراییل برای کمک به امریکا در این راه است، بلکه باعث نادیده‌ گرفته‌شدن این حقیقت است که سیاست‌های اسراییل تا چه اندازه تلا‌ش‌های امریکا را با دشواری روبه‌رو می‌سازد. حمایت کورکورانه از اسراییل در عین حال موجب تضعیف موقعیت ایالا‌ت‌متحده در خارج از خاورمیانه نیز می‌شود.

متفکران برجسته خارجی عمدتاً این دیدگاه را دارند که ایالا‌ت‌متحده از اسراییل بیش از اندازه حمایت می‌کند و بر این اساس، چشم‌پوشی امریکا نسبت به عملیات سرکوبگرانه اسراییل را در سرزمین‌های اشغالی از لحاظ اخلا‌قی مذموم دانسته و آن را موجب شکست در جنگ علیه تروریسم تلقی می‌کنند. برای نمونه؛ در ماه آوریل 2004، پنجاه‌ ودو‌ نفر از دیپلمات‌های سابق بریتانیا نامه‌ای را خطاب به تونی‌بلر نخست‌وزیر آن کشور ارسال نموده و اظهار داشتند مناقشه میان اعراب و اسراییل، باعث مسموم شدن روابط غرب با جهان عرب و اسلا‌م شده است و هشدار دادند که سیاست‌‌های بوش و نخست‌وزیر اسراییل ـ آریل شارون ـ یکسونگرانه و نامشروع است.

آخرین دلیل برای تردید درخصوص ارزش استراتژیک اسراییل آن است که این کشور رفتاری شایسته یک متحد وفادار ندارد. مقامات اسراییل اغلب تقاضاهای ایالا‌ت‌متحده را نادیده می‌انگارند و به وعده‌هایی که به رهبران ایالا‌ت متحده می‌دهند بی‌اعتنایی می‌کنند. (از این جمله می‌توان به قول اسراییل مبنی بر توقف احداث شهرک‌های جدید مسکونی و خودداری از ترور هدفدار رهبران فلسطینی اشاره نمود). علا‌وه بر آن، اسراییل فن‌آوری نظامی بسیار حساس ایالا‌ت‌متحده را در اختیار کشورهای رقیب امریکا همچون چین قرارداده است که بازرس کل وزارت دفاع ایالا‌ت‌متحده این اقدام را یک الگوی سیستماتیک و در حال رشد انتقال غیرمجاز فن‌آوری توصیف کرده است.

 بنا به گفته دفتر حسابداری کل ایالا‌ت‌متحده ، اسراییل در عین حال،‌ در میان متحدان خود شدیدترین عملیات جاسوسی را علیه ایالا‌ت متحده انجام می‌دهد. علا‌وه بر پرونده جاناتان پولا‌رد (johnathan pollard) که در اوایل دهه 1980 حجم عظیمی از اسناد طبقه‌بندی شده را در اختیار اسراییل گذاشته بود (و گفته می‌شد که اسراییل این اسناد را به اتحاد شوروی منتقل کرده تا در ازای آن مجوز خروج تعداد بیشتری از یهودیان شوروی را دریافت نماید)، در سال 2004 نیز مناقشه تازه‌ای پدید آمد که در جریان آن ‌فاش شد یکی از مقامات کلیدی پنتاگون (لا‌ری فرانکین) اطلا‌عات طبقه بندی شده را در اختیار یک دیپلمات اسراییلی قرار داده و در این راه دو تن از مقاماتAIPAC به او کمک کرده‌اند.  البته اسراییل تنها کشوری نیست که علیه آمریکا دست به جاسوسی می‌زند، اما اشتیاق آن کشور برای جاسوسی ولی‌نعمت بزرگ خود، باعث تردید بیشتر درباره استراتژی اسراییل می‌شود.

الزامات اخلا‌قی کمرنگ شده

جدای از ادعای اهمیت استراتژیک اسراییل، طرفداران آن کشور مدعی هستند که اسراییل باید به صورت نامحدود و یک طرفه از سوی ایالا‌ت‌متحده مورد حمایت قرار گیرد، زیرا نخست ‌ کشوری ضعیف است که در محاصره دشمنان خود قرار گرفته و دوم این‌که نظام حکومتی این کشور دموکراسی است و از لحاظ ارزشی، ‌دموکراسی برترین شکل حکومت به‌حساب می‌آید، سوم این‌که ملت یهود در گذشته مورد ظلم و جنایات فراوانی بوده و از این‌رو مستحق رفتار ویژه است. درنهایت این‌که رفتار اسراییل از لحاظ اخلا‌قی نسبت به رفتار دشمنان آن کشور برتری دارد. با این حال، ‌بررسی دقیق‌تر موضوع نشان می‌دهد که هیچ‌یک از این استدلا‌ل‌ها قانع‌کننده نیست. برای حمایت از ادامه حیات اسراییل، دلا‌یلی در دست است، اما هیچ‌یک از این دلا‌یل غیرقابل مناقشه نیست. اگر از بعد بی طرفی به مسئله نگاه کنیم، رفتار گذشته و حال اسراییل هیچ‌گونه مزیت اخلا‌قی برای ترجیح این کشور به مردم فلسطین به‌جا نمی‌گذرد.

حمایت از ضعیف

اسراییل اغلب به عنوان کشوری ضعیف و تحت محاصره دشمنان تصویر می‌شود، رهبران اسراییلی و نویسندگان طرفدار اسراییل این تصویر را با دقت تمام در اذهان پرورش داده‌اند، اما عکس آن به حقیقت نزدیک‌تر به نظر می‌رسد. برخلا‌ف تصور عمومی، صهیونیست‌ها در جریان جنگ‌های استقلا‌ل در سا‌ل‌های 49-1947 از نیروهای بیشتر، ‌مجهزتر و سازمان‌‌یافته‌تری برخوردار بودند و ارتش اسراییل در سال 1956 علیه مصر و در سال 1967 علیه مصر،‌ اردن و سوریه به پیروزی‌های آسان و سریعی دست پیدا کرد، حتی قبل از آن‌که کمک‌های بی‌‌دریغ ایالا‌ت‌متحده به‌سوی اسراییل سرازیر شود. این پیروزی‌ها به‌خوبی نشانگر توانایی سازمانی و قدرت نظامی اسراییلی‌هاست، اما در عین حال نشان می‌‌دهد که اسراییل را حتی در سال‌های اولیه تشکیل آن نمی‌توان یک اسیر دست و پا بسته دانست.

 امروزه، اسراییل قوی‌ترین نیروی نظامی در خاورمیانه به شمار می‌آید. نیروهای نظامی عادی آن کشور در مقایسه با همسایگان، ‌بسیار قدرتمندتر هستند و اسراییل تنها قدرت منطقه است که از توان هسته‌ای برخوردار است. مصر و اردن با اسراییل پیمان صلح امضا کرده‌اند و عربستان‌سعودی نیز پیشنهاد عقد چنین پیمانی را داده است. سوریه اکنون حامی اصلی خود، ‌اتحاد شوروی را از دست داده. عراق در اثر بروز سه جنگ خانمانسوز به نابودی کشانده شده و ایران نیز صدها مایل با اسراییل فاصله دارد. فلسطینی‌ها حتی از یک نیروی پلیسی کارآمد برخوردار نیستد، چه برسد به یک ارتش که برای اسراییل تهدید ایجادکند. براساس ارزیابی به عمل آمده در سال 2005، ازسوی مرکز مطالعات استراتژیک جافی(jaffe) مستقر در دانشگاه تل‌آویو که از مؤسسات برجسته به‌شمار می‌آید،‌ «توازن استراتژیک به نحو قاطع به‌سوی اسراییل متمایل است، این کشور همچنان به گسترش شکاف کیفی میان توانایی‌های نظامی و قدرت بازدارندگی خود و کشورهای همسایه ادامه می‌دهد.» اگر حمایت از طرف ضعیف واقعاً برای امریکا یک منطق جدی به حساب می‌آمد، ‌آن کشور می‌بایست حمایت از دشمنان اسراییل را سرلوحه کار خویش قرار می‌داد.

حمایت از یک دموکراسی‌ هم خانواده

حمایت امریکا از اسراییل اغلب با این ادعا توجیه می شود که اسراییل نیز همانند امریکا یک دموکراسی است که در محاصره دیکتاتوری های متخاصم قرار دارد. این منطق ممکن است برای طرفداران آن کشور قانع کننده به نظر برسد، ولی نمی تواند سطح کنونی حمایت‌های ایالات متحده را توجیه نماید. به هر حال، دموکراسی‌های زیادی در اقصی نقاط جهان وجود دارد، اما هیچ‌یک چنین کمک‌های سخاوتمندانه‌ای را از امریکا دریافت نمی‌کنند. ایالات‌متحده در گذشته و زمانی که تصور می‌شده منافع امریکا چنین ایجاب می‌کند حتی اقدام به سرنگونی دولت‌های دموکراتیک و حمایت از دیکتاتورها کرده است، ضمن آن‌که در حال حاضر نیز امریکا با تعدادی از کشورهای دیکتاتوری روابط بسیار حسنه‌ای دارد. به این ترتیب، ادعای دموکراتیک‌بودن اسراییل به‌تنهایی نمی‌تواند حمایت گسترده کنونی امریکا را از آن کشور توجیه کند. منطق «اشتراک در دموکراسی» در اثر برخی از جنبه‌های حکومت اسراییل که با ارزش‌های امریکایی در تضاد است نیز تضعیف می‌شود.

ایالات‌متحده یک دموکراسی لیبرال است که در آن مردم از هر نژاد، مذهب یا قومیت برخوردار از حقوق برابر شناخته می شوند. در مقابل، اسراییل از ابتدا به‌عنوان یک دولت یهودی تأسیس شده و ملیت شهروندان آن مبتنی بر اصل قومیت خونی است. با توجه به این مفهوم شهروندی، جای تعجب نیست که جمعیت 3/1 میلیون نفری اعراب ساکن اسراییل به‌عنوان شهروندان درجه دوم شناخته می‌شوند و کمیسیونی که اخیراً ازسوی دولت اسراییل تشکیل شد به این نتیجه رسید که رفتار حکومت با نامبردگان توأم با «اهمال و تبعیض» است.

 به همین ترتیب، اسراییل به فلسطینی‌هایی که با شهروندان اسراییلی ازدواج می‌کنند اجازه نمی‌دهد که به تابعیت اسراییل درآیند و علاوه برآن، چنین زوج‌هایی اجازه زندگی در خاک اسراییل را پیدا نمی‌کنند. سازمان حقوق بشری اسراییلی موسوم به بت سلم(Bt selem) این محدودیت را نوعی اجبار قانونی تلقی کرده که با معیارهای نژادپرستانه تعیین می‌کند چه کسی حق دارد در چه مکانی زندگی کند. شاید بتوان این‌گونه قوانین را با توجه به فلسفه تأسیس اسراییل درک کرد، ولی چنین قوانینی با تصویر امریکا از دموکراسی مطابقت ندارد.

یکی دیگر از عواملی که موجب تضعیف جایگاه دموکراتیک اسراییل می‌شود خودداری آن کشور از اعطای امکان ایجاد یک کشور مستقل و پایدار به فلسطینی‌هاست. اسراییل سرنوشت حدود 8/3 میلیون نفر فلسطینی را در نوار غزه و ساحل غربی در اختیار دارد و سرزمین‌هایی را که مدت‌های مدید محل سکونت مردم فلسطین بوده مورد استعمار قرار می‌دهد. اسراییل از لحاظ رسمی یک دموکراسی است، ولی میلیون‌ها نفر از مردم فلسطین که تحت سلطه اسراییل زندگی می‌کنند از حقوق سیاسی کامل محرومند و به این ترتیب است که منطق «اشتراک در دموکراسی» تضعیف می‌شود.

 

جبران جنایات گذشته

سومین توجیه اخلاقی حمایت امریکا از اسراییل، سابقه رنج‌هایی است که ملت یهود در غرب و بویژه در دوران اسف‌بار هولوکاست متحمل شده است. از آنجا که براساس این تئوری، یهودیان قرن‌ها مورد شکنجه قرار گرفته‌اند و تنها زمانی می‌توانند احساس امنیت کنند که در یک موطن یهودی استقرار بیابند، بسیاری بر این عقیده هستند که اسراییل مستحق رفتار ویژه ایالات متحده است.

در این مورد هیچ تردیدی نیست که یهودیان در گذشته در اثر سیاست‌های ضدیهودی رنج‌های فراوانی را متحمل شده‌اند و تشکیل اسراییل، واکنشی به گذشته پر شکنجه آنها بوده است.همان‌طورکه قبلا‌ً نیز عنوان شد، این گذشته توأم با مشقت، دلیلی برای حمایت از ادامه حیات دولت اسراییل به‌شمار می‌آید. اما نکته اینجاست که تشکیل اسراییل موجب ارتکاب جنایات تازه علیه ملتی بی‌گناه، یعنی مردم فلسطین شده است. سابقه این وقایع بر همگان آشکار است. هنگامی‌که صهیونیسم سیاسی در اواخر قرن نوزدهم موجودیت خود را به صورت جدی آشکار کرد، تنها 15000 نفر یهودی در فلسطین سکونت داشتند. برای نمونه؛ در سال 1893، اعراب تقریباً 95 درصد جمعیت فلسطین را تشکیل می‌دادند و اگرچه تحت حکومت امپراتوری عثمانی قرار داشتند، اما کنترل سرزمین فلسطین برای مدت 1300 سال به‌صورت مستمر در اختیار آنها بود.(30) حتی در زمان بنیانگذاری اسراییل، یهودیان تنها 35 درصد جمعیت فلسطین را تشکیل می‌دادند و فقط 7 درصد زمین‌های کشور در اختیار آنها بود.

جناح اصلی رهبری صهیونیسم به تشکیل یک دولت با دو ملیت علا‌قمند نبود و نمی‌خواست تقسیم دائمی سرزمین فلسطین را بپذیرد. البته رهبران صهیونیسم بعضاً به تقسیم فلسطین به‌عنوان یک گام مقدماتی علاقه نشان می‌دادند، ولی این موضع تنها یک مانور تاکتیکی به حساب می‌آمد و هدف اصلی آنها نبود. به گفته دیوید بن گوریون(David Ben- Gurion) در اواخر دهه 1930، «پس از ایجاد یک ارتش بزرگ که به‌دنبال تشکیل دولت صورت خواهد گرفت، ما طرح تقسیم کشور را ابطال و کل خاک فلسطین را اشغال خواهیم نمود.» برای رسیدن به این هدف، صهیونیست‌ها مجبور بودند جمعیت زیادی از اعراب را از سرزمین‌های موردنظر که نهایتاً می‌بایست جزو اسراییل به‌حساب می‌آمد اخراج نمایند.

 برای رسیدن به هدف موردنظر آنان، عملا‌ً هیچ‌ راه‌حل دیگری وجود نداشت. بن‌گوریون به‌وضوح متوجه این مسئله بود. او در سال 1941 چنین نوشت: «غیرممکن است که برای تخلیه عمومی جمعیت عرب، راه حلی غیر از اجبار و آن هم اجبار از نوع‌ بی‌رحمانه تصور نمود.» یا به قول مورخ اسراییلی، بنی موریس (Benny Morris)، «اندیشه انتقال جمعیت، قدمتی به اندازه صهیونیسم مدرن دارد و در قرن گذشته به تکامل و تعالی رسیده است.» فرصت اخراج جمعیت در سال‌های 48-1947 حاصل شد و در این دوران، نیروهای یهودی حدود 700000 نفر از مردم فلسطین را از سرزمین خود تبعید کردند. مقامات اسراییلی از مدت‌ها قبل مدعی شده‌اند که اعراب خود از آن کشور گریخته‌اند، زیرا رهبرانشان از آنها خواسته بودند که چنین کنند، اما تحقیقات دقیق (که قسمت عمده آن توسط مورخان اسراییلی نظیر موریس به عمل آمده) بطلان این افسانه را به اثبات می‌رساند.

حقیقت آن است که اکثر رهبران عرب، مردم فلسطین را به ماندن در خانه‌هایشان تشویق کردند، اما ترس از کشته‌شدن‌ بی‌رحمانه به دست نیروهای صهیونیست اکثر آنها را به سمت فرار از خانه سوق داد. پس از جنگ، اسراییل بازگشت تبعیدشدگان فلسطینی را به خانه‌های خود ممنوع ساخت.

این حقیقت که تشکیل دولت اسراییل نوعی جنایت اخلاقی علیه مردم فلسطین به‌شمار می‌آمد مطلبی بود که به‌خوبی رهبران اسراییل از آن آگاه بودند. بن‌گوریون در این خصوص به ناهوم گلدمن(Nahum Goldman) رئیس کنگره جهانی یهود گفت: «اگر من یک رهبر عرب بودم هرگز با اسراییل صلح نمی‌کردم. این یک امر طبیعی است ما کشور آنها را از دستشان گرفته‌ایم... البته همه ما از اسراییل آمده‌ایم، ولی دو هزار سال قبل! و این برای آنها چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ البته علیه یهودیان جنایت‌هایی شده: نازی‌ها، هیتلر، آشویتس. ولی این تقصیر مردم فلسطین است؟ آنها فقط یک چیز را می‌بینند: ما به اینجا آمده‌ایم و کشور آنها را دزدیده ایم. آنها چرا باید چنین چیزی را بپذیرند؟»از آن زمان تاکنون ، رهبران اسراییلی همواره تلاش کرده‌اند خواسته‌های ملی مردم فلسطین را مورد انکار قرار دهند.

 نخست‌وزیر اسبق اسراییل، گلدا میر(Golda Meir) در یکی از اظهارنظرهای معروف خود گفت: «چیزی به اسم فلسطین وجود ندارد.» و حتی اسحق رابین نخست‌وزیر اسراییل که توافق‌های اسلو را در سال 1993 به امضا رساند نیز با تشکیل یک دولت کامل با نام فلسطین مخالفت داشت. فشارهای حاصل از خشونت گروه‌های تندرو و رشد میزان جمعیت مردم فلسطین رهبران بعدی اسراییل را وادار ساخت که نیروهای آن کشور را از برخی مناطق اشغال شده خارج سازند و درصدد مصالحه درخصوص اختلافات سرزمینی برآیند، اما هیچ‌یک از دولت‌های روی کارآمده در اسراییل مایل نبودند تشکیل یک کشور کامل و مستقل را به فلسطینی‌ها پیشنهاد کنند. حتی پیشنهاد ظاهراً سخاوتمندانه ایهود باراک(Ehud Barak) ، نخست‌وزیر اسبق اسراییل در مذاکرات کمپ دیوید در ژوئیه 2000، تنها یک مجموعه از دستگاه‌های اداری ناتوان و فاقد ابزار را در اختیار مردم فلسطین می‌گذاشت که درنهایت تحت کنترل عملی حکومت اسراییل بود.

جنایات کشورهای اروپایی علیه یهودیان، دلیل روشنی را برای حق حیات اسراییل ارائه می‌کند، اما درخصوص ادامه حیات اسراییل تردیدی وجود ندارد. اشاره برخی افراد به محوکردن اسراییل از صفحه روزگار و تاریخ غم‌انگیز ملت یهود، برای ایالات‌متحده، تعهد ایجاد نمی‌کند که بدون توجه به رفتار امروز اسراییل از این کشور حمایت به عمل آورد.

«اسراییلی‌های شرافتمند» علیه «عرب‌های شیطان صفت»

آخرین استدلال اخلاقی برای حمایت امریکا از اسراییل، این کشور را به صورت کشوری ترسیم می‌کند که در همه ادوار خواهان صلح بوده و حتی در زمان بروز رفتارهای تحریک‌آمیز دشمن، از خود بردباری نشان داده است. در مقابل، چنین عنوان می‌شود که عرب‌ها همواره با شرارت رفتار کرده‌اند. این گفته که مرتب از سوی رهبران اسراییل و طرفداران امریکایی آنها نظیر آلن درشو ویتز (Alen Dersho witz) تکرار می‌شود در نوع خود افسانه دیگری است. از بعد رفتار عملی، رفتار اسراییل تفاوت اخلاقی چندانی با عملکرد دشمنانش ندارد.

تحقیقات به عمل آمده توسط مورخان اسراییلی نشان می‌دهد که نسل اول صهیونیست‌ها به هیچ عنوان با اعراب فلسطینی رفتار توأم با ملاطفت نداشته است. ساکنان عرب فلسطین در مقابل پیشرفت خزنده اسراییل مقاومت می‌ورزیدند که چندان محل تعجب نیست زیرا صهیونیست‌ها تلاش می‌کنند کشور خود را روی سرزمین‌های عرب بنا کنند. در مقابل، واکنش صهیونیست‌ها نیز بسیار خشونت‌آمیز بود، به‌گونه‌ای که هیچ‌یک از دو طرف نمی‌تواند از لحاظ اخلاقی به برتری خود در این دوران ببالد. همین تحقیقات نشان می‌دهد که تشکیل اسراییل در سال‌های 48-1947 با اقدامات آشکار در جهت پاکسازی قومی و ازجمله ارتکاب اعدام، قتل‌عام و تجاوز از ناحیه یهودیان همراه بوده است. علاوه بر آن، رفتارهای بعدی اسراییل علیه دشمنان عرب و فلسطینیان تحت سلطه خود، اغلب با بی‌ر‌حمی همراه بوده و این مطلب، کذب هرگونه ادعا درخصوص برتری اخلاقی رفتار اسراییل را به اثبات می‌رساند.برای نمونه، در فاصله سال‌های 1949 و 1956 نیروهای امنیتی اسراییل بین 2700 تا 5000 عنصر نفوذی عرب را به قتل رساندند که اکثریت عظیمی از آنان را افراد غیرمسلح تشکیل می‌دادند. IDF حملات برون‌ مرزی متعددی را علیه کشورهای همسایه در اوایل دهه 1950 ترتیب داد و اگرچه این اقدامات به عنوان تدابیر دفاعی قلمداد شدند، اما در حقیقت بخشی از تلاش گسترده اسراییل برای توسعه مرزها به حساب می‌آمد.

 جاه‌طلبی‌های اسراییل در زمینه توسعه مرزی در عین حال موجب شد که آن کشور برای حمله به مصر در سال 1956 به بریتانیا و فرانسه بپیوندد و تنها در برابر فشارهای وارده ازسوی ایالات‌متحده بود که اسراییل مجبور شد مناطق اشغالی در این راه را تخلیه نماید. IDF همچنین اقدام به قتل صدها تن از اسرای جنگی مصری در جنگ‌های 1956 و 1967 کرد. در سال 1967 اسراییل جمعیتی بین 100000 تا 260000 فلسطینی را از ساحل غربی که به‌تازگی فتح شده بود اخراج کرد و 80000 نفر از مردم سوریه را از بلندی‌های جولان بیرون راند. اسراییل در عین حال در قتل‌عام 700 فلسطینی بی‌گناه در اردوگاه‌های صبرا و شتیلا‌ که پس از تجاوز به لبنان در 1982 صورت گرفت دست داشت و کمیسیون تحقیقی که در آن زمان تشکیل شد، وزیر دفاع وقت اسراییل یعنی آریل شارون را «شخصاً مسئول» بی‌رحمی‌های صورت گرفته اعلام کرد.

نیروهای اسراییلی تعداد زیادی از زندانیان فلسطینی را مورد شکنجه قرار داده‌اند و غیرنظامیان فلسطینی را به صورت سیستماتیک تحقیر و آزار نموده‌اند. آنها همچنین در موارد متعدد به صورت کورکورانه و بی‌هدف علیه فلسطینی‌ها آتش گشوده‌اند. به عنوان مثال؛ در جریان انتفاضه اول (1991-1987)،IDF با توزیع باتوم در میان پرسنل خود آنها را به شکستن استخوان فلسطینی‌های معترض تشویق کرد.

سازمان سوئدی «نجات کودکان» (save the children) تخمین زده است که «بین 23600 تا 29900 کودک فلسطینی به دلیل ورود زیان‌ها و آسیب‌های وارده در دو سال اول انتفاضه به درمان پزشکی نیاز پیدا کردند و تقریباً یک‌سوم از آنها دچار شکستگی‌های استخوان شدند. حدود یک‌سوم کودکان مورد ضرب و شتم قرار گرفته، از نظر سنی ده‌ساله و پایین‌تر بودند.» واکنش اسراییل در قبال انتفاضه دوم (2005-2000) با خشونت بیشتری همراه بوده است، به‌گونه‌ای که روزنامه هاآرتص  (Ha aretz) در این خصوص عنوان نموده: «IDF مبدل به یک ماشین کشتار شده که این کار را با کارآیی خیره‌‌کننده‌ای به انجام می‌رساند.» دراولین روزهای شورش،IDF یک میلیون گلوله شلیک کرد که به‌هیچ‌عنوان نمی‌توان آن را یک واکنش حساب شده تلقی نمود. از آن زمان تاکنون، اسراییل برای هر یک اسراییلی کشته شده، 4/3 نفر فلسطینی را به قتل رسانده که اکثریت آنها را عابران بی‌گناه تشکیل می‌داده‌اند.

نسبت کودکان فلسطینی کشته شده در مقابل کودکان کشته شده اسراییل از این هم بالاتر است (7/5 نفر به ازای 1). نیروهای اسراییلی در عین حال اقدام به قتل چندین نفر از فعالان خارجی صلح نموده‌اند که از آن جمله می‌توان به یک زن امریکایی 23 ساله اشاره نمود که در مارس 2003، توسط یک دستگاه بولدوزر اسراییلی کشته شد. این حقایق درخصوص رفتار اسراییل ازسوی بسیاری از سازمان‌های حقوق بشر ـ ازجمله گروه‌های برجسته اسراییلی ـ به‌خوبی ثبت شده و ناظران عادل صحت آن را زیر سؤال نمی‌برند.

به همین دلیل است که چهار تن از مقامات سابق شین‌بت (Shin Bet) ـ یا همان سازمان امنیت داخلی اسراییل ـ در نوامبر 2003 رفتار اسراییل را در جریان انتفاضه دوم محکوم ساختند. یکی از آنها اعلام کرد: «ما رفتار شرم‌آوری داشتیم» و دیگری رفتار اسراییل را «به نحو آشکاری غیر اخلاقی» توصیف نمود. اما آیا اسراییل حق دارد برای حمایت از شهروندان خود دست به هر اقدامی بزند؟ آیا تروریسم حتی زمانی که اسراییل از خود رفتار خشنی نشان می‌دهد به‌تنهایی توجیه‌کننده تداوم حمایت‌های ایالات‌متحده از اسراییل نیست؟ حقیقت آن است که این موضوع نیز دلیل اخلاقی قانع‌کننده‌ای به‌حساب نمی‌آید. فلسطینی‌ها در مقابل اسراییلی‌هایی‌که کشورشان را اشغال نموده‌اند به تروریسم متوسل شده‌اند و البته تمایل آنها به آسیب‌زدن به غیرنظامیان بی‌گناه نادرست است. با این حال ، رفتار آنان چندان تعجب‌آور نیست، زیرا مردم فلسطین به این باور رسیده‌اند که برای گرفتن امتیاز از اسراییل هیچ راه‌حل دیگری ندارند. همان‌طورکه نخست‌وزیر اسبق اسراییل، باراک، اذعان کرده اگر وی به‌عنوان یک فلسطینی متولد می‌شد «حتماً به یک سازمان تروریستی می‌پیوست.» درنهایت، نباید این نکته را فراموش کنیم که وقتی صهیونیست‌ها در موضع ضعیف‌تری قرار داشتند و در تلاش بودند تا کشور جدید خود را پایه‌گذاری کنند آنها نیز به تروریسم متوسل می‌شدند.

بین سال‌های 1944 تا 1947، چندین سازمان صهیونیستی برای خارج کردن انگلیسی‌ها از فلسطین از بمب‌گذاری‌‌های تروریستی استفاده نمودند و در این راه، جان غیرنظامیان بی‌گناه زیادی را گرفتند. تروریست‌های اسراییلی همچنین نماینده میانجی سازمان ملل متحد، کنت فولک برنادوت (count folke Bernadotte) را در سال 1948 به قتل رساندند زیرا با پیشنهاد وی برای بین‌المللی نمودن اورشلیم مخالفت داشتند. مرتکبین این‌گونه اعمال، تروریست‌های منزوی نبودند؛ طراحان نقشه قتل نهایتاً مورد عفو دولت اسراییل قرار گرفتند و یکی از آنها به عضویت کنشت (Knesset) درآمد. یکی دیگر از رهبران تروریست که نقشه این قتل را به تصویب رساند و در عین حال محاکمه نشد، نخست‌وزیر آینده اسراییل، اسحاق شامیر بود. در واقع شامیر به‌صورت علنی اظهار می‌نمود که اخلاق و سنت‌های دین یهودی، مخالفتی با تروریسم به‌عنوان یک ابزار مبارزه ندارد، بلکه حتی تروریسم در جنگ، علیه نیروهای اشغالگر انگلیسی نقش بزرگی را ایفا نمود. اگر استفاده فلسطینی‌ها از تروریسم امروزه از نظر اخلاقی مذموم باشد، اقدامات تروریستی اسراییل درگذشته نیز مذموم بوده و بنابراین نمی‌توان حمایت امریکا از اسراییل را بر این مبنا که رفتار اسراییل برتر از فلسطین است توجیه کرد.

ممکن است ـ به‌زعم امریکایی‌ها ـ رفتار اسراییل بدتر از رفتار بسیاری از کشورهای دیگر نبوده باشد، اما مسلماً بهتر از آنها نیز نیست. به این ترتیب، اگر نتوان حمایت امریکا از اسراییل را براساس مصالح استراتژیک و استدلال‌های اخلاقی توجیه نمود، در حمایت از آن چه دلیلی می‌توان ارائه کرد؟ پاسخ این پرسش در قدرت بی‌بدیل لا‌بی اسراییل نهفته است. اگر توانایی این لا‌بی در کنترل نظام سیاسی آمریکا نبود، رابطه اسراییل و ایالا‌ت‌متحده از صمیمیت بسیار کمتری نسبت به سطح کنونی آن برخوردار می‌شد.

لا‌بی اسراییل چیست؟

ما واژه لا‌بی را به‌عنوان واژه اختصاری برای اشاره به ائتلا‌ف گسترده افراد و سازمان‌هایی استفاده می‌کنیم که با جدیت، سیاست خارجی ایالا‌ت متحده را در جهت منافع اسراییل هدایت می‌کنند. استفاده از این واژه بدان معنی نیست که لا‌بی مزبور یک جبهه متحده رهبری متمرکز است و یا افرادی که در آن فعالیت می‌کنند هیچ‌گونه اختلا‌ف نظری در خصوص مسائل مختلف با یکدیگر ندارند. هسته اصلی این لا‌بی از یهودیان آمریکایی تشکیل می‌شود که در زندگی روزانه خود، تلا‌ش بسیاری به عمل می‌آورند تا سیاست خارجی ایالات‌متحده به سمت حمایت از منافع اسراییل سوق پیدا کند. اقدامات این افراد از حدود رأی‌دادن به نامزدهای طرفدار اسراییل فراتر می‌رود و شامل نامه‌نگاری، کمک‌های مالی و حمایت از سازمان‌های طرفدار اسراییل می‌شود. البته همه یهودیان امریکایی عضو این لا‌بی نیستند، زیرا در نظر بسیاری از آنها اسراییل از اهمیت چندان زیادی برخوردار نیست. به عنوان مثال؛ در تحقیقی که در سال 2004 به عمل آمد تقریباً 36% یهودیان امریکایی اظهار نمودند که وابستگی عاطفی چندانی به اسراییل ندارند و یا اصلاً‌ چنین وابستگی را احساس نمی‌کنند. یهودیان امریکایی در خصوص سیاست‌های ویژه مربوط به اسراییل نیز با یکدیگر اختلا‌ف نظر دارند.

بسیاری از سازمان‌های کلیدی عضو لابی مانندAIPAC و کنفرانس رؤسای سازمان‌های بزرگ یهودی، تحت رهبری افراد تندرو قرار دارند و عموماً از سیاست‌های توسعه‌طلبانه حزب لیکود حمایت می‌کنند. ازجمله این سیاست‌ها مخالفت با فرایند صلح اسلو است. ازسوی دیگر اکثریت بدنه یهودیان ایالا‌ت متحده بیشتر به سمت اعطای امتیازات به فلسطینی‌ها گرایش دارد و گروه‌های معدودی همچون صدای صلح یهود، به‌طور جدی از این اقدامات حمایت می‌کند. با وجود این اختلا‌فات، میانه‌روها وتندروها هر دو طرفدار حمایت ایالا‌ت‌متحده از اسراییل هستند. جای تعجب نیست که رهبران یهودی امریکایی، اغلب برای افزایش نفوذ و اقتدار خود در ایالا‌ت‌متحده با مقامات‌ اسراییلی مشورت می‌کنند. به گفته یکی از فعالا‌ن سازمان‌های یهودی، ما معمولا‌ً می‌گوییم درخصوص فلا‌ن مسئله، سیاست ما چنین است، ولی در مورد نحوه تفکر اسراییلی‌ها در آن خصوص باید با آنها مشورت کنیم و به‌ عنوان یک جمعیت، همواره این کار را انجام‌ می‌دهیم. یک هنجار قدرتمند علیه هرگونه انتقاد از سیاست‌های اسراییل شکل گرفته و رهبران یهودی امریکا به‌ندرت از اعمال فشار بر اسراییل حمایت می‌کنند. بر همین اساس هنگامی‌که اوگار برونمن(Edgar Bronman) رئیس کنگره جهانی یهود که در اواسط سال 2004 نامه‌ای به بوش نوشت و از او خواست برای توقف احداث دیوار امنیتی به اسراییل فشار وارد کند، متهم به خیانت شد. منتقدان وی در این خصوص اعلام کردند برای رئیس کنگره جهانی یهود، بسیار زشت است که از رئیس‌جمهور ایالات‌متحده بخواهد در مقابل سیاست‌های مورد حمایت اسراییل مقاومت نشان دهد.

به همین ترتیب، زمانی‌که سیمور ریچ (Seymour Rich)، رئیس مجمع سیاستگذاری‌های مربوط به اسراییل به وزیر امورخارجه، کاندولیزا رایس توصیه کرد که به اسراییل فشار وارد کند تا مناطق مناقشه‌آمیز مرزی با نوار غزه را در نوامبر 2005 بازگشایی کند، منتقدان اقدام وی را به «رفتاری غیرمسئولانه» تعبیر نمودند و اعلام کردند که؛ «رهبری مرکزی یهودیان نباید تحت هیچ شرایطی درخصوص سیاست‌های امنیتی دولت اسراییل ساز مخالف بزند.» ریچ برای رهایی از این انتقادات اعلام کرد: «تا جایی که به اسراییل مربوط می‌شود، واژه فشار آوردن در فرهنگ لغات من وجود ندارد.»

یهودیان امریکا مجموعه چشمگیری از سازمان‌های مختلف را برای تأثیرگذاری بر سیاست خارجی ایالات‌متحده به‌وجود آورده‌اند که درمیان انها AIPAC قدرتمندترین و شناخته‌شده‌ترین سازمان به حساب می‌آید. در سال 1997، مجله فورچن از اعضای کنگره و کارمندان آنها خواست که قوی‌ترین لابی‌های حاضر در واشنگتن را نام ببرد. AIPAC پس از اتحادیه بازنشستگان امریکا(AARP) جایگاه دوم را به دست آورد و از لابی‌های قدرتمندی نظیرAFL-CIO و اتحادیه ملی طرفداران اسلحه جلوتر بود. مطالعه‌ای که در مارس 2005 در ژورنال ملی(National Journal) منتشر شد نیز نتایج مشابهی را ارائه می‌کرد و (اندکی پس ازAARP) در میان قدرتمندان واشنگتنAIPAC در جایگاه دوم قرار می‌داد.

لابی یهودیان امریکا، در عین حال؛ شامل افراد مسیحی همچون گاری بوئر(Gary Bauer)، جری فالول (Jerry Falwell)، رالف رید  (Ralph Reed)، پت رابرتسون (Pat Robertson) و همچنین دیک آرمی(Dick Armey) و تام دیلی(Tom Delay) است که دو نفر اخیر از رهبران سابق جناح اکثریت در مجلس نمایندگان هستند. به اعتقاد آنها تولد دوباره اسراییل به منزله صحت پیشگویی کتاب مقدس است و بر این اساس، از برنامه‌های توسعه‌طلبانه اسراییل حمایت به عمل می‌آورند و فشار واردکردن بر اسراییل را مقابله با خواست خداوند می‌دانند. علاوه بر آن، اعضای لابی شامل چهره‌های برجسته محافظه‌کاران جدید نظیر جان بولتون (John Bolton)، سردبیر فقید وال استریت ژورنال، رابرت بارتلی (Robert Bartley)، وزیر سابق آموزش ویلیام بنت(William Benet)، سفیر ایالات‌متحده در سازمان ملل متحد، جین کرک پاتریک(Jeanne Kirkpatrick) و سرمقاله‌نویس مطبوعات جورج ویل(George Will) است.

سرچشمه‌های قدرت

ایالات‌متحده از حکومت چند شاخه‌ای برخوردار است که از راه‌های بسیاری می‌توان بر فرایند سیاستگذاری آن تأثیر گذاشت. در نتیجه، گرو‌ه‌های مختلف می‌توانند به طرق متنوع به سیاست‌های این کشور شکل بدهند؛ ازجمله این روش‌ها می‌توان به مذاکره با نمایندگان مجلس و اعضای قوه مجریه، کمک به فعالیت‌های انتخاباتی، رأی دادن در انتخابات، شکل‌دادن به افکارعمومی و امثال آن اشاره کرد.

علاوه بر آن، گروه‌های عقیدتی خاص در رویارویی با مسائل مربوط به خود از قدرتی بیش از حد معمول برخوردارند و توده مردم نیز در این خصوص بی‌اعتنا هستند. سیاستگذاران بیشتر مایلند رضایت کسانی را جلب کنند که در یک موضوع منافع ویژه‌ای دارند و از این موضوع مطمئن‌اند که بابت این رفتار خود، مورد مؤاخذه دیگر افراد قرار نخواهند گرفت. قدرت لابی طرفدار اسراییل ناشی از توانایی بی‌بدیل آن برای ایفای نقش در بازی سیاسی گروه‌های عقیدتی است. این لابی در قواعد اولیه عملکرد خود تفاوت چندانی با گروه‌های دیگر نظیر لابی کشاورزان، کارگران صنایع فولاد و منسوجات و دیگر لابی‌های قومی ندارد. اما آنچه لابی اسراییل را متمایز می‌کند، کارایی غیرعادی آن است. البته هیچ نکته نادرستی در زمینه تلاش یهودیان امریکا و دوستان مسیحی آنها برای هدایت سیاست خارجی ایالات‌متحده به سمت اسراییل وجود ندارد.

فعالیت‌های این لابی از آن دست فعالیت‌های توطئه‌آمیز نیست که در تبلیغات ضدیهودی تحت قالب‌هایی چون «اجتماع بزرگان صهیون» نمایش داده می‌شود. قسمت اعظم کارهایی که افراد و گروه‌های تشکیل‌دهنده این لابی انجام می‌دهند همان‌‌هایی است که به دست دیگر گروه‌های عقیدتی صورت می‌گیرد و فقط کیفیت انجام آن بسیار بهتر است. علاوه بر آن، گروه‌های طرفدار اعراب به قدری ضعیف‌اند که تقریباً موجودیت‌شان محسوس نیست و همین موضوع، لابی اسراییل را آسان‌تر می‌سازد.

استراتژی‌هایی برای موفقیت

لابی برای تضمین و ارتقای سطح حمایت‌های ایالات‌متحده از اسراییل، دو استراتژی کلان را تعقیب می‌کند، نخست آن‌که آنها نفوذ قابل‌ملاحظه‌ای را در واشنگتن به دست آورده‌اند و در این راستا، کنگره و قوه مجریه را برای حمایت هر چه بیشتر از اسراییل تحت فشار قرار می‌دهند. صرف‌نظر از دیدگاه‌های شخصی هر یک از نمایندگان یا سیاستگذاران، لابی سعی می‌کند برای آنها حمایت از اسراییل را به‌عنوان هوشمندانه‌ترین گزینه جلوه دهد.

دوم این‌که لابی تلاش می‌کند از این موضوع اطمینان حاصل کند که مباحثات عمومی درخصوص اسراییل، از آن کشور تصویر مثبتی را نشان دهد و برای این هدف، افسانه‌‌هایی را که درخصوص اسراییل و بنیانگذاران آن پرورده‌اند مرتب تکرار می‌کنند و در بحث‌های سیاسی مربوط به مسائل روز، تنها از دیدگاه‌های اسراییل حمایت به عمل می‌آورند. هدف آنها این است که از قضاوت عادلانه عمومی درخصوص هرگونه اظهارنظر انتقادآمیز نسبت به عملکرد اسراییل جلوگیری به عمل آورند. کنترل گفتمان؛ برای تضمین استمرار حمایت‌های ایالات‌متحده ضروری است، زیرا بحث آزادانه در مورد روابط امریکا و اسرییل ممکن است به تغییر سیاست‌های امریکا در این زمینه بینجامد.

تأثیرگذاری بر کنگره

یکی از ستون‌های کلیدی کارایی این لابی، عبارت است از؛ نفوذ آن در کنگره ایالات‌متحده، یعنی درجایی که اسراییل عملاً از هرگونه انتقاد مصون است. این وضعیت به‌نوبه خود جای شگفتی دارد، چرا که کنگره تقریباً در هیچ موردی از بحث و مشاجره درخصوص مسائل مورد اختلاف اجتناب نمی‌کند. درخصوص هر موضوعی از قبیل سقط‌جنین، حمایت‌های شغلی، بهداشت عمومی یا مسائل رفاهی، آنچه بر همگان مسلم است آن است که بحث داغی در محل کنگره درخواهد گرفت. با این حال، هنگامی که موضوع به اسراییل مربوط می‌شود، منتقدان احتمالی سکوت اختیار می‌کنند و اصلاً بحثی در نمی‌گیرد.

 یکی از علل موفقیت این لابی در کنگره آن است که تعدادی از اعضای اصلی آن، صهیونیست‌های مسیحی نظیر دیک آرمی هستند که در سپتامبر 2002 اعلام کرد: «اولویت شماره 1 من در سیاست خارجی حمایت از اسراییل است.» چنین به نظر می‌رسد که اولویت شماره 1 برای هر عضو کنگره باید حمایت از امریکا باشد، اما آرمی چنین چیزی نگفته است. تعدادی از سناتورها و نمایندگان یهودی نیز هستند که در راه هدایت سیاست خا رجی ایالات‌متحده به‌سوی حمایت از اسراییل در تلاش‌اند.

کارمندان طرفدار اسراییل در کنگره نیز از دیگر منابع قدرت لابی به‌شمار می‌آیند. همان‌طور که موریس آمیتای(Morris Amitay) از رؤسای سابقAIPAC اذعان خود، «در سطح کارمندان اینجا (کنگره) «آدم‌های زیادی هستند که یهودی‌اند و تمایل دارند از منظر یهودی بودن خود برخی مسائل را نگاه کنند... این افراد در جایگاهی قرار دارند که می‌توانند برای سناتورها در مورد مسائل مزبور تصمیم‌گیری کنند... حجم عظیمی از کارها در سطح همین کارمندان انجام می‌شود. با این حال، آنچه هسته اصلی نفوذ لابی در کنگره را تشکیل می‌دهد خود AIPAC است. موفقیت AIPAC مرهون توانایی آن در پاداش دادن به نمایندگان کنگره و کاندیداهایی است که از برنامه‌های این سازمان حمایت می‌کنند و همچنین مجازات آنهایی که به مقابله با برنامه‌های سازمان برمی‌خیزند.

در فعالیت‌های انتخاباتی ایالات‌‌متحده حرف اول را پول می‌زند. (همان‌طور که رسوایی اخیر در ارتباط با معاملات مشکوک جک آبراموف(Jack Abramoff) عضو لابی اسراییل، این موضوع را نشان داد و AIPAC همواره از این موضوع اطمینان حاصل می‌کند که دوستانش ازسوی کمیته‌های فعال سیاسی طرفدار اسراییل، کمک‌های مالی قابل‌توجه دریافت کنند. از سوی دیگر، آنها که در قبال اسراییل رفتاری خصمانه در پیش می‌گیرند، اطمینان خواهند داشت که AIPAC تمام کمک‌های انتخاباتی را متوجه رقبای آنان خواهد کرد. علا‌وه بر این موارد،AIPAC نامه‌نگاری‌های گسترده‌ای را خطاب به مقامات مختلف ترتیب می‌دهد و سردبیران روزنامه‌ها را تشویق به حمایت از کاندیداهای طرفدار اسراییل می‌کند. درخصوص تأثیر قدرتمند این تاکتیک‌ها هیچ تردیدی وجود ندارد. تنها به عنوان یک مثال می‌توان یادآوری کرد که در سال 1984،AIPAC به شکست سناتور چارلز پرسی(charles Percy) از ایلینویز کمک کرد زیرا به گفته یکی از اعضای برجسته لا‌بی اسراییل، وی «در مورد نگرانی‌های ما بی‌تفاوتی و حتی موضع خصمانه نشان داده‌ بود.»

توماس داین (Thomas Dine)، ریاست وقتAIPAC آنچه را که رخ داده بود چنین شرح داد: «تمام یهودیان آمریکا از غرب تا شرق با یکدیگر متحد شدند تا پرسی را شکست دهند و سیاستمداران آمریکایی ـ اعم از کسانی‌که اکنون دارای مقام دولتی می‌باشند یا به دنبال کسب این‌گونه مقامات هستند پیام‌ها را گرفتند.» بدین‌ترتیب، AIPAC به‌عنوان یک دشمن قدرتمند نیز شهرت قابل‌ملا‌حظه‌ای پیدا کرده است و هر کسی را از زیر سؤال ‌بردن برنامه کار این سازمان بر حذر می‌دارد با این حال، دامنه نفوذ AIPAC در کنگره آمریکا از آنچه گفتیم فراتر است. به گفته داگلا‌س بلومفیلد (Douglas Bloom Fild) از کارکنان سابق AIPAC ؛ «در میان نمایندگان کنگره و کارکنان آنها مرسوم است که هرگاه به اطلا‌عات خاصی نیاز دارند، قبل از مشورت با کتابخانه کنگره، دفتر تحقیقات کنگره، اعضای کمیته‌ها و کارشناسان دولت، به‌سویAIPAC روی می‌آورند. از آن مهمتر این‌که به گفته وی «اغلب از AIPAC خواسته می‌شود که متن سخنرانی‌ها را تهیه کند، بر روی متن لوایح قانونی کارکند، درخصوص تاکتیک‌های قابل استفاده نظر مشورتی ارائه نماید، تحقیق انجام دهد، به‌دنبال گروه‌های حامی بگردد و رأی جمع‌آوری کند.»

خلا‌صه مطلب آن است که AIPAC در حقیقت عامل یک دولت خارجی است و از سوی دیگر نفوذ فراوانی در کنگره ایالا‌ت متحده دارد.(73) بحث آزاد در زمینه سیاست‌های امریکا در قبال اسراییل جایی در کنگره ندارد، اگر چه این سیاست‌ها آثار مهمی برای تمام جهان داشته باشد. بدین‌ترتیب، یکی از سه قوای اصلی تشکیل‌دهنده حکومت امریکا قویاً خود را متعهد به حمایت از اسراییل می‌داند همان‌طورکه سناتور سابق ارنست هولینگز(Ernest Hollings) به هنگام خاتمه دوره خود عنوان نمود: «هیچ سیاستی در مورد اسراییل نمی‌توانید داشته باشید، مگر آنچه AIPAC در کنگره به شما دیکته می‌کند.»(74) جای تعجب نیست که نخست‌وزیر اسراییل، آریل شارون خطاب به گروهی امریکایی اعلا‌م کرد: «وقتی افراد از من می‌پرسند چگونه به اسراییل کمک کنیم؟ به آنها می‌گوییم به AIPAC کمک کنید.»

تأثیرگذاری بر قوه مجریه‌

لا‌بی اسراییل در عین حال دارای اهرم‌های نفوذ قدرتمندی در قوه مجریه است. این قدرت تا حدودی ناشی از نفوذ رأی دهندگان یهودی در انتخابات ریاست جمهوری است . این یهودیان با وجود جمعیت پایین خود (حدود 3 درصد از کل جمعیت ) کمک‌های انتخاباتی قابل توجهی را به نامزدهای هر دو جناح رقیب ارائه می‌کند. روزنامه واشنگتن پست، چنین تخمین زده که نامزدهای دموکرات در انتخابات ریاست جمهوری «حدود 60 درصد منابع مالی خود را از حامیان یهودی خود دریافت می‌کنند.»(76) علا‌وه بر آن؛ رأی‌دهندگان یهودی در انتخابات از حضور بالا‌یی برخوردارند و در ایالا‌ت‌های مهمی همچون کالیفرنیا، فلوریدا، ایلینویز، نیویورک و پنسیلوانیا متمرکز شده‌اند. از آنجا که در رقابت‌های انتخاباتی نزدیک، رأی آنها سرنوشت‌ساز است هیچ‌یک از نامزد‌های ریاست جمهوری خطر دشمنی با رأی‌دهندگان یهودی را نمی‌پذیرد.

سازمان‌های کلیدی عضو لا‌بی اسراییل اهداف خود را از طریق تأثیرگذاری مستقیم بر اعضای قوه مجریه نیز محقق می‌سازند. به عنوان مثال؛ نیروهای طرفدار اسراییل، همواره به‌دنبال اطمینان از این موضوع هستند که منتقدان حکومت اسراییل به مقامات مهم در دولت دست پیدا نکنند. جیمی کارتر زمانی تصمیم گرفت جرج بال( George Ball) را به سمت وزیر امور خارجه منصوب کند، ولی‌ می‌دانست که بال از منتقدان اسراییل است و لا‌بی با انتصاب وی به مخالفت برخواهد خاست. این آزمون ورودی برای جایگاه‌های دولتی باعث می‌شود تا هر سیاستمدار جاه‌طلبی به طرفدار علنی و پروپاقرص اسراییل مبدل شود، به همین علت است که منتقدان علنی اسراییل در مجموعه سیاست خارجی‌ ایالا‌ت‌متحده تبدیل به یک گونه در حال انقراض شده‌اند.

این‌گونه محدودیت‌ها هنوز هم تأثیرگذار است، هنگامی که نامزد ریاست جمهوری، هاوارد دین(Haward Dean) از ایالا‌ت‌متحده خواست که در مناقشه میان اعراب و اسراییل نقش بی‌طرفانه‌تری ایفا کند، سناتور جوزف لیبرمن (Joseph Liberman) او را متهم کرد که اسراییل را به دشمن فروخته و اظهار نظر وی «غیر مسئولا‌نه» بوده است. به‌دنبال این ماجرا،‌ عملاً‌ تمامی دموکرات‌های برجسته در مجلس نمایندگان علیه دین نامه شدید‌اللحنی را نوشتند و از اظهار نظر وی انتقاد کردند. روزنامه ستاره یهود شیکاگو گزارش داد: «منتقدان ناشناس... صندوق‌های پست الکترونیک رهبران یهودی در سراسر کشور را پرکرده‌اند و بدون ارائه شواهد زیاد ‌هشدار می‌دهند که وجود دین برای اسراییل مضر خواهد بود.»

 با این حال نگرانی مزبور بی‌مورد بود. چون دین در حقیقت در رابطه با اسراییل همراستا با جناح بازهاست. یکی از رؤسای سابقAIPAC ریاست مشترک فعالیت‌های انتخاباتی دین را برعهده داشت و خود دین نیز گفته است که دیدگاه‌های وی درخصوص خاورمیانه تا حدود بسیار زیادی منعکس‌‌کننده مواضع AIPAC است تا مواضع سازمان‌های میانه‌رو نظیر «آمریکایی‌های طرفدار صلح فوری».(Americans for peace Now) دین فقط پیشنهاد کرده بود که برای «نزدیک نمودن مواضع طرفین» واشنگتن باید نقش یک واسطه بی‌طرف را ایفا نماید. این دیدگاه چندان افراطی نیست، اما برای لا‌بی،‌ چنین گفته‌ای کفر به حساب می‌آید، زیرا آنها در رابطه با مناقشه میان اعراب و اسراییل، تحمل بی‌طرفی را ندارند.

یکی دیگر از شیوه‌های تأمین اهداف لا‌بی، اشغال پست‌های مهم قوه مجریه توسط افراد طرفدار اسراییل است. به عنوان مثال؛ ‌در دوران ریاست‌جمهوری کلینتون، ‌سیاست‌های مربوط به خاورمیانه عمدتاً به دست مقاماتی شکل می‌گرفت که روابط نزدیکی با اسراییل یا سازمان‌های طرفدار اسراییل داشتند؛ ازجمله این افراد می‌توان به مارتین ایندیک (Martin Indyk) معاون سابق تحقیقات در AIPAC و یکی از بنیانگذاران مؤسسه سیاست‌های خاور نزدیک (WINEP) در واشنگتن اشاره کرد که از سازمان‌های طرفدار اسراییل به‌شمار می‌رود؛ همچنین دنیس راس(Dennis Ross) که پس از ترک پست دولتی خود در سال 2001 بهWINEP پیوست و آرون میلر(Aaron Miller) که در اسراییل زندگی کرده و اغلب به آنجا سفر می‌کند.

این افراد در جریان مذاکرات ژوئیه 2000 کمپ‌دیوید، جزو نزدیک‌ترین مشاوران کلینتون محسوب می‌شدند. هر سه این افراد از فرایند صلح اسلو حمایت می‌نمودند و تشکیل یک دولت فلسطینی را امری مطلوب می‌‌دانستند، این اهداف را تنها در چارچوب مورد قبول اسراییل پیگیری می‌کردند. هیأت مذاکره‌ کننده ‌آمریکایی، ضمن گرفتن راهنمایی از ایهود باراک نخست‌وزیر اسراییل، مواضع خودرا قبل از جلسه با وی هماهنگ می‌کرد و برای حل‌وفصل اختلا‌فات، ‌پیشنهاد مستقلی از جانب خود مطرح نمی‌کرد. جای تعجب نیست که مذاکره‌کنندگان فلسطینی از این مطلب شکایت داشتند که در حال مذاکره با دو تیم اسراییلی هستند یکی با پرچم خود اسراییل و دیگری با پرچم آمریکا!

با روی کار آمدن دولت بوش، وضعیت از این هم بدتر شد و برخی از طرفداران بسیار جدی اسراییل وارد دستگاه حکومت وی شدند که از آن جمله می‌توان به الیوت آبرامز(Eliot Abrams)، جان بولتون(John Bolton) ، داگلا‌س فیث(Douglas Fieth)، لوئیس لیبی          (I.lewis Libby)، ریچاردپرل (Richard perle)، پل ولفوویتز (Paul Wolfowitz) و دیوید وورمسر (Dawid Wurmser) اشاره نمود. همان‌گونه که در ادامه مقاله خواهیم دید، این مقامات همواره از سیاست‌های مورد قبول اسراییل حمایت کرده و خود نیز مورد حمایت سازمان‌های عضو لا‌بی بوده‌اند.

کنترل رسانه‌های گروهی

علا‌وه برتحت‌‌تأثیر قرار دادن سیاست‌های دولتی به‌صورت مستقیم، لا‌بی تلا‌ش می‌کند تا به دیدگاه‌های عمومی درخصوص اسراییل و خاورمیانه شکل بدهد. لا‌بی خواستار مباحثه آزاد در زمینه مسائل مربوط به اسراییل نیست، ‌زیرا چنین مباحثه‌ای ممکن است باعث شود مردم آمریکا حمایت همه‌جانبه آمریکا از اسراییل را زیر سؤال ببرند. به‌همین دلیل، ‌سازمان‌های طرفدار اسراییل به‌شدت تلا‌ش می‌کنند تا بر رسانه‌های گروهی، مؤسسات تحقیقاتی و دانشگاه‌ها تأثیر بگذارند، چرا که این نهادها در شکل دادن به افکار عمومی نقش تعیین کننده‌ای دارند.

دیدگاه لا‌بی درخصوص اسراییل در حد گسترده‌ای در رسانه‌های اصلی گروهی منعکس می‌‌شود که یکی از مهمترین علل این وضعیت آن است که اکثر سرمقاله‌ نویسان آمریکایی طرفدار اسراییل هستند. به نوشته اریک‌آلترمن(Eric ALterman)، بحث اصلی در میان کارشناسان خاورمیانه در سیطره کسانی است که حتی تصور انتقاد از اسراییل هم به ذهن آنها خطور نمی‌کند. (84) وی نام 61 سرمقاله‌نویس و روزنامه‌نگار را مطرح می‌کند که برای حمایت همه‌جانبه و علنی از اسراییل می‌توان روی آنها حساب کرد. در مقابل، آلترمن تنها پنج‌نفر کارشناس را مورد شناسایی قرار داد که به‌صورت مستمر رفتار اسراییل را مورد انتقاد قرار می‌دهند و از مواضع اعراب حمایت به‌عمل می‌آورند. روزنامه‌ها بعضاً مقالا‌تی را از نویسندگان در انتقاد از سیاست‌های اسراییل به چاپ می‌رسانند، ‌ولی توازن میان اظهارنظرها معمولاً‌ به نفع طرف مقابل است.

در سرمقاله‌های منتشره روزنامه‌های بزرگ، ‌تعصب در حمایت از اسراییل موج می‌زند. رابرت بارتلی ‌سردبیر فقید وال‌ استریت ژورنال در این خصوص گفته است: «شامیر، شارون،‌ لیبی هرچه این آقایان می‌خواهند به نظر من خوب است. جای تعجب نیست که این روزنامه در کنار چند روزنامه برجسته دیگر شیکاگو سان، ‌شیکاگو تایمز و واشنگتن تایمز، ‌به‌صورت مرتب سرمقاله‌هایی را به چاپ می‌رسانند که به‌طور جدی از اسراییل طرفداری می‌کنند. مجلا‌تی نظیر «نقد» «Commentary» و «Weekly Standard» در هر شماره خود به‌شدت از اسراییل طرفداری می‌کنند.

جهت‌گیری اسراییلی سردبیران در روزنامه‌هایی نظیر نیویورک‌ تایمز نیز مشهود است. این روزنامه بعضاً سیاست‌های اسراییل را مورد انتقاد قرار می‌دهند و می‌پذیرند که فلسطینی‌ها نیز خواسته‌های برحقی دارند، ولی در این راه جانب مساوات را رعایت نمی‌کنند. به‌عنوان مثال؛ ‌سردبیر اجرایی سابق تایمز، ‌ماکس فرانکل (Max Frankel) در خاطرات خود اذعان نمود که رویکرد او در طرفداری از اسراییل بر محتوای تصمیمات وی به عنوان سردبیر تأثیر می‌گذاشته است. به گفته خود او «من بیش از آنچه جرأت اعترافش را داشته باشم، وقف طرفداری از اسراییل بودم.» او در ادامه صحبت‌های خود گفت: «با استفاده از اطلا‌عاتی‌ که در مورد اسراییل داشتم و همچنین با کمک دوستانم در آن کشور، ‌سرمقاله‌های مربوط به خاورمیانه را خودم می‌نوشتم. همان‌طورکه خوانندگان عرب بیش از خوانندگان یهودی متوجه می‌شدند، من این مطالب را ازدیدگاهی جانبدارانه نسبت به اسراییل به رشته تحریر در می‌آوردم.» گزارش رسانه‌ها از اخبار مرتبط با اسراییل در مقایسه با سرمقاله‌ها منصفانه‌تر است و بخشی از این امر ناشی از آن است که خبرنگاران سعی می‌کنند بیشتر به واقعیت‌ها توجه کنند.

البته دلیل دیگر آن است که بسیار دشوار بتوان در سرزمین‌های اشغالی به جمع‌آوری خبر پرداخت بدون آنکه رفتار واقعی اسراییل در این مناطق در نظر گرفته شود. لا‌بی برای مقابله با انتشار اخبار نامطلوب در مورد اسراییل، فعالیت‌های تبلیغاتی، نامه‌نگاری‌های گسترده، ‌تظاهرات و تحریم‌های مختلف را علیه آن دسته از مجاری خبری سازماندهی می‌کند که محتوای اخبار آنها از دیدگاه لا‌بی، ضد اسراییلی است. یکی از مسئولا‌نCNN می‌گوید که بعضاً ظرف یک روز 6000 ایمیل دریافت می‌‌کند که در آن از ضد اسراییلی بودن یک گزارش خبری انتقاد شده است. به همین ترتیب،‌کمیته انتشار اخبار صحیح خاورمیانه در آمریکا (CAMERA) که از سازمان‌های طرفدار اسراییل است، تجمعاتی را در مقابل ایستگاه‌های ملی رادیویی در 33 شهر در ماه می 2003 ترتیب داد و علا‌وه برآن تلا‌ش کرد تا تأمین‌کنندگان هزینه‌های NPR (رادیوی عمومی ملی) را قانع سازد که تا زمان تغییر ماهیت برنامه‌های این شبکه به سمت طرفداری از اسراییل، کمک‌های خود را به آن قطع کنند. ایستگاه شعبه NPRدر بوستون موسوم به (WBUR) براساس گزارش‌های موجود، درنتیجه ‌فعالیت‌های فوق،‌ بیش از 1 میلیون‌‌دلا‌ر کمک نقدی را از دست داد.

دوستان اسراییل در کنگره نیز از دیگر عواملی بوده‌اند کهNPR را تحت فشار قرار داده‌اند و خواستار رسیدگی به حساب‌های این شبکه و نظارت برپوشش اخبار خاورمیانه‌ای آن شده‌اند.این عوامل نشان می‌دهد که چرا رسانه‌های آمریکا تا این اندازه به گزارش‌های انتقادی از سیاست‌های اسراییل کم‌توجهی نشان می‌دهند، رابطه میان واشنگتن و اسراییل را به نسبت زیر سؤال می‌برند و تنها در موارد معدودی به بررسی تأثیر عمیق لا‌بی برسیاست‌های ایالا‌ت‌ متحده می‌پردازند.

مؤسسات تحقیقاتی که یکسویه تحقیق می‌کنند

نیروهای حامی اسراییل در مؤسسات تحقیقاتی ایالا‌ت‌متحده ‌قدرت غالب به‌ شمار می‌آیند و در شکل‌دادن به بحث‌های عمومی وسیاست‌‌های عملی نقش مهمی را ایفا می‌نمایند. لا‌بی در سال 1985 و با تأسیس WINEP تحت مساعدت مارتین ایندیک، مؤسسه تحقیقاتی را برای خود به‌وجود آورد. اگرچه WINEP سعی در کم اهمیت جلوه‌دادن روابط خود با اسراییل دارد و مدعی است که موضع «متوازن و واقع‌بینانه‌ای» را درخصوص مسائل خاورمیانه اتخاذ می‌کند، اما حقیقت امر چنین نیست. درحقیقت WINEP توسط کسانی تأسیس شده و اداره می‌شود که عمیقاً به پیشبرد برنامه‌های اسراییل متعهد هستند.

میزان نفوذ لا‌بی در عرصه مؤسسات تحقیقاتی بسیار فراتر ازWINEP است. ظرف 25‌سال گذشته، ‌نیروهای طرفدار اسراییل حضور توأم با فشاری را در مؤسسه آمریکن اینتر پرایز (AEI)، ‌مؤسسه Brookings،‌ مرکز سیاست‌های امنیتی، مؤسسه تحقیقاتی سیاست خارجی، ‌بنیاد هریتیج(Heritage)،‌ مؤسسه هودسون (Hudson)، مؤسسه تحلیل سیاست خارجی و مؤسسه یهودی امور امنیت ملی (JINSA) داشته‌اند. این مؤسسات تحقیقاتی، قاطعانه طرفدار اسراییل هستند و تعداد منتقدان حمایت امریکا از اسراییل در آنها ناچیز و نزدیک به صفر است.

یکی از شاخص‌های باند نفوذ لا‌بی در عرصه مؤسسات تحقیقاتی، سیر تحول مؤسسه Brookings است. برای مدت چند سال،‌ مشاور ارشد این مؤسسه درخصوص مسائل خاورمیانه، ویلیام ب کاندت(William B.Quandt)، ‌از چهره‌های برجسته دانشگاهی و از مقامات سابق شورای امنیت ملی بودکه در رابطه با مناقشه اعراب و اسراییل به داشتن دیدگاه‌های منصفانه‌ شهرت داشت. اما در حال حاضر، فعالیت‌های مؤسسه مزبور در زمینه خاورمیانه از طریق مرکز مطالعات خاورمیانه‌ای سابان (Saban) هدایت می‌شودکه هزینه آن را هائیم سابان (Haim Saban) از بازرگانان ثروتمند اسراییلی ـ آمریکایی و از طرفداران متعصب صهیونیسم تأمین می‌کند. مدیر مرکز سابان نیز مارتین ایندیک است که از او همه‌جا می‌توان نشانی دریافت. بدین‌ترتیب آنچه‌ ‌که زمانی یک مؤسسه مستقل مسائل خاورمیانه‌ای به حساب می‌آمد اکنون عضو مجموعه‌ای از سازمان‌های طرفدار اسراییل است.

نظارت پلیسی برمحافل دانشگاهی

بزرگ‌ترین مشکل لا‌بی مقابله با بحث آزاد درخصوص اسراییل در عرصه دانشگاه‌ها بوده است، ‌زیرا آزادی در محافل دانشگاهی از ارزش‌های محوری است و به سختی اساتید با تجربه را می‌توان تهدید یا وادار به سکوت نمود. حتی بااین وضعیت هم، ‌در زمانی‌که فرایند صلح اسلو در دهه 1990 جریان داشت، میزان انتقادها از اسراییل نسبتاً خفیف بود. انتقادها زمانی شدت گرفت که فرایند مزبور دچار فروپاشی شد و آریل‌شارون در اوایل سال 2001 به قدرت رسید. اوج اعتراض‌ها زمانی مطرح شد که ارتش اسراییل در بهارسال 2002 مجدداً ساحل غربی را تحت اشغال گرفت و به سرکوب خشونت‌بار انتفاضه دوم پرداخت. در این زمان، لا‌بی برای تصرف دوباره،‌ به دانشگاه‌ها هجوم برد. گروه‌های جدیدی نظیر «کاروان دموکراسی» شکل گرفتند که سخنرانان اسراییلی را به محیط کالج‌های آمریکایی می‌برد.

گروه‌های جا افتاده‌ای نظیر شورای یهودی امور عمومی و هیلل (Hillel) به‌سرعت وارد فعالیت شدند و گروه تازه‌ای با عنوان ائتلا‌ف طرفداران اسراییل در دانشگاه تشکیل شد تا اقدامات گروه‌های مختلف را که اکنون درصدد دفاع از اسراییل در محیط دانشگاه‌ها بودند هماهنگ کند. بالا‌خره آن‌که سازمان AIPAC مخارج خود را در زمینه برنامه‌های نظارت بر فعالیت دانشگاه‌ها و آموزش طرفداران جوان اسراییل به سه‌برابر افزایش داد تا تعداد دانشجویان فعال در این زمینه در راستای تلا‌ش‌های ملی برای دفاع از اسراییل به میزان گسترده‌ای افزایش پیدا کند.

 لا‌بی در عین حال بر آنچه اساتید می‌نویسند و تدریس می‌کنند نیز نظارت دارد. به‌عنوان مثال؛ در سپتامبر 2002، ‌مارتین کریمر(Martin kramer) و دانیل پایپس(Daniel Pipes) دوتن از طرفداران پرشور اسراییل در میان محافظه‌کاران جدید، وب‌سایتی را باعنوان نظارت بردانشگاه (Campus Watch) پدیدآوردند که برای اساتید مظنون در دانشگاه‌ها پرونده درست می‌کرد و دانشجویان را تشویق می‌کرد که درخصوص نظرات با رفتارهایی که ممکن است با اسراییل مخالف به نظر برسد گزارش بدهند. این تلا‌ش آشکار؛ برای واردکردن دانشگاهیان به لیست سیاه و ارعاب آنها باعث بروز واکنش‌های شدید شد و متعاقباً پایپس و کریمر پرونده‌های افراد را پاک نمودند، ‌ولی وب‌سایت آنها هنوز دانشجویان را دعوت می‌کند که درخصوص رفتارهای ضد اسراییلی در کالج ‌های ایالا‌ت‌‌متحده گزارش بدهند.

گروه‌های عضو لا‌بی همچنین علیه اساتید خاص و دانشگاه‌هایی که این اساتید را استخدام کرده‌اند نیز حملا‌تی را ترتیب می‌دهند. دانشگاه کلمبیا که دانشمند فقید فلسطینی،‌ ادوارد سعید (Edward Said) را در میان اعضای هیأت علمی خود داشت یکی از اهداف همیشگی نیروهای طرفدار اسراییل به‌‌شمار می‌رفت. جاناتان کول (Jonathan cole)، ‌از مدیران سابق دانشگاه کلمبیا گفته است: «می‌توان اطمینان داشت که با هر اظهارنظر عمومی منتقد برجسته ادبی، ‌ادوارد سعید، در حمایت ‌از ملت فلسطین، صدها ایمیل،‌ نامه و نقد مطبوعاتی به‌سوی ما سرازیر می‌شود که همگی خواهان تکذیب سعید و مجازات یا اخراج وی هستند. هنگامی‌که دانشگاه کلمبیا، رشید خالدی مورخ دانشگاه شیکاگو را به استخدام خود در آورد، به‌گفته کول، ‌هزاران شکایت ازسوی افراد مختلف واصل شد که دیدگاه‌های وی را در زمینه امور سیاسی نمی‌پسندیدند. دانشگاه پرینستون نیز چند سال بعد به‌دنبال تصمیم به جذب خالدی از دانشگاه کلمبیا با همین مشکل روبه‌رو شد.

یکی از نمونه‌های بارز تلا‌ش لا‌بی برای اعمال نظارت پلیسی بر محافل دانشگاهی، در اواخر سال 2004 به‌وقوع پیوست که «پروژه داوود» با تولید یک فیلم تبلیغاتی ادعا کرد که اعضای دانشکده امور خاورمیانه‌ای دانشگاه کلمبیا ضدیهودی هستند و دانشجویان یهودی طرفدار اسراییل را با ارعاب روبه‌رو می‌سازند. در محافل طرفدار اسراییل، دانشگاه کلمبیا را با همه‌گونه انتقاد روبه‌رو ساختند، ولی کمیته منصوب ازسوی دانشکده برای بررسی اتهامات وارده شواهدی مبنی بر رفتارهای ضد یهودی به‌دست نیاورد و تنها مورد قابل ذکر در این زمینه آن بود که یکی از اساتید پاسخ دانشجویی را با عصبانیت داده است. کمیته همچنین کشف کرد که اساتید متهم شده هدف مجموعه‌ای از فعالیت‌های ارعاب‌کننده علنی بوده‌اند.

شاید آزاردهنده‌ترین جنبه این فعالیت‌ها برای حذف هرگونه انتقاد از اسراییل از صحنه دانشگاه‌ها، ‌تلا‌ش گروه‌های یهودی برای وادارساختن کنگره به ایجاد سازوکاری جهت کنترل گفته‌های اساتید درخصوص اسراییل باشد. بدین‌ترتیب دانشگاه‌هایی‌که از دیدگاه لا‌بی، ضد اسراییلی به‌حساب می‌آیند از کمک‌های مالی فدرال محروم خواهند شد. این تلا‌ش برای وادار نمودن دولت ایالا‌ت متحده به کنترل پلیسی دانشگاه‌ها هنوز به موفقیت نرسیده است، اما صرف همین فعالیت‌ها نشان می‌دهد که گروه‌های طرفدار اسراییل برای کنترل بحث‌های مربوط به اسراییلی تا چه اندازه اهمیت قائلند.

نهایت امر آن‌که تعدادی از انسان دوستان یهودی برنامه‌هایی را برای مطالعه اسراییل ترتیب داده‌اند ـ علا‌وه بر حدود 130 برنامه مختلف مطالعات یهودی که از قبل به جریان افتاده‌اند ـ تا بر تعداد اساتید همسو با اسراییل در دانشگاه‌ها بیفزایند. دانشگاه نیویورک در اول ماه می سال 2003 تأسیس مرکزTaub را برای مطالعات اسراییل اعلا‌م نمود و علا‌وه بر آن، برنامه‌های مشابهی در سایر دانشگاه‌ها نظیر برکلی، برندیس(Brandeis) و اموری(Emory) نیز به وجود آمده‌است.

مدیران دانشگاه‌ها بر اهمیت آموزشی این برنامه‌ها تأکید دارند، ولی حقیقت آن است که هدف اصلی از ایجاد آنها بهبود چهره اسراییل در محیط دانشگاه‌هاست. فرد لا‌فر(Fred Laffer)، رئیس بنیادTaub به‌وضوح اعلا‌م کرده است که بنیاد وی در دانشگاه نیویورک مرکزی را تاسیس نموده است تا به‌ "مقابله با دیدگاه‌های اعراب" کمک کند، چرا که وی تصور می کند این‌گونه دیدگاه‌ها در برنامه‌های درسی مربوط به خاورمیانه در دانشگاه نیویورک فراوان به‌چشم می‌خورد. به‌طور خلا‌صه، لا‌بی برای مصون نگاه‌داشتن اسراییل از انتقادات در دانشگاه‌ها؛ تلا‌ش‌های قابل‌ملا‌حظه‌ای به عمل آورده است. این تلا‌ش‌ها در دانشگاه‌ها به اندازه کنگره آمریکا موفقیت آمیز نبوده است. اما به هر حال، لا‌بی برای مقابله با انتقاد از اسراییل توسط اساتید و دانشجویان همواره با جدیت مبارزه کرده و اکنون میزان این‌گونه انتقادات در دانشگاه‌ها به مراتب کمتر از گذشته است.

صدا خفه کن بزرگ‌

هر کس از اقدامات اسراییل انتقاد کند یا به این مطلب اشاره کند که گروه‌های طرفدار اسراییل از نفوذ قابل‌ملا‌حظه‌ای در سیاستگذاری‌های خاورمیانه‌ای ایالا‌ت‌متحده برخوردارند ـ AIPAC نماینده این نفوذ است ـ و به احتمال زیاد با اتهام ضدیهودی بودن روبه‌رو خواهد شد. درحقیقت، هرکس که به وجود لا‌بی طرفدار اسراییل اشاره کند با همین خطر روبه‌رواست، اگر چه رسانه‌های گروهی اسراییل خود به "لا‌بی یهودی" امریکا اشاره می‌کنند. درحقیقت، لا‌بی مزبور از یک‌سو به قدرت خود می‌نازد و ازسوی دیگر، هرکسی را که به‌وجود این لا‌بی اشاره کند مورد حمله قرار می‌دهد. این تاکتیک بسیار مؤثر است، زیرا ضد یهودی‌بودن اتهام منفوری است و هیچ فرد مسئولیت‌شناسی مایل نیست با این اتهام روبه‌رو شود. اروپایی‌ها بیش از امریکایی‌ها به انتقاد از سیاست اسراییل در سال‌های اخیر تمایل نشان داده‌‌اند و برخی این وضعیت را به ظهور دوباره عواطف ضد یهودی در اروپا نسبت می‌دهند. سفیر ایالا‌ت‌متحده در اتحادیه اروپا در اوایل سال 2004 در این خصوص گفت: "ما داریم به نقطه‌ای می‌رسیم که وخامت اوضاع در حد دهه 1930 است." سنجش میزان عواطف ضدیهودی کار پیچیده‌ای است، اما شواهد عکس مطلب گفته شده را نشان می‌دهد.

برای نمونه؛ در بهارسال 2004، هنگامی که اتهامات ضد یهودی بودن علیه اروپا تمام فضای امریکا را پرکرده بود، در زمینه افکارعمومی اروپا تحقیقات جداگانه‌ای توسط اتحادیه مقابله با هتک حرمت و مرکز تحقیقاتی مردم و مطبوعاتPew صورت گرفت که نشان داد عواطف ضد یهودی در حقیقت در حال کاهش است. برای نمونه؛ فرانسه را در نظر بگیرید که نیروهای طرفدار اسراییل آن را ضد یهودی ترین کشور اروپا به‌حساب می‌آورند بر اساس‌ نظرسنجی به‌عمل آمده از شهروندان فرانسوی در سال 2002، 89 درصد آنها می‌توانند زندگی‌کردن با یک یهودی را تحمل کنند؛ 97 درصد آنها اعتقاد دارند که انتشار مطالب و تصاویر ضد یهودی یک جرم سنگین است؛ 87 درصد بر این باورند که حمله به کنیسه‌ها در فرانسه، عملی شرم‌آور است و 85 درصد کاتولیک‌های فعال در فرانسه این اتهام را که یهودیان از نفوذ بیش از حد در امور تجاری و مالی برخوردار هستند رد می‌کنند. جای تعجب نیست که رئیس جامعه یهودیان فرانسه در تابستان 2003 اعلا‌م کرد که؛ " فرانسه ضد یهودی‌تر از خود امریکا نیست."

براساس مقاله‌ای که اخیراً در نشریه‌ هاآرتص به چاپ رسید، پلیس فرانسه گزارش داده است که حوادث ناشی از احساسات ضدیهودی در فرانسه به میزان تقریباً 50 درصد در سال 2005 کاهش پیدا کرده است و این در حالی است که در میان تمامی کشورهای اروپایی، فرانسه بیشترین جمعیت مسلمان را در خود جای داده است. نهایتاً آن‌که هنگام قتل یک یهودی فرانسوی در ماه گذشته توسط گروهی از مسلمانان، ده‌ها هزارتن از تظاهرکنندگان فرانسوی برای محکوم کردن اقدامات صورت گرفته علیه یهودیان به خیابان‌ها ریختند.

علا‌وه بر آن، ژاک شیراک و دومینیک دوویلپن و نخست وزیر فرانسه در مراسم یادبود فرد مزبور شرکت جستند و به این ترتیب اتحاد خود را با جامعه یهودیان فرانسه به معرض نمایش عمومی گذاشتند. این مطلب نیز قابل توجه است که براساس مقاله‌ای از روزنامه یهودی Forward در سال 2002، میزان مهاجران یهودی به آلمان بیش از تعداد مهاجران یهودی به اسراییل بود که به این ترتیب آلمان به سریع‌ترین رشد جامعه یهودیان در جهان دست پیدا کرده است. اگر اروپا واقعاً به سمت شرایط دهه 1930 در حال حرکت باشد، چطور می‌توان حرکت جمعی یهودیان را به سمت این قاره توجیه کرد؟

با این حال، باید اذعان کنیم که اروپا کاملا‌ عاری از تعصبات ضد یهودی نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند منکر آن شود که هنوز در اروپا برخی افراد متعصب ضد یهودی وجود دارند (همان‌گونه که در ایالا‌‌ت‌متحده نیز این‌گونه افراد را می‌توان مشاهده کرد) ولی تعداد آنها اندک است و دیدگاه‌های افراطی‌ آنان ازسوی اکثریت مردم اروپا طرد می‌شود. این حقیقت نیز قابل انکار نیست که در میان مسلمانان اروپا عواطف ضد یهودی به‌چشم می‌خورد که بخشی از آن نشأت گرفته از رفتار اسراییل نسبت به فلسطینیان است و بخشی از آن نیز صراحتاً جنبه نژادپرستانه دارد. مسلمانان کمتر از پنج‌درصد کل جمعیت اروپا را تشکیل می‌دهند و دولت‌های اروپایی سخت در تلا‌شند با این مشکل به مقابله بپردازند. چرا؟ از آن جهت که اکثریت اروپا‌یی‌ها مخالف این‌گونه عقاید هستند.

 به‌طور خلا‌صه، تا جایی‌که به عقاید ضد یهودی مربوط است، اروپای امروز شباهت چندانی به دهه 1930 ندارد.به همین جهت است که نیروهای طرفدار اسراییل، هنگامی که تحت فشار قرار می‌گیرند تا برای ادعاهای خود دلیل ارائه کنند، مدعی می‌شوند که "شکل جدیدی از یهودی ستیزی" به‌وجود آمده که البته مفهوم دیدگاه آنان چیزی نیست جز انتقاد از اسراییل.

به‌عبارت دیگر، کافی است از سیاست‌های اسراییل انتقاد کنید تا بر شما برچسب ضد یهودی بچسبد. چندی پیش، هنگامی که شورای کلیسای انگلستان تصمیم گرفت رابطه خودرا با شرکت کاترپیلا‌ر به‌دلیل استفاده از بولدوزرهای ساخت این شرکت در تخریب خانه‌های مردم فلسطین قطع کند، خاخام اعظم با شکایت از این تصمیم اعلا‌م کرد که اقدام مزبور می‌تواند "بدترین تأثیر ممکن را بر روابط میان جوامع یهودی و مسیحی در بریتانیا داشته باشد."

ازسوی دیگر، خاخام تونی بیفیلد (Tony Bay Field )، رهبر جنبش اصلا‌حات اعلا‌م کرد: "دیدگاه‌های ضد صهیونیستی ـ که به مرز یهودی ستیزی رسیده ـ با ظهور در میان رده‌های پایین و حتی رده‌های میانی کلیسا، مشکلا‌ت جدی به‌وجود آورده است." با این حال، کلیسا در این مورد نه ضد صهیونیستی عمل کرده بود و نه ضد یهودی، بلکه فقط به سیاست اسراییل اعتراض داشت. منتقدان نیز متهم به آن هستند که با موازین ناعادلا‌نه‌ای درباره اسراییل قضاوت می‌کنند و یا حتی حق موجودیت آن کشور را زیر سؤال می‌برند، اما این اتهامات نیز اغراق‌آمیز است.

منتقدان غربی اسراییل هرگز حق ادامه حیات آن کشور را زیر سؤال نبرده‌اند، بلکه آنچه این افراد زیر سؤال می‌برند رفتار اسراییل نسبت به مردم فلسطین است که البته انتقاد به‌جایی است؛ حتی خود اسراییلی‌ها نیز نسبت به این رفتار انتقاد دارند. قضاوت آنها درباره اسراییل هم ناعادلا‌نه نیست. رفتار اسراییل با مردم فلسطین، به‌حق انتقادهایی را برمی‌انگیزد، زیرا با هنجارهای پذیرفته شده حقوق‌بشر و حقوق بین‌المللی مغایرت دارد و در عین حال ناقض اصل حق تعیین سرنوشت ملت‌هاست و البته اسراییل تنها کشوری نیست که در این زمینه با انتقادهای شدید روبه‌رو شده است.

به‌طور خلا‌صه سایر لا‌بی‌های قومی، برخورداری از اهرم‌های قدرت سیاسی سازمان‌های طرفدار اسراییل را تنها در رؤیا می‌توانند تصور کنند. بنابراین، سؤال اینجاست که لا‌بی مزبور تا چه میزان در تعیین سیاست خارجی ایالا‌ت‌متحده تأثیر دارد.

دمی که سگ را می‌جنباند

اگر دامنه نفوذ لا‌بی تنها به کمک‌های اقتصادی ایالا‌ت‌متحده به اسراییل محدود می‌شد، تأثیر آن چندان نگران‌کننده نبود. البته کمک‌های اقتصادی به‌جای خود ارزشمند است، ولی نه تا به این حد که تنها ابر قدرت جهان امکانات گسترده خود را در جهت تأمین منافع اسراییل بسیج کند. به همین دلیل، لا‌بی همواره در تلا‌ش بوده تا شکل‌گیری هسته مرکزی سیاست‌های خاورمیانه‌ای آمریکا را در اختیار خود بگیرد، به‌طور مشخص؛ لا‌بی مزبور توانسته با موفقیت رهبران آمریکا را قانع سازد که از سرکوب مستمر مردم فلسطین توسط اسراییل حمایت کنند و دشمنان اصلی اسراییل در منطقه یعنی ایران، عراق و سوریه را هدف حملا‌ت خویش قرار دهند.

ترسیم چهره شیطانی از مردم فلسطین‌

این موضوع اکنون تقریباً به‌دست فراموشی سپرده شده، ولی در پاییز سال 2001 و به ویژه در بهارسال 2002، دولت بوش تلا‌ش نمود تا سطح عواطف ضد آمریکایی را در جهان عرب کاهش دهد و به این ترتیب از میزان حمایت از گروه‌های تروریستی نظیر القاعده بکاهد و برای این منظور تلا‌ش نمود تا سیاست‌های توسعه‌طلبانه اسراییل را محدود کند و از تشکیل دولت فلسطینی حمایت به‌عمل آورد. بوش برای رسیدن به این هدف، اهرم‌های سیاسی قدرتمندی را در اختیار داشت. او می‌توانست اسراییل را به قطع حمایت‌های اقتصادی و دیپلماتیک تهدید کند و مسلماً مردم آمریکا نیز از وی حمایت می‌کردند. براساس نظرسنجی به‌عمل آمده در ماه می 2003، بیش از 60 درصد مردم امریکا مایل به قطع کمک‌های امریکا به اسراییل، در صورت مقاومت آن کشور در مقابل فشارهای ایالا‌ت‌متحده برای حل اختلا‌فات بودند و این میزان در میان امریکایی‌های  " فعال از لحاظ سیاسی" به 70 درصد می‌رسید.

 درحقیقت، 73 درصد اعلا‌م نمودند که ایالا‌ت‌متحده نباید از هیچ‌یک از طرفین جانبداری کند. با وجود این شرایط، بوش موفق به تغییرسیاست‌های اسراییل نشد و بالا‌خره کار به آنجا کشید که واشنگتن حمایت از تک‌روی‌های اسراییل را از سرگرفت. در طول زمان، دولت امریکا توجیهات اسراییل در حمایت از این رویکرد را نیزپذیرفت و به این ترتیب، حتی زبان شعاری امریکا و اسراییل نیز به یکدیگر نزدیک شد.

در فوریه سال 2003، یکی از تیترهای اصلی روزنامه واشنگتن پست وضعیت را چنین خلا‌صه کرد: «دیدگاه‌های بوش و شارون درخصوص سیاست‌های خاورمیانه تقریباً یکسان است.» علت اصلی این تغییر چیزی نبود جز نفوذ لا‌بی اسراییل. داستان از اواخر سپتامبر 2001 آغاز می شود که بوش، فشار واردکردن به نخست‌وزیر اسراییل، آریل شارون را برای کنترل عملکرد وی در سرزمین‌های اشغالی آغاز کرد. وی در عین حال به شارون فشار آورد تا امکان ملا‌قات وزیر خارجه اسراییل، شیمون پرز با رهبر فلسطین، یاسر عرفات را فراهم آورد؛ اگر چه بوش به شدت از رهبری عرفات انتقاد داشت.

بوش در عین حال به‌صورت علنی اعلا‌م کرد که از تشکیل دولت فلسطین حمایت می‌کند. شارون که در این تحولا‌ت حساس شده بود بوش را متهم کرد که؛ "تلا‌ش می‌کند به بهای ما رضایت خاطر اعراب را به‌دست آورد" و اخطار کرد که اسراییل " به چکسلواکی مبدل نخواهد شد.

" گفته می‌شود تشبیه بوش به نویل چمبرلین(Neville chamberlain) ازسوی شارون به‌شدت باعث عصبانیت بوش شد و مدیر مطبوعاتی کاخ‌سفید، آری فلیشر (Ari Flischer ) اظهارات شارون را "غیر قابل قبول" توصیف کرد. نخست‌وزیر اسراییل در ظاهر از بابت این گفته عذرخواهی کرد، ولی به سرعت به نیروهای لا‌بی پیوست تا دولت بوش و مردم آمریکا را قانع سازد که ایالا‌ت‌متحده و اسراییل با تهدید مشترکی از ناحیه تروریسم روبه‌رو هستند.

مقامات اسراییلی و نمایندگان لا‌بی مرتباً بر این مطلب تأکید می‌ورزیدند که بین عرفات و اسامه‌بن‌لا‌دن درحقیقت هیچ تفاوتی نیست و بر این موضوع اصرار داشتند که ایالا‌ت‌متحده و اسراییل باید رهبر منتخب مردم فلسطین را در انزوا قرار دهند و با او کاری نداشته باشند. لا‌بی در کنگره امریکا نیز بیکار ننشست. در تاریخ 16 نوامبر، 89 نفر از سناتورها نامه‌ای برای بوش ارسال کردند و از وی به‌خاطر خودداری از ملا‌قات با عرفات تجلیل نمودند، ولی در عین حال خواستار آن شدند که ایالا‌ت‌متحده در راه انتقام‌گیری‌های اسراییل از مردم فلسطین ایجاد مانع نکند و اصرار نکردند که دولت امریکا رسماً اعلا‌م کند که با تمام قوا پشت سر اسراییل ایستاده است.

به نوشته روزنامه نیویورک تایمز، این نامه حاصل ملا‌قاتی بود که دو هفته پیش از آن میان رهبران جامعه یهودیان امریکا و سناتورهای برجسته صورت گرفته بود. این روزنامه در عین حال اضافه کرد که در ملا‌قات مزبور،AIPAC نقش ویژه‌ای را جهت مشورت درباره متن نامه ایفا نمود.  تا پایان ماه نوامبر، روابط میان تل‌آویو و واشنگتن به نحو قابل‌ملا‌حظه‌ای بهبود یافت. این وضعیت تا حدود زیادی ناشی از فعالیت‌های لا‌بی برای چرخاندن سیاست‌ خارجی ایالا‌ت‌متحده به‌سوی منافع اسراییل بود، اما در عین حال از پیروزی اولیه امریکا در افغانستان نیز نشأت می‌گرفت که باعث شد احساس نیاز به حمایت اعراب در حل مسئله‌ القاعده کاهش پیدا کند.

شارون در اوایل ماه دسامبر از کاخ سفید دیدار و با بوش ملا‌قات دوستانه‌ای برگزار کرد. اما در ماه آوریل سال 2002، مشکلا‌ت دوباره سر باز کرد و آن هنگامی بود که ارتش اسراییل عملیات سپر دفاعی را به جریان انداخت و تقریباً کنترل تمام مناطق مهم فلسطینی در ساحل غربی را دوباره به دست گرفت. بوش می‌دانست که این اقدام اسراییل موجب تخریب چهره امریکا در جهان عرب و جهان اسلا‌م خواهد شد و جنگ علیه تروریسم را تضعیف خواهد کرد، از این‌رو در 4 آوریل، از شارون خواست؛ تمام عملیات تهاجمی را قطع کند و عقب‌نشینی را آغاز کند. او دو روز بعد درخواست خود را با تأکید بیشتری مطرح کرد و گفت که منظورش "عقب‌نشینی بدون هیچ‌گونه تأخیر" بوده است. در تاریخ 7 آوریل، کاندولیزا رایس، مشاور وقت امنیت‌ملی بوش به خبرنگاران گفت که‌ "بدون تأخیر یعنی بدون تأخیر، یعنی همین حالا‌" همان‌روز، کالین پاول وزیر امور خارجه وقت سفر خود به خاورمیانه را برای وادارکردن هر دو طرف به قطع درگیری و از سرگیری مذاکرات آغاز کرد.

اسراییل و لا‌بی به‌سرعت وارد عمل شدند. یکی از اهداف اصلی حملا‌ت آنها پاول بود که به شدت از سوی مقامات طرفدار اسراییل در دفتر معاون رئیس‌جمهور ـ دیک چنی ـ و همچنین در پنتاگون و کارشناسان محافظه‌کار جدید، نظیر رابرت کاگان(Robert Kagan) و ویلیام کریستول(William Kristol) مورد اعتراض قرار داشت. آنها وی رابه این موضوع متهم میکردند که عملا‌ً هرگونه مرز میان تروریست‌ها و کسانی را که با تروریست‌ها می‌جنگند پاک کرده است.

 دومین هدف حملا‌ت، شخص بوش بود که ازسوی رهبران یهودی و همچنین مسیحیان متعصب تحت فشار قرار داشت، که البته گروه اخیر از اجزای کلیدی پایگاه سیاسی وی به‌شمار می‌رفتند. تام دیلی و دیک آرمی از افرادی به‌شمار می رفتند که صدایشان درباره ضرورت حمایت از اسراییل بیش از همه به گوش می‌رسید. دیلی و رهبر اقلیت سنا، ترنت لا‌ت(Trent Lott) به کاخ‌سفید رفتند و شخصاً به بوش اخطار کردند که از موضع خود عقب‌نشینی کند.

اولین نشانه‌های عقب نشینی بوش در تاریخ 11 آوریل‌ ـ تنها یک هفته پس از اخطار وی به شارون برای عقب‌نشینی      نیروها ـ پدیدار شد و آن هنگامی بود که فلیشر گفت به اعتقاد رئیس‌جمهور، شارون مرد صلح است. بوش پس از بازگشت پاول از مأموریت بی‌نتیجه خود، این گفته را به صورت علنی تکرار کرد و به خبرنگاران گفت که شارون به دعوت وی برای عقب‌نشینی کامل و فوری پاسخ رضایت‌بخش داده است. البته شارون هرگز چنین کاری نکرده بود، ولی رئیس‌جمهور امریکا میل نداشت بیش از این، موضوع را به جنجال بکشد.

در عین حال، کنگره نیز حرکت خود را برای دفاع از شارون آغاز کرد. در تاریخ دوم ماه می،‌ کنگره با وجود اعتراضات دولت، دو قطعنامه را در حمایت مجدد از اسراییل به تصویب رساند. (آرای سنا در تصویب این قطعنامه عبارت بود از 94 موافق و 2 مخالف، در حالی که در مجلس نمایندگان این دو قطعنامه با 352 موافق و 21 مخالف به تصویب رسید) هر دوی این قطعنامه‌ها بر این موضوع تأکید داشت که ایالا‌ت‌متحده " اتحاد خود را با اسراییل حفظ می‌کند" و هر دو کشور" اکنون درگیر مبارزه مشترکی علیه تروریسم هستند." در متن اولیه تصویب شده توسط مجلس نمایندگان "ادامه حمایت یاسر عرفات از تروریسم " نیز محکوم شده و شخص یاسر عرفات به عنوان محور اصلی مشکل تروریسم معرفی شده بود.

 چند روز بعد، گروهی از نمایندگان کنگره که از اعضای هر دو حزب اصلی تشکیل می‌شد و برای بررسی اوضاع و کشف حقایق به اسراییل اعزام شد و علناً اعلا‌م کرد که شارون باید در مقابل فشارهای ایالا‌ت‌متحده برای مذاکره با عرفات مقاومت نماید.

در تاریخ 9 می، کمیته فرعی تخصیص کمک‌های اقتصادی در مجلس نمایندگان برای بررسی اختصاص مبلغ 200 میلیون دلا‌ر کمک اضافی به اسراییل جهت مقابله با تروریسم تشکیل جلسه داد. وزیرخارجه، کالین پاول با این کمک مخالف بود، ولی لا‌بی درست همان‌طور که به تدوین دو قطعنامه مورد اشاره در کنگره کمک کرده بود از تصویب آن حمایت می‌کرد. در این مقابله، پاول بازنده شد.

به‌طور خلا‌صه، شارون و لابی اسراییل، رئیس‌جمهور ایالا‌ت‌متحده را تحت‌تأثیر خود قرار دادند و پیروز شدند. حمی‌شالو(Hami Shalev)، روزنامه‌نگاری که برای روزنامه اسراییلی«ما‌آریو»(MA ariv) کار می‌کند، در گزارش خود نوشت که همراهان شارون نمی‌توانستند شادی خود را به‌خاطر شکست پاول پنهان کنند. شارون متوجه نقطه ضعف بوش شد و با فشارآوردن به او موفق به وادارکردن وی به عکس‌العمل مورد نظر شد.

اما نقش کلیدی در این میان برای شکست‌دادن بوش برعهده نیروهای طرفدار اسراییل در داخل امریکا بود و نه برعهده شارون یا اسراییل. وضعیت از آن زمان تاکنون تغییر چندانی پیدا نکرده است. دولت بوش از ادامه مذاکره با عرفات خودداری کرد و بالا‌خره عرفات در نوامبر 2004 از دنیا رفت. امریکا در مرحله بعدی، از رهبر جدید فلسطین، محمود عباس استقبال کرد، ولی در راه استقرار وی و ایجاد ثبات برای وی کار چندان قابل‌توجهی انجام نداده است.

شارون به توسعه نقش‌های خود برای جدایی یک‌جانبه از فلسطین ادامه داده که اساس آن عبارت است از؛ عقب‌نشینی از غزه و به‌طور همزمان، تداوم توسعه‌طلبی در ساحل غربی و البته این مسیر متضمن احداث "حصار امنیتی"، تصرف زمین‌های فلسطینیان و گسترش شهرک‌های مسکونی و شبکه‌های جاده‌ای است. استراتژی شارون، با خودداری از مذاکره با عباس ـ که طرفدار راه‌حل مبتنی بر مذاکره است ـ و گرفتن امکان کسب دستاوردهای ملموس توسط وی برای مردم فلسطین، عامل مستقیم پیروزی اخیر حماس در انتخابات به حساب می‌آید.

با این حال، با قرارگرفتن در مسند قدرت، اسراییل باز هم بهانه‌ای برای تن‌ندادن به مذاکره در دست دارد. دولت امریکا تمامی اقدامات شارون و جانشین وی ایهود اولمر‌ت (Ehud olmert) را مورد حمایت قرار داده است و حتی بوش بر الحاق یک‌جانبه زمین‌های واقع در سرزمین‌های اشغالی از سوی اسراییل تأکید کرده و به این ترتیب سیاست اعلا‌م شده تمامی رؤسای جمهور ایالا‌ت‌متحده از زمان لیندون جانسون را تغییر داده است.

 مقامات ایالا‌ت‌متحده از برخی سیاست‌های اسراییل انتقادهای خفیفی را مطرح ساخته‌اند، ولی در راه ایجاد یک دولت پایدار فلسطینی کمک شایان توجهی انجام نداده‌اند. حتی مشاور سابق امنیت ملی، برنت اسکوکرافت(Brent scowcraft) در اکتبر 2004 اعلا‌م کرد که «شارون، بوش را روی انگشت کوچک خود می‌چرخاند.» اگر بوش بخواهد ایالا‌ت‌متحده را حتی اندکی از اسراییل دور کند یا حتی اقدامات اسراییل در مناطق اشغالی را مورد انتقاد قرار دهد، مسلماً با خشم لا‌بی و حامیان آن در گنگره روبه‌رو خواهد شد. نامزدهای حزب دموکرات برای ریاست‌جمهوری نیز این حقایق را درک می‌کنند و به همین علت است که در سال 2004 جان کری حداکثر تلا‌ش ممکن را به‌عمل آورد که حمایت بی‌شائبه خود را از اسراییل نشان دهد و البته هیلا‌ری کلینتون نیز اکنون همین روش را در پیش گرفته است.

 تداوم حمایت ایالا‌ت‌متحده از سیاست‌های اسراییل در مقابل مردم فلسطین یکی از اهداف مرکزی لا‌بی به‌شمار می‌آید، ولی جاه‌طلبی آنها به همین‌جا ختم نمی‌شود. لا‌بی در عین حال خواهان آن است که اسراییل با کمک امریکا همچنان به‌عنوان قدرت چیره در منطقه باقی بماند. جای تعجب نیست که دولت اسراییل و گروه‌های طرفدار اسراییل در ایالا‌ت متحده تلا‌ش می‌کنند تا با همکاری هم سیاست‌های دولت بوش در قبال عراق، سوریه و ایران را شکل بدهند و طرح کلا‌نی را برای ایجاد نظم نوین در خاورمیانه تدوین کنند.

اسراییل و جنگ عراق‌

فشارهای وارده از ناحیه اسراییل و لا‌بی را نمی‌توان تنها عامل مشوق تصمیم ایالا‌ت‌متحده برای حمله به عراق در مارس 2003 دانست ولی در عین حال، این فشارها از عوامل بسیار مهم تصمیم مزبور به حساب می‌آید. برخی از مردم امریکا بر این عقیده‌اند که جنگ عراق، در حقیقت «جنگ نفت» بوده، ولی شواهد چندانی برای دفاع از این نظریه در دست نیست. در مقابل، می‌توان ثابت کرد که بخش مهمی از انگیزه این جنگ ناشی از تأمین هر چه بیشتر امنیت اسراییل بوده است.

به اعتقاد فیلیپ زلیکوف(Philip zelikow)، یکی از اعضای هیأت مشورتی اطلا‌عات خارجی رئیس جمهور (2003-2001)، مدیر اجرایی کمیسیون 11/9 و مشاور کنونی کاندولیزارایس، تهدید واقعی عراق متوجه ایالا‌ت‌متحده نبود. زلیکوف خطاب به گروهی در دانشگاه ویرجینیا گفت: «تهدیدی که اعلا‌م نشد در واقع تهدید علیه اسراییل بود.» او همچنین خاطرنشان کرد که «دولت امریکا چندان مایل نیست این موضوع را به‌صورت علنی اعلا‌م کند، چون باعث کاهش محبوبیت عمومی آنها خواهد شد.»

 در 16 آگوست 2002، یازده روز قبل از آن‌که معاون رئیس‌جمهور، دیک چنی با سخنرانی آتشین خود در برابر کهنه سربازان جنگ‌های خارجی امریکا، شعله جنگ را برافروزد، روزنامه واشنگتن پست گزارش داد که «اسراییل در حال فشارآوردن به مقامات امریکایی است که حمله نظامی خود علیه حکومت صدام حسین در عراق را به تعویق نیندازند.»

در این مقطع، به‌گفته شارون، هماهنگی استراتژیک میان اسراییل و ایالا‌ت‌متحده «به سطح بی‌سابقه‌ای رسیده بود» و مقامات اطلا‌عاتی اسراییل گزارش‌های هشدارآمیز متعددی را در خصوص برنامه‌های عراق برای تولید سلا‌ح‌های کشتارجمعی ارسال کرده بودند.(141) همان‌طور که بعدها یکی از ژنرال‌های بازنشسته اسراییلی فاش کرد، «دستگاه اطلا‌عاتی اسراییل یکی از شرکای فعال در زمینه تهیه مدارک مربوط به تولید سلا‌ح‌های کشتارجمعی در عراق برای سازمان‌های اطلا‌عاتی امریکا و بریتانیا به‌شمار می‌رفت.»

 هنگامی‌که بوش در ماه سپتامبر در صدد برآمد تا مجوز شورای امنیت سازمان ملل متحد را در خصوص حمله به عراق کسب کند به شدت برآشفته شدند و هنگامی که صدام قبول کرد بازرسان سازمان ملل متحد به عراق بازگردند، پریشانی آنها بیشتر شد، زیرا این تحولا‌ت می‌توانست احتمال بروز جنگ را کاهش دهد. شیمون پرز، وزیر خارجه اسراییل در سپتامبر 2002 به خبرنگاران گفت: «عملیات علیه صدام‌حسین امری واجب است. بازرسی و بازرسان به درد آدم‌های شریف می‌خورد، ولی افراد کاذب به آسانی می‌توانند بر این بازرسان غلبه کنند.»

در همین زمان ایهود باراک نخست‌وزیر سابق در مقاله‌ای هشدارآمیز در نیویورک تایمز نوشت که «درحال حاضر، بزرگ‌ترین خطر در انفعال نهفته است.» نخست‌وزیر قبل از او، بنیامین نتانیاهو، مطلب مشابهی را در وال‌استریت ژورنال باعنوان «دفاع از سرنگونی صدام» منتشر کرد.

نتانیاهو در این مطلب اعلا‌م کرد که «در حال حاضر، هیچ راه‌حلی به اندازه سرنگون‌کردن رژیم وی کارگر نیست» و اضافه کرد، «فکر می‌کنم نظر من، نظر اکثریت عظیم اسراییلی‌ها باشد که خواهان ضربه‌ پیشگیرانه علیه رژیم صدام هستند.» نشریه هاآرتص نیز در فوریه 2003 نوشت: «ارتش و رهبری سیاسی اسراییلی در تب و تاب جنگ علیه عراق می‌سوزد.» اما همان‌طور که نتانیاهو عنوان کرده بود، میل به جنگ محدود به رهبران اسراییل نمی‌شد.

جدای از کویت که صدام در سال 1990 آن را اشغال کرده بود، اسراییل تنها کشور جهان به‌حساب می‌آمد که سیاستمداران و ملت آن متفقاً مشتاق جنگ بودند. به گزارش گیدئون لوی(Gideon levy) روزنامه‌نگار آن دوره، «اسراییل تنها کشور غربی است که رهبران آن بدون هیچ قید و شرطی از جنگ حمایت می‌کنند و در آن هیچ دیدگاه دیگری مشاهده نمی‌شود.» درحقیقت، اسراییلی‌ها به اندازه‌ای مشتاق جنگ بودند که متحدان آنها در امریکا آنان را تشویق به کاستن شدت موضع‌گیری‌های خود نمودند تا این تصور به وجود نیاید که جنگ برای منافع اسراییل صورت می‌گیرد.

لا‌بی اسراییل و جنگ عراق

در داخل ایالا‌ت‌متحده، نیروی اصلی حامی جنگ علیه عراق را گروه کوچکی از محافظه‌کاران جدید تشکیل می‌دادند که بسیاری از آنها روابط نزدیکی با حزب لیکود اسراییل داشتند. علا‌وه بر آنان، رهبران کلیدی سازمان‌های اصلی عضو لا‌بی نیز کلا‌م خود را در خدمت تبلیغ به نفع جنگ قرار دادند. بنابه نوشته نشریهForward ، «در حالی‌که بوش تلا‌ش می‌کرد؛ ایده جنگ علیه عراق را بفروشد، مهمترین سازمان‌های یهودی در امریکا در دفاع از وی با یکدیگر متحد شدند.رهبران جامعه یهود یکی پس از دیگری در اظهارنظرهای خود بر ضرورت‌ رهاساختن جهان از شر صدام‌حسین و سلا‌ح‌های کشتارجمعی وی تأکید می‌کردند.» در ادامه این سرمقاله آمده است که «نگرانی از امنیت اسراییل به درستی جای خود را در مباحثات گروه‌های مهم یهودی باز کرد.»

اگر چه محافظه‌کاران جدید و دیگر رهبران لا‌بی، مشتاق به تهاجم علیه عراق بودند، طیف گسترده‌تر جامعه یهودیان امریکا چنین تمایلی نداشت. درحقیقت، ساموئل فریدمن(Samuel freedman) اندکی پس از آغاز جنگ گزارش داد که «مجموعه نظرسنجی‌های به عمل آمده در سطح کشور توسط مرکز تحقیقاتیPew نشان می‌دهد که یهودیان در مقایسه با کل جمعیت تمایل کمتری به جنگ علیه عراق دارند و نسبت طرفداران جنگ در میان آنها 52 درصد است در حالی که این نسبت در میان کل مردم به 62 درصد می‌رسد.» به این ترتیب، اشتباه است اگر جنگ عراق را حاصل «نفوذ یهودیان» تلقی کنیم، بلکه این جنگ تا حدود زیادی ناشی از اعمال نفوذ لا‌بی اسراییل و بویژه محافظه‌کاران جدید عضو این لا‌بی بوده است.

محافظه‌کاران جدید حتی پیش از رسیدن بوش به ریاست جمهوری، عزم خود را برای سرنگون ساختن صدام حسین جزم نموده بودند. آنها در اوایل سال 1998 با انتشار دو نامه سرگشاده خطاب به کلینتون و تقاضای اقدام برای برکنار کردن صدام از مصدر قدرت، شانس خود را امتحان کردند. امضاکنندگان این دو نامه، که بسیاری از آنها با گروه‌های طرفدار اسراییل نظیر JINSA یا WINEP روابط نزدیکی داشتند و چهره‌های برجسته آن عبارتند از؛ افرادی چون الیوت آبرامز، جان بولتون، داگلا‌س فیث، ویلیام کریستول، برنارد لوئیس، دونالد رامسفلد، ریچارد پرل و پل ولفوویتز، مشکل چندانی در قانع‌کردن دولت کلینتون برای تصویب هدف کلا‌ن سرنگونی صدام نداشتند. اما محافظه‌کاران جدید نمی‌توانستند ایده جنگی را که با این هدف انجام می‌شد به دیگران بفروشند. آنها در چند ماه اول شکل‌گیری دولت بوش نیز چندان در جلب حمایت برای طرح تهاجم به عراق موفق نبودند.

 با وجود تمام تلا‌شی که محافظه‌کاران جدید برای عملی‌کردن نقشه جنگ عراق به عمل می‌آ‌وردند، آنها برای تحقق هدف خویش به کمک نیاز داشتند. این کمک با وقوع حادثه 11 سپتامبر از راه رسید؛ خصوصاً آن‌که وقایع این روز باعث شد بوش و چنی مسیر خود را عوض کنند و به حامیان سرسخت جنگ پیشگیرانه برای سرنگون‌کردن صدام مبدل گردند. محافظه‌کاران جدید حاضر در لا‌بی - و از همه برجسته‌تر، لیبی، ولفوویتز و برنارد لوئیس، تاریخدان دانشگاه پرینستون ـ نقش بسیار برجسته‌ای را در راستای قانع‌کردن رئیس‌جمهور و معاون وی برای روی‌آوردن به جنگ ایفا کردند.

برای محافظه‌کاران جدید، 11 سپتامبر فرصتی طلا‌یی بود تا طرح حمله به عراق را جا بیندازند. در یک ملا‌قات سرنوشت‌ساز با بوش در تاریخ 15 سپتامبر در کمپ دیوید طرح حمله به عراق قبل از افغانستان مطرح شد، هر چند هیچ دلیلی در دست نبود که نشان بدهد صدام در حملا‌ت علیه امریکا نقشی داشته، در حالی‌که حضور بن‌لا‌دن در افغانستان مسلم بود. بوش این توصیه را رد کرد و تصمیم گرفت ابتدا به افغانستان حمله کند؛ با این حال جنگ علیه عراق به یک احتمال جدی مبدل شده بود و بوش در 21 نوامبر 2001 به طراحان نظامی خود فرمان داد که برنامه‌های جدی این حمله را تدوین کنند.

در همین زمان، سایر محافظه‌کاران جدید نیز در راهروهای قدرت مشغول فعالیت بودند. ما هنوز از کل ماجرا باخبر نیستیم، ولی گفته می‌شود که برخی محققان نظیر لوئیس و همچنین فؤاد عجمی از دانشگاه جان‌هاپکینز نقش مهمی را برای قانع‌کردن معاون رئیس‌جمهور، دیک‌چنی جهت انتخاب گزینه جنگ ایفا کردند. دیدگاه‌های چنی در عین حال تحت‌تأثیر نفوذ شدید محافظه‌کاران جدیدی قرار داشت که جزو پرسنل وی بودند، به ویژه اریک ادلمن(Eric edelman)، جان هانا(John hannah) و لیبی، رئیس پرسنل دیک چنی، از قدرتمندترین افراد دولت محسوب می‌‌شوند.

نفوذ معاون رئیس‌جمهور کمک کرد که شخص رئیس جمهور نیز در اوایل سال 2002 راضی به جنگ شود. با ملحق‌شدن بوش و چنی به این قافله، ناقوس‌های جنگ به صدا در آمد. در خارج از دستگاه دولت، کارشناسان محافظه‌کار جدید به هیچ عنوان وقت خود را تلف نکردند و با تمام قوا از این نظریه دفاع کردند و حمله به عراق یکی از عوامل اساسی پیروزی در جنگ علیه تروریسم است. تلا‌ش‌های آنان تا اندازه‌ای متوجه فشارآوردن بر بوش و تا اندازه‌ای متوجه غلبه بر مخالفان جنگ عراق در داخل و خارج دولت بود. در 20 سپتامبر، گروهی از برجسته‌ترین محافظه‌کاران جدید و متحدان آنان، نامه سرگشاده دیگری را منتشر کردند و خطاب به رئیس‌جمهور اعلا‌م نمودند که «حتی اگر شواهد موجود رابطه مستقیمی میان عراق و حادثه 11 سپتامبر ایجاد نکند، هرگونه استراتژی جهت ریشه‌کن کردن تروریسم و حامیان آن باید حاوی عزم جدی برای سرنگونی صدام‌حسین از قدرت در عراق باشد.»

 این نامه همچنین به بوش خاطرنشان ساخت که «اسراییل جدی‌ترین متحد امریکا در نبرد علیه تروریسم بین‌المللی بوده و خواهد بود.» در شماره اول اکتبر نشریه ویکلی استاندارد، رابرت کاگان و ویلیام کریستول خواهان تغییر رژیم در عراق، بلا‌فاصله پس از شکست طالبان شدند. در همان روز، چارلز کراوتهامر(Charles krauthammer) در روزنامه واشنگتن پست از این نظریه دفاع کرد که بعد از خاتمه کار ما در افغانستان، سوریه گزینه بعدی خواهد بود و سپس نوبت به ایران و عراق می‌رسد. او در عین حال استدلا‌ل کرد که «جنگ علیه تروریسم در بغداد به پایان خواهد رسید»، یعنی زمانی‌که ما «خطرناک‌ترین رژیم تروریست‌ در جهان را از پا در آوریم.»

این رگبارهای تبلیغاتی سرآغاز مجموعه‌ای از فعالیت‌های عمومی برای جلب حمایت از تجاوز به عراق بود. یکی از بخش‌های محوری این فعالیت تبلیغاتی، دستکاری اطلا‌عات بود به نحوی که صدام را به صورت یک خطر فوری جلوه‌گر نماید. برای نمونه؛ لیبی چندین بار به ساختمان سیا رفت تا با فشارآوردن به تحلیلگران آن سازمان، آنها را وادار به یافتن دلا‌یلی برای حمایت از جنگ نماید. او همچنین در اوایل سال 2003، به تدوین یک جزوه اطلا‌عاتی در باره عراق کمک کرد که به کالین پاول ارائه شد و البته تهیه متن گزارش بدنام ارائه شده توسط پاول در شورای امنیت سازمان ملل متحد در خصوص تهدید عراق نیز کار او بود.

 به گزارش باب وودوارد(Bob woadward)، «پاول با دیدن گزارش که به اعتقاد وی اغراق‌آمیز و خیال‌پردازانه بود وحشت‌زده شد. لیبی در این گزارش از کوچک‌ترین سرنخ‌ها و دلا‌یل، بدترین نتیجه‌‌گیری‌های ممکن را به‌عمل آورده بود.» اگرچه پاول ادعاهای تحریک‌آمیز و غیرواقعی را تا حد امکان از گزارش لیبی حذف کرد، گزارش وی در سازمان ملل متحد همچنان مملو از خطا بود که البته اکنون خود پاول نیز به آن اذعان دارد. عملیات دست‌کاری اطلا‌عات نیز متضمن مشارکت دو سازمان بود که پس از واقعه 11 سپتامبر به وجود آوردند و هر دو مستقیماً به معاون وزیر دفاع، داگلا‌س فیث گزارش می‌دادند. گروه ارزیابی سیاست‌های ضد تروریستی با هدف یافتن ارتباط میان القاعده و عراق به‌وجود آمد که ادعا می‌شد دستگاه اطلا‌عاتی امریکا در کشف آن ناتوان بوده است. دو عضو کلیدی این گروه عبارت بودند از وورمسر و یکی دیگر از محافظه‌کاران جدید سرسخت به‌نام مایکل مألوف(Michael maloof) ، یک لبنانی ـ امریکایی که روابط نزدیکی با پرل داشت.

 دفتر طرح‌های ویژه نیز مجموعه دیگری بود که برای یافتن دلا‌یل قابل استفاده احتمالی برای دفاع از جنگ عراق تشکیل شد. ریاست این دفتر برعهده آبرام شولسکی(Abram Shulsky) قرار داشت که از محافظه‌کاران جدید بوده و میان وی و وولفوویتز روابط طولا‌نی برقرار است. اعضای دیگر دفتر نیز عمدتاً از نیروهای مؤسسات تحقیقاتی طرفدار اسراییل تأمین گردید. فیث تقریباً مانند تمامی محافظه‌کاران جدید دیگر عمیقاً خود را متعهد به اسراییل می‌داند. وی در عین حال روابط پرسابقه‌ای با حزب لیکود داشته است.

او در دهه 1990 مقالا‌تی را به رشته تحریر درآورد که از احداث شهرک‌های یهودی‌نشین حمایت می‌نمود و در آنها استدلا‌ل شده بود که اسراییل باید مناطق اشغال شده را برای خود حفظ کند. نکته مهمتر آن که وی در کنار وورمسر و پرل، گزارش معروف «جدایی کامل» (Cleah break) را در ژوئن 1996 برای نخست‌وزیر تازه وارد اسراییل، بنیامین نتانیاهو تدوین نمودند. یکی از مطالب مندرج در گزارش مزبور، توصیه‌ای بود خطاب به نتانیاهو که «توجه خود را معطوف برکناری صدام حسین از قدرت در عراق نماید؛ این موضوع به خودی خود یکی از اهداف مهم استراتژیک اسراییل به‌شمار می‌رفت.» گزارش مزبور همچنین اسراییل را دعوت می‌نمود که برای ایجاد نظم نوین در تمام منطقه خاورمیانه اقداماتی را به عمل آورد. نتانیاهو توصیه‌های آنان را به کار نبست، ولی فیث، پرل و وورمسر به زودی درصدد تشویق دولت بوش برای تعقیب همان اهداف برآمدند. این وضعیت باعث شد سرمقاله‌نویس هاآرتص، آکیوا الدار(Akiva Eldar) هشدار دهد که فیث و پرل در مرز باریک میان وفاداری به دولت امریکا و حفظ منافع اسراییل گام بر می‌دارند.» ولفوویتزهم به همین میزان به اسراییل وفادار است.

نشریهForward در یک نوبت او را به‌عنوان «تندروترین صدای طرفدار اسراییل در دولت توصیف نمود» و در سال 2002 در میان پنجاه فرد برجسته‌ای که :در راه آرمان‌های یهودی نقش فعالی داشته‌اند»، وی را به مقام اول برگزید. تقریباً در همان زمان،JINSA جایزه خدمات برجسته هنری جکسون(Hanry M. jackson) را به دلیل تلا‌ش در راه ارتقای همکاری میان اسراییل و ایالا‌ت‌متحده به وی اعطا نمود، همچنین روزنامه اورشلیم پست نیز او را به عنوان یک «طرفدار وفادار اسراییل» معرفی نمود و در سال 2003 به عنوان «مردسال» برگزید.

در پایان، بد نیست اشاره کوتاهی داشته باشیم به حمایت‌های محافظه‌کاران جدید از احمد چلبی ـ تبعیدی فریبکار عراقی و رئیس کنگره ملی عراق ـ پیش از بروز جنگ. محافظه‌کاران جدید در آن زمان، چلبی را با آغوش باز مورد استقبال قرار می‌دادند، چون وی در راه ایجاد روابط نزدیک با گروه‌های یهودی امریکایی فعالیت قابل‌توجهی انجام و قول داده بود که پس از رسیدن به قدرت، با اسراییل روابط دوستانه‌ای را برقرار سازد. این درست همان حرفی بود که طرفداران تغییر رژیم در عراق مایل به شنیدن آن بودند و به همین دلیل از چلبی حمایت کردند.

ماتیو برگر(Matthew berger) روزنامه‌نگار مجله    Journal Jewish خلا‌صه معامله صورت گرفته را چنین بیان نمود: «کنگره عراق، تقویت روابط را وسیله‌ای برای استفاده از نفوذ یهودیان در واشنگتن و اورشلیم و در نتیجه افزایش امکانات جهت رسیدن به اهداف خود تلقی می‌کرد. گروه‌های یهودی نیزبه نوبه خود در این رابطه فرصتی می‌دیدند که مسیر بهبود روابط میان اسراییل و عراق را در صورت جایگزین شدن رژیم صدام حسین توسط کنگره ملی عراق هموار سازند.

با توجه به وفاداری محافظه‌کاران جدید نسبت به اسراییل، دغدغه ذهنی آنها نسبت به عراق و نفوذ آنها در دولت بوش، جای تعجب نیست که به اعتقاد بسیاری از امریکایی‌ها هدف از طراحی جنگ از ابتدا، تأمین منافع اسراییل بوده است. برای نمونه، باری جاکوبز(Barry jacobs) از اعضای کمیته یهودیان امریکا، در مارس 2005 اذعان نمود که در میان جامعه اطلا‌عاتی ایالا‌ت متحده این اعتقاد رواج داشت که اسراییل و محافظه‌کاران جدید برای کشاندن پای امریکا به جنگ با عراق با یکدیگر توطئه کرده‌اند. با این حال، کمتر کسی جرأت ابراز علنی این دیدگاه را دارد و اکثر کسانی‌که چنین کردند ـ ازجمله سناتور ارنست هولینگز(Ernest hollings) و نماینده مجلس، جیمز مورگان(James morgan) ـ برای این‌کار خود محکوم شدند.

مایکل‌کینسلی(Michael kinsley) در اواخر سال 2002 موضوع را به روشنی بیان کرد و در این خصوص نوشت: «فقدان مباحثات عمومی درخصوص نقش اسراییل مشابه ضرب‌المثل قدیمی فیل در اتاق تاریک است... همه می‌توانند آن را ببینند، ولی هیچ‌‌کسی جرأت ابراز آن را ندارد.» به اعتقاد وی، علت این عدم تمایل به بحث، ترس از اتهام یهودی‌ ستیزی است. البته در همین شرایط هم جای هیچ تردیدی نیست که اسراییل و لا‌بی در شکل‌گیری تصمیم به جنگ، بازیگران اصلی میدان بودند. بدون تلا‌ش‌های لا‌بی، احتمال آن‌که ایالا‌ت‌متحده در مارس 2003 وارد جنگ شود بسیار کمتر بود.

رؤیای تغییر بنیادین شرایط منطقه‌ای‌

قرار نبود که جنگ عراق به یک باتلا‌ق پرهزینه مبدل شود، بلکه برعکس تصور می‌شد که این جنگ تنها به‌عنوان اولین گام مسیر طرح کلا‌ن ایجاد نظم نوین، در خاورمیانه تلقی شود. این استراتژی جاه طلبانه به منزله انحرافی از سیاست قبلی‌ ایالا‌ت‌متحده بود و البته لا‌بی و اسراییل را باید به‌عنوان نیروهای اصلی پشت صحنه این تغییر به‌حساب آورد. این مطلب به‌دنبال آغاز جنگ عراق و در مقاله صفحه اول وال استریت ژورنال به روشنی مطرح شد. تیتر این سرمقاله به‌تنهایی گویای تمام مطلب است: «رؤیای رئیس‌جمهور نه‌فقط تغییر رژیم، بلکه تغییر منطقه: ایجاد یک منطقه تحت پوشش دموکراسی و طرفدار ایالا‌ت‌متحده هدفی است که ریشه در عقاید اسراییلی‌ها و محافظه‌کاران جدید دارد.»

نیروهای پشتیبان اسراییل مدتهاست که مایلند نیروهای نظامی ایالا‌ت متحده را بیش از پیش در خاورمیانه درگیر نمایند تا به حفظ اسراییل کمک کنند. اما در دوران جنگ سرد موفقیت آنها در این جبهه چندان زیاد نبود، زیرا امریکا ترجیح می‌داد نقش «عامل توازن از راه دور» را در منطقه ایفا نماید. اکثر نیروهای امریکایی اعزام شده به خاورمیانه در این دوران، نظیر نیروی واکنش سریع، تنها برای ایفای نقش نظارت، به منطقه می‌رفتند و از درگیری دورنگاه داشته می‌شدند. واشنگتن با تغییر موضع میان قدرت‌های منطقه‌ای نقش مناسبی را در موازنه قدرت ایفا می‌نمود و به همین دلیل بود که دولت ریگان در دوران جنگ ایران و عراق (88-1980) از صدام در مقابل حکومت انقلا‌بی ایران دفاع می‌‌کرد.

این سیاست، پس از خاتمه جنگ اول خلیج‌فارس و اتخاذ استراتژی «محدود سازی دوجانبه» از سوی دولت کلینتون تغییر یافت. این سیاست متضمن استقرار تعداد قابل ملا‌حظه‌ای از نیروهای امریکایی در منطقه برای محدودساختن قدرت هر دو کشور ایران و عراق به جای استفاده از یکی از آنها در مقابل دیگری بود. به راستی طراح استراتژی مهار دوجانبه کسی نبود جز مارتین ایندیک که برای اولین مرتبه این استراتژی را در ماه می 1993 در مؤسسه تحقیقاتیWINEP که طرفدار اسراییل است مطرح کرد و سپس در مقام مدیر امور خاور نزدیک و آسیای جنوبی در شورای امنیت ملی آن را به مرحله اجرا درآورد.

در اواسط دهه 1990، استراتژی مهار دوجانبه تا حدود زیادی محبوبیت خود را از دست داد چون باعث می‌شد ایالا‌ت‌متحده به‌طور همزمان به دشمن مرگبار دو کشور مبدل شود که در عین حال از یکدیگر نیز متنفر بودند و به این ترتیب بار مهارکردن هر دو کشور را به دوش واشنگتن می‌گذاشت. جای تعجب نیست که لا‌بی برای نجات این استراتژی درکنگره با تمام توان جنگید. کلینتون تحت فشارAIPAC و نیروهای طرفدار اسراییل، این سیاست را در بهار سال 1995 قوت بخشید و ایران را مشمول تحریم اقتصادی کرد، اما AIPAC و متحدانش بیش از این انتظار داشتند. نتیجه این امر، تصویب قانون مجازات‌های ایران و لیبی در سال 1996 بود که مجازات‌هایی را علیه شرکت‌های خارجی که بیش از 40 میلیون دلا‌ر برای توسعه منابع نفتی ایران یا لیبی سرمایه‌گذاری کنند، وضع می‌نمود.

 به گفته زئف شیف(Zeev Schiff )، خبرنگار امور نظامی نشریه‌ هاآرتص در آن زمان، «اسراییل تنها یک عنصر کوچک در یک زمینه بزرگ است، ولی نباید نتیجه گرفت که این نقطه کوچک نمی‌تواند بر کسانی که روی صفحه بزرگ قرار دارند تاثیر بگذارد.» با این حال، در اواخر دهه 1990، محافظه‌کاران جدید از این نظریه دفاع می‌کردند که مهار دوجانبه کافی نیست و اکنون تغییر حکومت در عراق امری ضروری به‌حساب می‌آید.

براساس استدلا‌ل آنها با سرنگون ساختن صدام و تبدیل نمودن عراق به یک دموکراسی فعال، ایالا‌ت‌متحده برای تغییر ماهیت کل خاورمیانه فرایند گسترده‌ای را به جریان خواهد انداخت. البته این خط فکری در گزارش «جدایی کامل» که محافظه‌کاران جدید برای نتانیاهو تهیه کردند کاملا‌ً مشهود بود. در سال 2002 و هنگامی که تهاجم به عراق به یکی از موضوعات اصلی بحث مبدل شده بود، ایجاد تغییرات بنیادین در منطقه از اعتقادات اساسی محافل محافظه‌کاران جدید به‌شمار می‌رفت. چارلز این تصویر کلا‌ن را به‌عنوان فرزند فکری ناتان شارانسکی(Natan Sharansky) سیاستمدار اسراییلی توصیف می‌کند که نوشته‌های وی بوش را تحت‌تأثیر قرار داد. اما شارانسکی به‌هیچ‌عنوان یک صدای تنها در اسراییل به‌حساب نمی‌آید. حقیقت آن است که به اعتقاد اسراییلی‌های فعال در طیف سیاسی، سرنگونی صدام می‌توانست شرایط خاورمیانه را به نفع اسراییل تغییر دهد.

 آلوف بن(Aluf Ben) در گزارش خود در هاآرتص در تاریخ 17 فوریه 2003 نوشت: «افسران ارشد ارتش اسراییل و افراد نزدیک به نخست‌وزیر، آریل شارون، مانند افریم‌هالوی(Ephraim Halevy) مشاور امنیت ملی، تصویری درخشان از روزهای شگفت‌انگیز اسراییل پس از جنگ ترسیم می‌کنند. آنها چیزی شبیه اثر دومینو را در ذهن دارند که براساس آن سقوط صدام حسین منتهی به سقوط سایر دشمنان اسراییل خواهد شد... با نابودی این رهبران منفور، تروریسم و خطر سلا‌ح‌های کشتار جمعی نیز از بین خواهد رفت.» به‌طور خلا‌صه، رهبران اسراییل، محافظه‌کاران جدید و دولت بوش همگی جنگ با عراق را به عنوان اولین قدم در راه فعالیت جاه‌طلبانه خود برای بازسازی خاورمیانه محسوب می‌کردند و با ظهور اولین طلیعه پیروزی، آنها نظر خود را به سوی دیگر دشمنان منطقه‌ای اسراییل برگرداندند.

خط و نشان برای سوریه‌

تا قبل از مارس 2003 رهبران اسراییلی به دولت بوش برای هدف قراردادن سوریه فشار نیاوردند، زیرا به شدت گرفتار پیشبرد طرح خود برای جنگ با عراق بودند، اما با سقوط حکومت بغداد در اواسط ماه آوریل، شارون و افسرانش استفاده از واشنگتن را برای هدف قراردادن سوریه آغاز کردند. برای نمونه؛ در 16 آوریل، شارون و شائول موفاز (z(Shaul Mofa وزیر دفاع وی، مصاحبه‌‌های پرانعکاسی را در این خصوص در روزنامه‌های مختلف اسراییلی ترتیب دادند. شارون در مصاحبه با Yedioth Ahronoth از ایالا‌ت متحده خواست که به سوریه «فشارهای سنگین» وارد سازد. موفاز نیز خطاب به ماآریو گفت که؛ «ما فهرست طویلی از موضوعات مختلف در دست داریم که خواستار انجام آن از سوی سوریه هستیم و بهتر است این کار از طریق آمریکایی‌ها صورت بگیرد.»

مشاور امنیت ملی شارون، افریم هالوی، خطاب به گروهی از اعضایWINEP گفت آنچه اکنون برای ایالا‌ت متحده اهمیت دارد، سخت‌گیری علیه سوریه است. از سوی دیگر، واشنگتن پست نیز گزارش داد که اسراییل در حال هیزم‌ریختن به آتش درگیری با سوریه از طریق ارسال گزارش‌های اطلا‌عاتی مختلف برای ایالا‌ت متحده درباره اقدامات رئیس‌جمهور سوریه، بشار اسد است.

اعضای برجسته لا‌بی نیز پس از سقوط بغداد همین استدلا‌ل‌ها را مطرح ساختند. ولفوویتز اعلا‌م کرد که «در سوریه نیز باید تغییر رژیم اتفاق بیفتد» و ریچارد پرل خطاب به یک روزنامه‌نگار گفت: «ما می‌توانیم یک پیام کوتاه خطاب به سایر رژیم‌های متخاصم در خاورمیانه صادر کنیم؛ یک پیام چهار کلمه‌ای: نفر بعدی شما هستید!» در اوایل ماه آوریل،WINEP گزارشی را منتشر ساخت که اعضای هر دو حزب اصلی در تهیه آن مشارکت داشتند، و در آن اعلا‌م نمود که سوریه «نباید در فهم این پیام غافل بماند که کشورهای پیروی‌کننده رفتار بی‌قانون، غیرمسئولا‌نه و سرسختانه صدام‌حسین ممکن است در سرنوشت او شریک شوند.»

در 15 آوریل، یوسی کلا‌ین هالوی(Yossi Klein Halevi) در روزنامه لس‌آنجلس تایمز مقاله‌ای نوشت با عنوان «گام بعدی، افزایش فشارها علیه سوریه.» روز بعد از آن، زف چافتز(Zev Chafets) نیز در روزنامه نیویورک دیلی نیوز مقاله‌ای به چاپ رساند که عنوان آن عبارت بود از: «سوریه طرفدار تروریسم نیز به تغییر احتیاج دارد.» لا‌ورنس کاپلا‌ن(Lawrence kaplan) نیز برای آن‌که از این قافله عقب نماند در 21 آوریل در نیوریپابلیک نوشت که «اسد، رهبر سوریه تهدیدی جدی علیه آمریکا محسوب می‌شود.» در کنگره نیز یکی از نمایندگان کنگره به‌نام الیوت انجل(Eliot Engel) در 12 آوریل لا‌یحه قانون مسئولیت سوریه و احیای حاکمیت لبنان را مجدداً جهت تصویب مطرح ساخت. این قانون در صورت خودداری سوریه از خروج از لبنان، کنار گذاشتن تولید سلا‌ح‌های کشتارجمعی و قطع حمایت از تروریسم، آن کشور را با مجازات‌هایی روبه‌رو می‌ساخت و در عین حال از سوریه و لبنان دعوت می‌نمود که برای صلح با اسراییل اقدامات ملموس و جدی به عمل آورند.

ایـن قـانـون بـه ‌شدت از سـوی لا‌بـی حمـایـت مـی‌شـد ـ خصوصاً از سوی AIPAC ـ و به گفته Jewish Telegraph Agency ، چارچوب آن توسط گروهی از بهترین دوستان اسراییل در کنگره تدوین شده بود. البته لا‌یحه مزبور برای مدتی از جریان بحث خارج شده بود، زیرا دولت بوش چندان اشتیاقی برای تصویب آن نداشت. اما بالا‌خره این قانون ضد سوریه‌ای با اکثریت گسترده (4-398 در مجلس نمایندگان و 4-89 در سنا) به تصویب رسید و بوش با امضای آن در 12 دسامبر به این قانون رسمیت بخشید. با تمام این احوال، در دولت بوش هنوز درباره هدف قراردادن سوریه در آن مقطع دو دستگی وجود داشت.

اگرچه محافظه‌کاران جدید مشتاق بودند با دمشق جنگ راه بیندازند، سیا و وزارت امورخارجه با این موضوع مخالفت می‌ورزیدند. حتی پس از امضای قانون تازه توسط بوش نیز وی بر این موضوع تأکید داشت که در اجرای این قانون، با طمأنینه عمل خواهد کرد. علت تردید بوش در این خصوص کاملا‌ً قابل درک است؛ اولا‌ً، دولت سوریه از زمان بروز حادثه 11 سپتامبر اطلا‌عات ارزشمندی را درخصوص القاعده در اختیار دولت بوش قرار داده و حتی در مورد احتمال وقوع یک حمله تروریستی در منطقه‌ خلیج‌فارس به واشنگتن هشدار داده بود.

سوریه همچنین به بازجویان آمریکایی اجازه داده بود که به محمد زمر، فردی که ادعا می‌شد مسئولیت جذب برخی از هواپیماربایان 11 سپتامبر را بر عهده داشته، دسترسی پیدا کنند. هدف قراردادن رژیم اسد می‌توانست این ارتباط‌های ارزشمند را به خطر اندازد و به این ترتیب موجب تضعیف موضع امریکا در جبهه گسترده جنگ علیه تروریسم شود.

ثانیاً، سوریه تا پیش از جنگ عراق روابط نامطلوبی با واشنگتن نداشت (به‌عنوان مثال؛ این کشور حتی به قطعنامه 1441 سازمان ملل رأی مثبت داده بود) و هیچ‌گونه تهدیدی برای ایالا‌ت‌متحده به همراه نداشت. سخت‌گرفتن به سوریه باعث می‌شد آمریکا کشوری با اشتهای سیری‌ناپذیر به نظر برسد که هدفش سرکوب کشورهای عرب است. بالا‌خره آن‌که، قراردادن سوریه در فهرست اهداف حمله آمریکا انگیزه‌ای قدرتمند در اختیار دمشق قرار می‌داد تا در عراق دردسر ایجاد نماید. حتی اگر قصد امریکا فشارآوردن به سوریه بود، ضرورت داشت ابتدا کار در عراق به پایان برسد.با وجود این موارد، کنگره به دولت فشار می‌آورد که عرصه را بر سوریه تنگ نماید که البته این موضع‌گیری تا حدود زیادی ناشی از فشار وارده از سوی مقامات اسراییلی و گروه‌های طرفدار اسراییل نظیرAIPAC بود اگر چیزی به عنوان لا‌بی اسراییل وجود نمی‌داشت، قانون پاسخگویی سوریه و احیای حاکمیت لبنان به تصویب نمی‌رسید و سیاست ایالا‌ت متحده در قبال دمشق بیشتر بر اساس منافع ایالا‌ت متحده تنظیم می‌گردید.

به دام انداختن ایران‌

اسراییلی‌ها تمایل دارند هر تهدیدی را به شدیدترین وجه ممکن تصویر کنند، ولی ایران عموماً به‌عنوان خطرناک‌ترین دشمن آنها در منطقه تلقی می‌شود چرا که به ادعای آنها بیش از تمام دشمنان اسراییل به سلا‌ح هسته‌ای نزدیک شده است. تقریباً تمام اسراییلی‌ها وجود یک دولت اسلا‌می مجهز به سلا‌ح‌های هسته‌ای در منطقه را به عنوان تهدیدی علیه موجودیت خود تلقی می‌نمایند. همان‌گونه که وزیر دفاع اسراییل، بنیامین بن الیاذر یک ماه قبل از آغاز جنگ عراق عنوان نمود، «عراق به نوبه خود یک معضل است... ولی حال که این پرسش را مطرح کردید باید بدانید که امروز ایران برای ما از عراق خطرناک‌تر است.»

 شارون در نوامبر 2002 و در یک مصاحبه پرسروصدا در تایمز لندن تشویق علنی ایالا‌ت متحده به رویارویی با ایران را آغاز کرد. او با توصیف ایران به عنوان «مرکز جهان تروریسم» که آماده دستیابی به سلا‌ح‌های هسته‌ای است، اعلا‌م نمود که دولت بوش باید روز بعد از فتح عراق، فشار آوردن به ایران را آغاز کند.

روزنامه هاآرتص در اواخر آوریل 2003؛ گزارش داد که سفیر اسراییل در واشنگتن اکنون مشغول تبلیغ برای تغییر حکومت ایران است. وی همچنین خاطرنشان ساخت که سرنگونی صدام کافی نبوده است. به گفته وی، «آمریکا باید مسیری را که در پیش گرفته ادامه بدهد. ما هنوز با تهدیدهایی به همان گستردگی از ناحیه سوریه و همچنین ازسوی ایران روبه‌رو هستیم.» محافظه‌کاران جدید در عین حال، در زمینه دفاع از نظریه تغییر حکومت تهران نیز وقت خود را تلف نکردند. در تاریخ 6 می، کنفرانس یک‌روزه‌ای در مورد ایران به همت AEI و با همکاری بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها ـ که از سازمان‌های طرفدار اسراییل است ـ و مؤسسه هودسون برگزار شد. سخنرانان این کنفرانس همگی به شدت طرفدار اسراییل بودند و بسیاری از آنها از ایالا‌ت‌متحده درخواست کردند که رژیم ایران را با یک نظام دموکراسی جایگزین کند. طبق معمول، تعداد زیادی مقاله از سوی چهره‌های برجسته محافظه‌کاران جدید ارائه شد که از حمله به ایران دفاع می‌کردند. به عنوان مثال؛ ویلیام کریستول در تاریخ 12 می در ویکلی استاندارد نوشت: «رهایی عراق اولین نبرد بزرگ برای آینده خاورمیانه به حساب می‌‌‌آمد... اما نبرد بزرگ بعدی ـ که البته امیدواریم یک نبرد نظامی نباشد ـ علیه ایران خواهد بود.»

دولت بوش برای پاسخگویی به فشارهای وارده از سوی لا‌بی، فعالیت مضاعفی را جهت به تعطیلی کشاندن برنامه هسته‌ای ایران به اجرا درآورده است. اما واشنگتن در این زمینه چندان موفق نبوده و به نظر می‌رسد که ایران برای دستیابی به یک زرادخانه هسته‌ای کاملاً‌ مصمم است. در نتیجه، لا‌بی فشار خود را بر دولت ایالا‌ت متحده تشدید نموده و در این راه تمام استراتژی‌های موجود در چنته خود را به‌کار بسته است. سرمقاله‌ها و مطالب مختلفی که اکنون از سوی اعضای لا‌بی منتشر می‌شود مملو از هشدار درباره خطرات فوری ناشی از دست‌‌یافتن ایران به سلا‌ح‌های هسته‌ای، برحذر داشتن آمریکا از تلا‌ش برای جلب رضایت یک حکومت تروریست و اشارات ضمنی نسبت به ضرورت اقدام پیشگیرانه در صورت شکست دیپلماسی است. لا‌بی در عین حال کنگره را تشویق به تصویب قانون حمایت از آزادی در ایران می‌نماید که متضمن گسترش تحریم‌های موجود علیه ایران است.

در همین زمان مقامات اسراییل نسبت به این موضوع هشدار می‌دهند که در صورت ادامه مسیر هسته‌ای از سوی ایران ممکن است به اقدامات پیش‌گیرانه متوسل گردند که بخشی از این اشارات با هدف حفظ تمرکز واشنگتن بر روی موضوع مطرح می‌شود. ممکن است چنین استدلا‌ل شود که اسراییل و لا‌بی، نفوذ چندانی روی سیاست‌های ایالا‌ت‌متحده در قبال ایران نداشته‌اند، زیرا ایالا‌ت‌متحده برای جلوگیری از هسته‌ای شدن ایران، خود به‌تنهایی انگیزه و دلا‌یل کافی دارد. این گفته تا اندازه‌ای صحیح است، ولی خواسته‌های هسته‌ای ایران تهدیدی علیه موجودیت ایالا‌ت‌متحده به‌حساب نمی‌آید. اگر واشنگتن توانسته در کنار اتحاد شوروی هسته‌ای، چین هسته‌ای و یا حتی کره‌شمالی هسته‌ای به حیات خود ادامه دهد، زندگی در کنار ایران هسته‌ای نیز غیرممکن نخواهد بود. به همین علت است که لا‌بی برای وادارساختن سیاستمداران ایالا‌ت‌متحده به مقابله با ایران، به صورت مستمر به آنها فشار وارد می‌سازد. البته در صورتی که لا‌بی هم وجود نمی‌داشت ایران و ایالا‌ت‌متحده قادر به کنار آمدن با یکدیگر نمی‌بودند، ولی در آن صورت سیاست‌های ایالا‌ت‌متحده می‌توانست پخته‌تر از آنچه هست باشد و جنگ پیشگیرانه نیز به‌عنوان یک گزینه‌ جدی مورد توجه قرار نمی‌گرفت.

خـلاصـه

جای تعجب نیست که اسراییل و حامیان آمریکایی آن مایلند ایالا‌ت‌متحده با کلیه تهدیدهای موجود علیه امنیت اسراییل به مقابله برخیزد. اگر تلا‌ش‌های آنان برای شکل‌دادن به سیاست‌های ایالا‌ت متحده با موفقیت روبه‌رو شود، آنگاه دشمنان اسراییل تضعیف یا سرنگون خواهند شد، اسراییل در مقابل فلسطینی‌ها از اختیارات کامل برخوردار خواهد شد و البته قسمت اعظم جنگ‌ها، کشته‌ها، عملیات بازسازی و تأمین هزینه‌ها برعهده ایالا‌ت‌متحده خواهد بود. اما در صورتی که ایالا‌ت متحده موفق به بازسازی نظم خاورمیانه نشود و خود را در مقابله با جهان عرب و جهان اسلا‌م بیابد ـ که هر روز نسبت به گذشته رادیکال‌تر می‌شود ـ باز هم اسراییل در حمایت تنها ابرقدرت جهان قرار خواهد داشت. البته این وضعیت از دیدگاه لا‌بی یک نتیجه کامل نیست ولی روشن است که بر جدایی میان واشنگتن و اسراییل یا استفاده آمریکا از اهرم‌های فشار خود برای وادار ساختن اسراییل به قبول صلح با فلسطین رجحان دارد.

نتیجه‌گیری‌

آیا می‌توان قدرت لا‌بی را محدود ساخت؟ با توجه به باتلا‌ق عراق، نیاز آشکار به بازسازی چهره آمریکا در جهان عرب و اسلا‌م و افشاگری‌های اخیر، درخصوص انتقال اسرار دولتی ایالا‌ت‌متحده به اسراییل توسط مقامات AIPAC ، شاید بتوان به چنین نتیجه‌ای امیدوار بود. این تصور نیز وجود دارد که با فوت عرفات و جانشینی ابومازن میانه‌رو، واشنگتن با نیروی بیشتر و بر اساس مواضع بی‌طرفانه‌تر در جهت حصول توافق صلح گام بردارد.

به‌طور خلا‌صه، زمینه‌های گسترده‌ای برای رهبران ایالا‌ت‌متحده جهت فاصله‌گرفتن از لا‌بی و اتخاذ سیاستی در خاورمیانه که با منافع گسترده‌تر ایالا‌ت‌متحده سازگاری بیشتری داشته باشد؛ وجود دارد. به‌طور مشخص، استفاده از قدرت آمریکا برای تحقق صلحی عادلا‌نه میان اسراییل و فلسطین به پیشبرد اهداف کلا‌ن مبارزه با تندروی و ارتقای دموکراسی در خاورمیانه کمک خواهد نمود، ولی این هدف در کوتاه مدت قابل دستیابی نیست.AIPAC و متحدان آن (از جمله صهیونیست‌های مسیحی) در جهان لا‌بی‌ها دشمن جدی ندارند. آنها می‌دانند که پیشبرد مقاصد اسراییل امروزه از گذشته دشوارتر شده است، ولی در عوض به این مشکلا‌ت با افزایش فعالیت‌ها و پرسنل خود پاسخ می‌دهند. علا‌وه بر آن، سیاستمداران امریکایی همچنان در مقابل کمک به فعالیت‌های انتخاباتی شدیدا حساس هستند و سایر مجاری فشارهای سیاسی و رسانه‌های بزرگ گروهی نیز احتمالاً‌ همسویی خود را با اسراییل ـ صرف‌نظر از عواقب آن ـ حفظ خواهند کرد.

این وضعیت عمیقاً باعث نگرانی است چون نفوذ لا‌بی در چندین جهت مختلف دردسرساز است. این نفوذ موجب افزایش خطر حملا‌ت تروریستی برای تمامی دولت‌ها و از جمله متحدان اروپایی امریکا خواهد شد. لا‌بی با بستن دست رهبران ایالا‌ت متحده جهت وارد ساختن فشار به اسراییل در راستای پذیرش صلح، راه خاتمه درگیری میان اسراییل و فلسطین را مسدود ساخته است.

این وضعیت، ابزار بسیار قدرتمندی را برای جذب نیروهای تازه در اختیار گروه‌های تندرو قرار می‌دهد، باعث افزایش تعداد تروریست‌های بالقوه و طرفداران آنها می‌شود و به رادیکالیسم مذهبی در سراسر جهان کمک می‌کند.علا‌وه بر موارد فوق، تبلیغات لا‌بی برای تغییر حکومت در ایران و سوریه می‌تواند منجر به حمله نظامی ایالا‌ت متحده به آن دو کشور شود و آثار مصیبت‌باری را به همراه آورد. ما به یک عراق دیگر نیاز نداریم. حداقل نتیجه نامطلوب این شرایط آن است که خصومت لا‌بی در قبال دو کشور مورد اشاره، امکان بهره‌برداری واشنگتن از آنها را برای مقابله با القاعده و شورشیان عراق بسیار دشوار می‌سازد، در حالی که در این زمینه‌ها کمک این دو کشور به‌شدت مورد نیاز است.وجه اخلا‌قی موضوع نیز شایان توجه است؛ به یمن وجود لا‌بی، ایالا‌ت‌متحده عملاً‌ به تأمین‌کنننده امکانات توسعه‌طلبی‌های اسراییل در سرزمین‌های اشغالی مبدل شده و به این ترتیب، در جنایات ارتکابی علیه مردم فلسطین نیز شریک است.

پیدایش این وضعیت، باعث تضعیف فعالیت‌های ایالا‌ت متحده برای ارتقای دموکراسی در جهان است، به گونه‌ای که وقتی آمریکا دیگران را به رعایت حقوق بشر فرا می‌خواند، رفتار این کشور ریاکارانه به نظر می‌رسد. فعالیت‌های ایالا‌ت‌متحده برای محدودسازی تکثیر سلا‌ح‌های هسته‌ای در جهان نیز تا همین اندازه ریاکارانه جلوه می‌کند؛ چرا که ازسوی دیگر با کمال میل وجود زرادخانه هسته‌ای اسراییل را پذیرفته و همین امر مشوقی است برای ایران و دیگران جهت دستیابی به توانایی‌های مشابه.

به‌علا‌وه، تبلیغات لا‌بی در راستای سرکوب هرگونه مباحثه در مورد اسراییل، روشی مضر برای دموکراسی است. ساکت‌کردن مخالفان از طریق ترتیب‌دادن فهرست‌های سیاه و اعمال تحریم ـ یا از راه طرح این اتهام که افراد مورد نظر یهودی‌ستیز هستند ـ موجب نقض اصل مباحثه آزاد است که از پایه‌های دموکراسی به‌شمار می‌رود. ناتوانی کنگره ایالا‌ت‌متحده در هدایت بحث‌های آزاد در زمینه‌ این موضوعات حیاتی، موجب فلج شدن کل فرایند تبادل افکار به شیوه دموکراتیک می‌شود.

البته حامیان اسراییل باید در دفاع از نظرات خود و به چالش کشاندن مخالفین از آزادی برخوردار باشند، ولی تلا‌ش برای بستن راه مباحثه از طریق ارعاب باید به صراحت از سوی کسانی که به آزادی بیان و مباحثه آزاد درخصوص مسائل مهم کشور اعتقاد دارند محکوم شود. نکته آخر این‌که نفوذ لا‌بی برای خود اسراییل نیز نتایج نامطلوب به‌همراه داشته است. توانایی لا‌بی برای قانع نمودن واشنگتن به حمایت از برنامه‌های توسعه‌طلبانه اسراییل موجب شده که اسراییل رغبت چندانی به بهره‌برداری از فرصت‌های صلح ـ ازجمله انعقاد معاهده صلح با سوریه و ارتقا و اجرای کامل توافقات اسلو ـ نشان ندهد، در حالی که این اقدامات می‌توانست جان تعداد زیادی از مردم اسراییل را نجات دهد و پایه‌های گروه‌های تندروی فلسطینی را متزلزل سازد. محروم‌‌کردن فلسطینیان از حقوق سیاسی مشروع خویش مسلماً موجب امنیت بیشتر اسراییل نشده و عملیات گسترده برای قتل یا به حاشیه‌راندن یک نسل از رهبران فلسطینی باعث تقویت گروه‌های تندرو نظیر حماس و کاهش تعداد رهبران فلسطینی شده که هم خواهان پذیرش صلح عادلا‌نه باشند و هم بتوانند شرایط تحقق آن را فراهم آورند.

این روند تصویر هولناکی از اسراییل را پدید می‌آورد که ممکن است روزی جایگاه یک کشور را مبتنی بر تبعیض نژادی اشغال نماید که زمانی مختص حکومت‌های آپارتاید نظیر آفریقای جنوبی بود. نکته جالب آن است که در صورت کاهش قدرت لا‌بی و منصفانه‌تر شدن سیاست‌های ایالا‌ت متحده، اسراییل در وضعیت بهتری قرار خواهد گرفت.

اما هنوز بارقه‌ای از امید وجود دارد. اگر چه لا‌بی هنوز جایگاه خود را به عنوان یک منبع قدرت حفظ نموده، پنهان‌کردن آثار نامطلوب نفوذ لا‌بی هر روز دشوارتر از قبل می‌شود. دولت‌های قدرتمند می‌توانند سیاست‌های غلط خود را برای مدتی ادامه دهند، ولی نادیده‌گرفتن واقعیت تا ابد امکان‌پذیر نیست. بنابراین، آنچه ضرورت دارد عبارت است از بحث صادقانه در مورد نفوذ لا‌بی و مباحثه آزاد در زمینه منافع ایالا‌ت متحده در منطقه حیاتی خاورمیانه. البته آسایش اسراییل هم جزو این منافع است، ولی نه از طریق ادامه اشغال ساحل غربی یا تدوین یک برنامه کلا‌ن منطقه‌ای. مباحثه آزاد موجب آشکار شدن اشکالا‌ت اخلا‌قی و استراتژیک در نظریه حمایت یک‌جانبه ایالا‌ت‌متحده از اسراییل خواهد شد و می‌تواند ایالا‌ت متحده را به سمت موضعی که با منافع ملی این کشور سازگارتر باشد سوق دهد و البته منافع دیگر کشورهای منطقه و منافع بلندمدت اسراییل را نیز تأمین نماید.

 

جان.جی. میرشایمر(John J.Mearsheimer )

گروه علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو

استیون.ام.والت( Stephen M.Walt )

دانشکده دولتی جان.اف.کندی دانشگاه هاروارد  مارس 2006

مترجم: لطف الله میثمی‌


---------------------------------------------------------------

منبع:چشم انداز ایران - ویژه نامه عراق اسفند 1386

 




موضوع مطلب : احزاب و گروههای سیاسی

ارسال شده در تاریخ : جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ۳:٥٦ ‎ب.ظ :: توسط : مصطفی
موضوعات
RSS Feed
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت